یادداشت اختصاصی از محسن راجی اسدآبادی
قواعدبازی ورسای، حکمرانی نو
حکمرانی نو در سایه اجماع ملی
تاریخ آلمان دو روایت متفاوت از مواجهه جهان با یک ملت را پیش روی ما قرار داده است؛ روایت تحقیر و حذف در معاهده ورسای و روایت همکاری و بازسازی پس از جنگ. نویسنده معتقد است یادداشت تفاهم اسلامآباد میتواند آغازگر مسیر دوم برای ایران باشد؛ مشروط به آنکه همه بازیگران به منطق همکاری پایبند بمانند.
بار دیگر نام ورسای در صدر اخبار جهان نشسته است، این بار نه با طنین گلولههای جنگ، که با امضای یک یادداشت تفاهم در کاخ باشکوه پاریس. آنچه در نگاه نخست، ذهن تاریخخوانده را به سوی معاهده ورسای ۱۹۱۹ میکشاند، نه صرفاً یک تداعی مکانی، که فرصتی مغتنم برای تأمل در دو مسیر متفاوتی است که جامعه بینالملل میتواند در قبال یک ملت برگزیند.
تاریخ آلمان در قرن بیستم، هر دو مسیر را آزمود و نتایج آن، امروز چراغ راه همه ماست، مسیر نخست، همان بازی با مجموع صفرِ معاهده ورسای بود (بازیای که در آن برد یک طرف دقیقاً به اندازه باخت طرف دیگر است و حاصل جمع نهایی آن صفر میشود) که با تحمیل، تحقیر و نادیده گرفتن کرامت یک ملت، جهان را به سوی جنگی خانمانسوزتر سوق داد. اما مسیر دوم، راهی بود که پس از آن خاکستر گشوده شد، راهی که در آن، کشورهای پیروز با رویکردی مثبت، همراه با تأمل و همکاری، فضا را برای بازگشت آلمان به زنجیره اقتصاد جهانی گشودند و این ملت را در انتخاب حکمرانی نو همراهی کردند، این همان بازی با مجموع مثبت است که همه طرفها از آن منتفع میشوند. آنچه نگارنده این مطلب را به یادداشت تفاهم اسلامآباد خوشبین میکند، تنها نشانههای اجماع ملی در ایران نیست، بلکه این امید است که این بار، تمامی بازیگران (از آمریکا و اروپا گرفته تا ایران و کشورهای حاشیه خلیج فارس و سایر ملل) بتوانند یک بازی جمعجمعی را تعریف کنند، منافع مشترک را بازشناسند، و با پایبندی متقابل، به سوی ثبات و رشد همسو گام بردارند.
برای درک این ضرورت، ابتدا باید تمایز حقوقی و راهبردی آنچه در کاخ ورسای درسال ۲۰۲۶ روی داد را با معاهده ۱۹۱۹ روشن ساخت، معاهده ورسای یک سند تحمیلی و یکجانبه بود که با قلم فاتحان، بر پیشانی مغلوبان نوشته شد، نتیجه آن، تحقیر ملی، فروپاشی اقتصادی و انباشت کینهای بود که ثبات جهان را به قمار گذاشت، مصداق روشن همان بازی با مجموع صفر که در آن، برد مطلق یک طرف، باخت مطلق طرف دیگر، و در نهایت باخت کل سیستم را رقم میزند. اما یادداشت تفاهم اسلامآباد ماهیتاً یک چارچوب توافقی غیرالزامآور و یک نقشه راه است که صرفاً اراده سیاسی برای ورود به فرآیند مذاکره را مستند میکند، نه نتایج نهایی را. امضای یکجانبه ترامپ در کاخ ورسای، یک ژست سیاسی از سوی قدرتی است که نیازمند نمایش پیروزی برای افکار عمومی داخلی خود است. او عملاً یک دعوتنامه رسمی را امضا کرده است، دعوتنامهای که تا زمان اعلام اراده ایران از مجاری ملی و قانونی، صرفاً یک پیشنویس از یک طرف باقی میماند. غیبت امضای ایرانی در ورسای، نه نشانه انفعال، که پرهیز آگاهانه از تکرار سناریوی تحقیر و تحمیل است. این بار، ایران نیامده تا در قصر فاتحان، ذیل دیکته آنها امضا کند، ایران آمده تا پس از سنجش ملی، در زمان و مکان مناسب خود، تصمیمی مسئولانه و پایدار بگیرد.
