خلاصه داستان سریال تاسیان قسمت نوزدهم + دانلود قسمت ۱۹ سریال تاسیان
خلاصه قسمت نوزدهم و دانلود قسمت ۱۹ سریال تاسیان را در این مطلب از پایگاه خبری صفحه اقتصاد خواهید خواند.

سریال تاسیان در ژانر تاریخی عاشقانه در سال ۱۴۰۳ از شبکه خانگی و پلتفرم فیلمیو منتشر می شود، سریال تاسیان به کارگردانی تینا پاکروان و با حضور بازیگرانی چون هوتن شکیبا، بابک حمیدیان، مهسا حجازی، محمدرضا غفاری، مجید یوسفی، رضا بهبودی، نسرین نصرتی، امیرحسین صدیق، پوریا شکیبایی، افشین حسنلو، مهرداد نیکنام، محمد شیری و مائده طهماسبی و... مهران مدیری و محمدرضا شریفینیا تهیه شده است. خلاصه داستان قسمت نوزدهم سریال تاسیان را در ادامه این مطلب می خوانیم.
خلاصه قسمت ۱۹ سریال تاسیان
قسمت نوزدهم: نوشو نوشو
تیمسار فرهاد زنگ میزنه به جمشید که جای شیرین رو پیدا کردیم، جمشید سریع به جعفر میگه ماشین و آمده کنه که بره.
امیر از خواب بیدار میشه و برای شیرین تعریف میکنه که تو خواب بابام میخواست منو بزنه از خواب پریدم، شیرین میپرسه که بابات مگه تا حالا تو رو زده؟ امیر براش تعریف میکنه که بچه بوده چند باری کتک خوره بزرگ شد دیگه بیشتر شد بخاطر همینکه حرمت ها حفظ بشه از خونه رفتم چاپخانه موندم، که بعدا بهت تعریف می کنم. بعد بهش میگه من رو از پرورشگاه اوردن، بعد که دید شیرین باور کرده میگه که شوخی کرده.
جمشید میره دم خونه رضا و بهش میگه که تلفن شما شنوده، بهم بگید پسرت دختر منو کجا برده، جمشید از سپیده میخواد که بگه امیر و شیرین کجان چون اگه اونا رو پیدا کنن بیچاره اش می کنند، قدسی میگه امیر هر وقت حالش بد میشد میرفت خونه مادر من، سپیده هم حدس زده و نمیدونه اونا کجان.
جمشید به تیمسار زنگ میزنه که من میرم شمال، اما تیمسار بهش اجازه نمیده و میگه من خودم آدم میفرستم دنبالشون، بعد از رضا میخواد که آدرس رو به تیمسار بده.
امیر که داشت نقاشی شیرین رو میدید میگه باورم نمیشه که دیگه منم تو نقاشی هات پیش تو هستم. بعد شروع میکنه به خوندن آهنگ محلی نشو نشو، زندگی بدون تو تاسیانه، شیرین میپرسه تاسیان یعنی چی؟ امیر بهش میگه تاسیان یه حسه، یه غم بزرگ یه حالیه که تو اولین غروب از دست دادن عزیزت داری. مثل غروب جمعه ، یا زبونم لال اگه یه روزی من تو رو نداشته باشم حالی که دارم تاسیانه میدونی که همون روز می میرم.
مامورها می ریزن ویلا و میگن خانم نجات باید با ما بیایید، امیر ازشون حکم ورود می خواد اما مامورها میریزن سرش و میگیرنش، بعد شیرین رو هم با خودشون می برن، شیرین می بینه که امیر رو با دست از درخت آویزون کردن، به سمتش میره تا کمکش کنه، ازشون می خواد که بازش کنن اما مامورها شیرین رو می برن، امیر اونقدر داد میزنه که کدخدا صداشو میشنوه و به کمکش میاد و دست هاش رو باز میکنه.
دانشجوها بخاطر قطعی برق از کلاسهاشون میان بیرون و تجمع می کنن، سعید از پنجره دفتر نگاه می کنه و حواسشون بهشون هست. نجف زاده میاد و به نادر و بابک میگه که هیچ قدرتی بالاتر از مردم نیست. بابک به نجف زاده میگه ما تو کارخونه با کارگرها هم حرف زدیم اکثرا همراهمون هستن، نادر میگه کارگرها تغییر میکنند اما بلد نیستن چطوری. امید و رفقاش میریزن دانشگاه که بساطشون رو جمع کنند، نجف زاده به نادر و بابک میگه که داره شلوغ میشه از اونجا برید. با شروع حرفهای امید ، سعید دستور میده مامورها بریزن و همه رو بگیرن، مخصوصا امید رو.
