چرا معادلات جنگ با حمله به زیر ساخت های انرژی تغییر کرد؟
در این گزارش درباره اینکه چرا معادلات جنگ با حمله به زیر ساخت های انرژی تغییر کرد، پرداخته شده لست.
تحولات ۴۸ ساعت اخیر نشان میدهد جنگ از چارچوبهای کلاسیک خارج شده و به عرصهای چندلایه از تقابل نظامی، اقتصادی و ادراکی وارد شده است؛ جایی که شکاف آمریکا و اسرائیل، ابتکار عمل ایران و تلاطم بازار انرژی، آینده بحران را پیچیده و پیشبینیناپذیر کرده است.
نورنیوز نوشت: تحولات ۴۸ ساعت گذشته در میدان جنگ را نمیتوان صرفاً در چارچوب یک تصاعد مقطعی بحران تحلیل کرد؛ آنچه در حال وقوع است، نشانههایی از تغییر فاز در منطق راهبری جنگ و جابهجایی تدریجی مرکز ثقل تصمیمات راهبردی است. مجموعهای از رخدادها شامل حملات هماهنگ به زیرساختهای انرژی در خلیج فارس تا پاسخهای چندلایه ، اثرگذار و مستمر ایران حاکی از آن است که جنگ وارد مرحلهای شده که دیگر با الگوهای کلاسیک «کنترل از بالا» قابل مدیریت نیست.
بینالمللی شدن بحران و تغییر میدان نبرد
در این میان، حمله رژیم صهیونیستی به میدان گازی پارس جنوبی و حواشی سیاسی و امنیتی آن پیامی چندوجهی در سطح ژئوپلیتیکی و ژئواکونومیک داشت. این اقدام رژیم صهیونیستی که ترامپ مدعی شد بدون هماهنگی با آمریکا بوده و البته دیگر تکرار نمی شود، عملاً سطح بحران را به سرعت بین المللی کرد و بازیگران ثالث را نیز ناخواسته به دایره تنش کشاند. از منظر راهبردی، چنین اقدامی نهتنها هزینههای منطقهای جنگ را افزایش میدهد، بلکه ریسک بیثباتی در بازارهای جهانی انرژی را بهطور تصاعدی بالا میبرد. رخدادی که به صورت طبیعی نباید برای آمریکا مطلوبیت داشته باشددر مقابل، پاسخ ایران که دامنه آن فراتر از یک واکنش نمادین بود،نشان داد که تهران از فاز پاسخگویی صرف عبور کرده و گام در مسیر «قاطعیت هشدار دهنده» گذاشته است. هدفگیری زیرساختهای انرژی در منطقه، بیش از آنکه صرفاً یک اقدام تلافیجویانه باشد، تلاشی برای بازتعریف معادله هزینه-فایده در ذهن تصمیمگیران طرف مقابل است. افزایش ناگهانی قیمت نفت نیز مؤید این واقعیت است که میدان اصلی این جنگ، دیگر صرفاً جغرافیای نظامی نیست، بلکه بازارهای جهانی و ادراکات اقتصادی نیز به میدان اصلی نبرد تبدیل شدهاند.
اختلال در انسجام آمریکا و شکاف با اسرائیل
در چنین شرایطی، نشانههای فزایندهای از اختلال در انسجام راهبردی آمریکا قابل مشاهده است. واشنگتن که با یک «طرح اولیه» و تصویر سازی از چشم انداز جنگ سریع،محدود و تمیز وارد این بحران شد، اکنون و با شگفتی های نظامی، امنیتی و اجتماعی که ایران پیش روی او قرار داده با فقدان سناریوهای جایگزین مواجه شده و این کشور را که با فریب رژیم صهیونیستی وارد جنگ شد در برابر تحولات غیرقابل پیشبینی آچمز کرده است. فروپاشی فرضیات اولیه از جمله تصور تأثیرگذاری اقدامات شوکآور بر ساختار تصمیمگیری ایران باعث شده که ایالات متحده بهتدریج ابتکار عمل را به بازیگری واگذار کند که اهدافش الزاماً همسو با منافع بلندمدت واشنگتن نیست.در این چارچوب، رفتار اسرائیل بیش از آنکه در خدمت پایان سریع بحران باشد، به سمت پیچیده سازی، فرسایشیسازی جنگ و تخریب زیرساختهای حیاتی ایران متمایل است. این رویکرد، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت مزیتهای تاکتیکی ایجاد کند، اما در سطح راهبردی، ریسکهای قابلتوجهی برای ثبات منطقه، جایگاه آمریکا در میان همپیمانان و حتی موقعیت داخلی ترامپ به همراه دارد. شکاف پنهان میان اهداف دو متحد، اکنون به یکی از متغیرهای تعیینکننده در مسیر آینده بحران تبدیل شده است.
