یادداشتی از دکتر نیروانا مهرآیین عضو شبکه پژوهشگران مرکز دیپلماسی اقتصادی
آتش بس؛ وقتی سکوت، میدان جنگ میشود
در حالی که جهان تصور میکند آتش بس به معنای پایان تنش است، اما نشان میدهد: دشمن از این وقفه به عنوان «لبه تکنولوژیک و ادراکی» برای بازطراحی الگوریتمهای تهاجم، ایجاد شکاف در جبهه مقاومت و فعالسازی نبردی خاموش در لایههای پنهان قدرت استفاده میکند؛ چراکه در این فاز، پیروزی نه با تجهیزات، بلکه با «هوشمندی سیستمی» و «مدیریت روایتهای متناقض» رقم میخورد.
در تحلیل اپیستمولوژیک منازعات معاصر، گذار از فاز سینتیک (عملیات سخت) به فاز ایستایی ظاهری یا «آتشبس»، نه به معنای تعلیق تنش، بلکه به مثابه انتقال نبرد به لایههای زیرین و پیچیدهتر حیات سیاسی-اجتماعی است که میتوان آن را «دوران گذار از میدان به فضای خاکستری» نامید.
در این پارادایم، دشمن با بهرهگیری از تئوری سیستمهای پیچیده، فرآیند «بازخوردگیری استراتژیک» از جنگ ۴۰ روزه را آغاز کرده تا بر مبنای تحلیل دقیق شکافهای عملکردی و شناسایی نقاط اشباع پدافندی، نقشههای جنگی خود را بازطراحی نماید. این فرآیند، فراتر از یک بازسازی ساده نظامی، در واقع نوعی «کالیبراسیون مجدد الگوریتمهای تهاجم» است که در آن، مفاهیمی چون دوقطبیسازی داخلی میان تودهها و حاکمیت، نه صرفاً یک تاکتیک روانی، بلکه ابزاری برای «تخریب انسجام ارگانیک» و افزایش آنتروپی سیاسی در قلب نظام محسوب میشوند.
دشمن در این بازه زمانی، با اتکا به مدلهای «مهندسی شیزموژنز» (Schismogenesis)، میکوشد تا شکافهای اجتماعی را به گسلهای امنیتی تبدیل کند، به گونهای که سیستم به جای تمرکز بر بازدارندگی خارجی، دچار خودمشغولی استراتژیک برای مهار بحرانهای داخلی و تکانههای اقتصادی هدایتشده گردد. این فشار اقتصادی، در واقع «سلاحی غیرسینتیک» است که هدف آن ایجاد فلج در دستگاه محاسباتی و فرسایش تابآوری ملی است تا اراده سیاسی برای پیگیری اهداف کلان دچار تزلزل شود.
همزمان با این فشار درونی، در ساحت ژئوپلیتیک، پروژه «مقصرسازی بینالمللی» و فعالسازی جبهه عربی، تلاشی است برای محاصره دیپلماتیک ایران و تغییر موازنه قوا از طریق ایجاد یک «زندان ادراکی» پیرامون کنشگریهای منطقهای کشور. این راهبرد با القای تاکتیکیِ «انفکاکِ استراتژیک میان واشینگتن و تلآویو» تکمیل میشود تا در ذهن تحلیلگران و بدنه اجتماعی، خطای محاسباتی ایجاد کرده و اولویتهای تقابل را از اهداف راهبردی به سمت بازیهای فرسایشی تغییر دهد.
در لایه عملیاتی، دشمن با نگاهی فرصتطلبانه به دنبال «کاهش عمق راهبردی» ایران از طریق ضربات جراحیگونه به ستونهای جبهه مقاومت، به ویژه حزبالله، و ایجاد گسستهای کارکردی در این شبکه در همتنیده است.
تداوم عملیاتهای تروریستی هدفمند و تکمیل بانک اهداف در داخل، در واقع نوعی «پراپزنی امنیتی» (Probing) برای کشف نقاط کور اطلاعاتی و سنجش میزان حساسیت سیستم به تهدیدات توزیعشده است. نوآوری در این مرحله، در درک مفهوم «نبرد بازگشتی» (Recursive Warfare) نهفته است؛ بدین معنا که دشمن از هر بازخورد میدانی، برای ارتقای مدلهای نظامی-امنیتی خود استفاده میکند تا در درگیری احتمالی آتی، نه با مدلهای قدیمی، بلکه با نسخهای اصلاحشده و تطبیقیافته با نقاط ضعف ایران ظاهر شود.
از این منظر، آتشبس یک «خلاء امنیتی» نیست، بلکه یک «لبه تکنولوژیک و ادراکی» است که در آن، هر ثانیه صرفِ تحلیلِ دادههای نبرد پیشین و تبدیل آنها به پروتکلهای نوینِ تخریب ساختاری میشود؛ لذا پیروزی در این فاز، نه در گرو تجهیزات، بلکه در گرو «هوشمندی سیستمی»، «ارتقای تابآوری سایبرنتیک» و «مدیریت روایتهای متناقض» در فضای به شدت قطبیشده کنونی است.
این تحلیل نشان میدهد که ما با یک وضعیت «جنگ سرد پویا» مواجهیم که در آن، سکوتِ سلاحها صرفاً پوششی برای غرشِ نامحسوسِ نبردهای شناختی و ساختاری در لایههای پنهان قدرت است.
نظر شما