شیرین به خونه برمی گرده، همه میان تو حیاط، جمشید شروع به زدن شیرین میکنه، بقیه میان جمشید رو آروم کنن، جمشید مجبور میشه از خونه بره بیرون. جعفر به نازی میگه حق داره عصبانی بشه غیرت چی میگه.
قدسی مدام صلوات میفرستاد که اتفاقی نیفته، به سپیده میگه اگه بلایی سر امیر بیاد از چشم تو می بینم، من برای تو مادری کردم اگه بلایی سر پسرخاله هات بیاد چیکار می خوای بکنی؟ سپیده میگه بخدا عمدی نبود خریت کردم من فقط نگران امیر بودم، شما که میدونید چقدر دوستش دارم. قدسی میگه این دوست داشتن نیست حسادته، من بزرگت کردم خواستی دختره رو بی آبرو کنی زدی حیثیت همه رو به باد دادی. امیر رو که داغون کردی، رفتی سراغ سعید، امید رو جریح کردی، عمو رضات هم نجابت میکنه چیزی بهت نمیگه. سپیده میگه من الان چیکار کنم بگم غلط کردم برم بیفتم به دست و پاشون؟ قدسی میگه پاشو لباس هاتو جمع کن برو پیش خانواده ات. سپیده میگه من نمیرم برم چی بگم؟ قدسی میگه من بهشون میگم، اگه امیر سالم برگرده میخوام بیارمش پیش خودم، اینجوری به صلاح نیست تو اینجا باشی اگه قراره برگردی تو این خونه دلم می خواد با احترام بیایی.
تلفن زنگ میخوره و به قدسی اطلاع میدن که امید رو گرفتن، قدسی به رضا زنگ میزنه خبر میده، یکی هم میاد سریع خبر میده که ساواکی ها دنبال حاج رضا میگردن. رضا مجبور میشه بره تو پستو قایم بشه. حجره دارها به دروغ میگن حاج رضا هنوز نیومده، سعید میاد جلو و که اگه پنهونش کرده باشید پای خودتون هم گیره، بعد میره داخل حجره و طوریکه رضا بشنوه میگه امید رو من گرفتم از این به بعد هرکی با ما در بیفته همینه، رحم نمیکنم، آتیش که گر میگیره تر و خشک با هم میسوزه.
امیر با ماشین شیرین برمی گرده تهران خونه جمشید، جعفر راه نمیده بیاد داخل، امیر داد و بیداد میکنه، هما به شیرین میگه بمون من میرم به امیر میگم تو اینجایی، امیر میگه من تا شیرین رو نبینم نمیرم، هما میگه اگه حرف منو گوش بدی بدون شیرین نمیمونی، شیرین با اصرار به مریم میگه ولش کنه تا بره رو تراس امیر رو ببینه، هما خواهش میکنه امیر بره تا جمشید رو آروم کنه بعد زنگ میزنه بیاد. امیر میگه تا شیرین نگه من نمیرم. شیرین مجبور میشه خواهش کنه امیر فعلا بره هما قول میده همه چیز رو درست کنه. هما از جعفر هم میخواد که به جمشید چیزی نگه. بعد از رفتن امیر، هما از شیرین می خواد عاقل باشه، باید دنبال یه راهی باشن، نباید خانواده رو از هم بپاشه، شیرین میگه اگه یه بار بابام می شست با من و امیر حرف میزد بهش میگفتم، هما میگه مگه تو حوری رو دیدی این خل بازی ها رو در نیوردی؟ شیرین میگه قبول دارم تند رفتم. من با حوری مشکلی ندارم ناراحت این بودم که ازم قایمش کردید، خودم رو میذارم جاش از برخوردم خجالت می کشم، ولی به جون هما من نه برای خشم رفتم، نه کینه و نه انتقام، من رفتم چون امیر رو دوستش دارم، نازی میگه امیر کیه مگه اسمش خسرو نبود؟ مریم میگه این همون خسروست تو خونه امیر صداش می کنن.
سعید میره خونه حوری، بهش میگه خواستم وقتی سرزده میاد ببینم، حوری میگه شک آدم رو نابود میکنه اگه اطمینان داشتم فرق داشت، سعید میگه یا حذف حزبی هست یا انتقام شخصی. حوری میگه این آدم هر چقدر هم عوضی بوده یه بچه تو ماشین بوده، بچه من نمیتونسته اینکار رو بکنه. سعید میگه تو عمدی بودن تصادف شکی نیست، حوری میگه من همش به این فکر میکنم که چرا اونجا بوده یا چرا نگفته که اونجا بوده اگه بهش ربط نداره. یهو صدای زنگ خونه میاد، حوری میگه حتما جمشیده...
نظر شما