آنچه این یادداشت را از همه توافقات پیشین ایران متمایز میکند، اما تنها این پرهیز نمادین نیست، بلکه تحولی است که در درون ساختار تصمیمگیری کشور رخ داده است، درس بزرگ تاریخ دیپلماسی معاصر ایران، نه ناتوانی در رسیدن به توافق، که ناتوانی در ملی کردن آن بوده است. هیچ گروه و تشکلی حاضر نشد سرتیفیکیت برجام، هدفمندی یارانهها و یا تنشزدایی با جهان را به نام روسای جمهور قبلی بزند. این تجربههای تلخ، همگی مصداق بازی صفر در سیاست داخلی بودند، موفقیت یک جناح، شکست جناح مقابل تلقی میشد و در نتیجه، هرکس به جای حفظ دستاورد ملی، در تخریب آن کوشید، اما این بار، صورت مسئله تغییر کرده است، این یادداشت تفاهم با حضور و همراهی رئیس مجلس شورای اسلامی، رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام، فرماندهان نظامی و طیف گستردهای از ذینفعان شکل گرفته است، این ترکیب، بازی را از سطح «دولت در برابر دولت» به سطح «حاکمیت یکپارچه در تعامل با جهان» ارتقا داده است. وقتی نهادهای متنوع و حتی رقیب، همگی خود را در مالکیت این پرونده سهیم بدانند، دیگر خبری از بازی صفر در داخل نخواهد بود، این یک بازی مثبت ملی است که در آن، موفقیت توافق، موفقیت کل حاکمیت و ملت خواهد بود، این اجماع درونی، پیششرط ضروری برای ورود به یک بازی جمعجمعی در سطح بینالمللی است.
اما اجماع داخلی بهتنهایی کافی نیست. تاریخ آلمان به ما میآموزد که بازگشت یک کشور به زنجیره اقتصاد جهانی و موفقیت در حکمرانی نو، تنها زمانی محقق شد که سایر قدرتها نیز با رویکردی مثبت، دست همکاری دراز کردند و فضا را برای تنفس و بازسازی آن کشور گشودند. طرح مارشال یک پروژه صرفاً اقتصادی نبود، یک بیانیه سیاسی بود مبنی بر اینکه اروپا و آمریکا دریافتهاند امنیت و شکوفایی، کالایی تقسیمناپذیر است و فقر و تحقیر یک ملت، در نهایت دامن همه را خواهد گرفت. امروز نیز، این درس تاریخی فراروی همه بازیگران صحنه قرار دارد.