دیپلماسی تحریمی، زمان و بازی امتیازات
از سوی دیگر، تحرکات اخیر در حوزه سیاست تحریمی، نشانهای از تغییر تدریجی در محاسبات واشنگتن است. طرح احتمال کاهش یا تعلیق برخی محدودیتهای نفتی ولو بهصورت محدود و هدفمند بیش از آنکه یک چرخش راهبردی کامل باشد، بیانگر تلاش برای مدیریت پیامدهای ناخواسته جنگ، بهویژه در بازار انرژی و آن هم از سر ناچاری و استیصال است. این اقدام را که نوعی «تنفس تاکتیکی» است در حقیقت تلاشی منفعلانه برای خرید زمان و کاهش فشارهای اقتصادی برای عدم پذیرش رسمی شکست در اهداف اولیه است. در سوی مقابل، ایران بهوضوح نشان داده که بازگشت به وضعیت پیش از جنگ را نمیپذیرد. از منظر تهران، هرگونه توقف درگیری بدون تغییر ملموس در ساختار تحریمها، تنبیه متجاوزان و پرداخت غرامت به معنای تثبیت یک وضعیت شکننده و مستعد بحرانهای آتی خواهد بود. به همین دلیل، ایران تلاش دارد از اهرمهای بهدستآمده بهویژه تأثیرگذاری بر امنیت انرژی برای دستیابی به امتیازات پایدار استفاده کند. با این حال، پیچیدگی اصلی در اینجاست که آمریکا و رژیم صهیونیستی آشکارا به مرحله شکاف در اهداف رسیده اند.
ترامپ با محدودیتهای زمانی ، سیاسی و اقتصادی جدی مواجهاست و نتانیاهو بدون توجه به این وضعیت در تلاش است تا حتی به قیمت نابودی آینده سیاسی رییس جمهور متوهم آمریکا حداکثر ضربه را به دشمن دیرینه خود وارد کند.
در ایالات متحده، تصمیمگیری درباره ادامه یا پایان جنگ، بهشدت تحت تأثیر ملاحظات داخلی و ضرورت حفظ تصویر «پیروزی» قرار دارد. هرگونه عقبنشینی آشکار، بدون روایتسازی مناسب، میتواند هزینههای سیاسی قابلتوجهی به همراه داشته باشد. در مقابل، ایران با اراده جدی به دنبال تداوم فشار برای کسب امتیازات بیشتر و پرهیز از ورود به یک چرخه فرسایشی است .در این میان، عامل زمان به یک متغیر راهبردی تعیینکننده تبدیل شده است. فرآیندهای احتمالی برای مدیریت بحران از میانجی گری یا اقدامات بین المللی نیازمند بازهای هستند که لزوماً با تقویم سیاسی بازیگران همخوانی ندارد. ترامپ همانگونه که با خطای محاسباتی وارد جنگ شد و در تله نتانیاهو گرفتار آمد اگر در تنظیم زمانبندی خروج از بحران نیز به مسیر قبلی ادامه دهد، فرصتهای خروج را از بین برده و در مسیر تشدید تنش قرار می گیرد. عقب نشینی معنا دار ترامپ نسبت به هدف قراردادن زیر ساخت های انرژی ایران نشانه مهمی است که باید برای مدل سازی شرایط آینده از آن بهره برداری شود، برای واشنگتن، تداوم مسیرهای تهاجمی نهتنها مزیت راهبردی تولید نمیکند، بلکه آن را در یک وضعیت «دو سر باخت» عمیقتر فرو میبرد. هر گام در جهت تشدید، یا هزینههای اقتصادی و امنیتی را افزایش میدهد، یا در صورت عقبنشینی، به فرسایش اعتبار بازدارندگی منجر میشود. در چنین شرایطی، اتکای بیش از حد به محاسبات و توصیههای بازیگرانی با دستورکار متفاوت، خود به یک خطای ساختاری تبدیل شده است. عدم تفکیک میان همراستایی تاکتیکی و واگرایی راهبردی، اکنون پیامدهای خود را نشان میدهد جایی که تصمیمات اولیه، بیش از آنکه بر مبنای ارزیابی دقیق منافع بلندمدت اتخاذ شده باشد، متأثر از شتاب بحران و اعتماد به راهبردهای بیرونی بوده است. این همان نقطهای است که اگر به آن توجه نشود، هزینههای انتخابهای گذشته را در کوتاه مدت و به صورت تصاعدی بر فضای تصمیمسازی امروز که باید به سرعت انجام شود حاکم کرده و امکان خروج از بحران را برای ترامپ بشدت محدود خواهد کرد.
نظر شما