اکنون فرصتی تاریخی برای تعریف یک بازی جمعجمعی پدید آمده است، همان وضعیتی که در نظریه بازیها، با عنوان «بازی با مجموع مثبت» شناخته میشود و در آن، همکاری و هماهنگی، ارزش جدیدی خلق میکند و همه طرفها از آن منتفع میشوند، درست نقطه مقابل بازی مجموع صفر که سود یکی جز از راه زیان دیگری حاصل نمیشود. ایران، بهعنوان بازیگر اصلی این معادله، با اجماع ملی و پذیرش منطق حکمرانی نو، نشان داده که آماده است نقش خود را در زنجیره اقتصاد و رشد اقتصادی جهان بازآفرینی کند، بازآفرینیای که هم نیازمند ادغام مسئولانه در شبکههای تجاری، مالی و فناورانه جهانی است و هم مستلزم بهرهگیری از مزیتهای ژئواکونومیک ایران در تأمین انرژی، کریدورهای ترانزیتی و بازار مصرف منطقهای. تحقق کامل این چشمانداز اما مستلزم بازتعریف نقشها در مقیاس منطقهای و جهانی است. بر آمریکا فرض است که دریابد فشار حداکثری و تحمیل یکجانبه، نه ثباتآفرین، که ثباتزدا است و جهان را به سوی بیثباتی سوق میدهد، در همین راستا، واشنگتن ناگزیر از آن است که برای حفاظت از این فرصت شکننده، از هرگونه کارشکنی اسرائیل (بازیگری که امنیت خود را در تداوم ناامنی و تنش در منطقه تعریف کرده و از چرخش به سوی همکاری جمعی احساس تهدید میکند)، جلوگیری بهعمل آورد و به این بازیگر مخرب اجازه ندهد مسیر بازی مثبت را منحرف سازد. کشورهای اروپایی نیز ناگزیر از خروج از انفعال و ایفای نقشی سازنده در تعریف منافع مشترک هستند، در سطح منطقه، کشورهای حاشیه خلیج فارس به حکم ضرورت خواهند پذیرفت که امنیت و شکوفایی در این پهنه، کالایی عمومی است که تنها از رهگذر همکاری و تعریف منافع مشترک با هم تحصیل میشود، نه از مسیر رقابتهای تسلیحاتی و بازیهای حاصلجمع صفر. سایر کشورهای جهان نیز شایسته است با نگاهی کلنگر، از شکلگیری بلوکی جدید از همکاری در این منطقه استقبال کنند، بلوکی که توانایی بازگرداندن ثبات به زنجیره تأمین انرژی، کریدورهای تجاری و معماری امنیتی را داراست. یادداشت تفاهم اسلامآباد، اگر با چنین روح جمعی از سوی همه طرفها دنبال شود و در برابر کارشکنیهای بازیگران مخرب مصون بماند، میتواند به سکوی پرتاب این بازی بدل گردد، مشروط بر آنکه آمریکا با کنار گذاشتن زیادهخواهی، پایبندی خود به یک توافق پایدار را تضمین کند، اروپا با سرمایهگذاری و فناوری، منافع اقتصادی ملموس همکاری را به نمایش بگذارد، و کشورهای منطقه نیز با استقبال از این چرخش، طرحهای همگرایی اقتصادی و امنیتی را جایگزین رقابتهای فرساینده سازند.
در پایان، تاریخ، هر دو راه را پیش روی ما نهاده است، راه ورسای ۱۹۱۹ که با بازی صفر، جهان را به بیثباتی کشاند، و راه آلمان پس از ورسای که با بازی مثبت، از خاکستر، تمدنی نو برآورد. این دگرگونی، هم مرهون اراده ملت آلمان برای پذیرش مسئولیت، پایبندی به تعهدات و ادغام در زنجیره اقتصاد جهانی بود، و هم مدیون همکاری جمعی و گشودگی قدرتهای جهانی که فضا را برای این چرخش فراهم آوردند. امروز، جهان بار دیگر بر سر همان دو راهی ایستاده است، انتخاب میان بازی صفر که تکرار ویرانی است، و بازی جمعجمعی که نوید شکوفایی مشترک میدهد. ایران، با اجماع ملی و پذیرش حکمرانی نو، گام نخست را به سوی بازی مثبت برداشته و با ارادهای ملی، آمادگی خود را برای بازآفرینی نقشی سازنده در زنجیره اقتصاد جهانی اعلام داشته است، اکنون نوبت سایر کشوهاست که با تعریف منافع مشترک، پایبندی به تعهدات، و گشودن فضای همکاری، این مسیر را تکمیل کنند، و از این فرصت تاریخی حفاظت کند. اگر چنین شود، ورسای پاریس در حافظه تاریخ معاصر ما، با طعم شیرین خرد جمعی، همکاری متقابل، و طلوع یک دوره جدید از ثبات و شکوفایی مشترک ثبت خواهد شد.
*مدرس دانشگاه و پژوهشگر اقتصاد بخش عمومی
نظر شما