نظم جهانی تحت رهبری واشنگتن با چالشهای فزاینده روبهرو شده است؛ افول هژمونی آمریکا
قرن بیستم را میتوان «قرن آمریکا» نامید. ایالات متحده از دل دو جنگ جهانی و سپس رقابت با اتحاد جماهیر شوروی به قدرتی بیرقیب تبدیل شد؛ قدرتی که نهتنها بزرگترین اقتصاد جهان را در اختیار داشت، بلکه خود را نماد آزادی، حکومت قانون و دموکراسی معرفی میکرد.
با فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱، به نظر میرسید دوران سلطه بلامنازع آمریکا آغاز شده است. اما کمتر از چهار دهه بعد، هم جایگاه جهانی این کشور و هم نظمی که پس از جنگ جهانی دوم بنا کرده بود، با چالشهای جدی روبهرو شدهاند.
برای درک این تحول باید به عقب بازگشت. در میانه قرن نوزدهم، بریتانیا با امپراتوری گسترده و برتری صنعتی خود قدرت مسلط جهان بود. اما با آغاز «انقلاب صنعتی دوم»، آمریکا به تدریج در فناوریها و صنایع نوین پیشتاز شد. توسعه برق، صنایع شیمیایی، مخابرات، داروسازی، موتورهای احتراق داخلی، هوانوردی و رادیو زمینهساز جهشی اقتصادی شد که در نهایت آمریکا را به بزرگترین اقتصاد جهان تبدیل کرد. در آستانه جنگ جهانی اول، این کشور دیگر صرفا یک قدرت منطقهای نبود، بلکه در مسیر تبدیل شدن به قدرت اصلی نظام بینالملل قرار داشت.
به نوشته فایننشال تایمز، بسیاری از رهبران اروپایی در سالهای پیش از ۱۹۱۴ تصور میکردند رقابت میان آلمان، بریتانیا، فرانسه و روسیه مهمترین موضوع ژئوپلیتیک زمانه است. اما از منظر تاریخی، پرسش اصلی چیز دیگری بود: آمریکا چه زمانی به قدرت برتر جهان تبدیل خواهد شد؟ پاسخ این پرسش در نیمه نخست قرن بیستم آشکار شد. پس از جنگ جهانی اول، واشنگتن به بازیگر تعیینکننده اروپا بدل شد، اما عقبنشینی آن از صحنه بینالمللی و ناتوانی در تضمین نظم پس از جنگ، یکی از عواملی بود که زمینه را برای بحرانهای دهه ۱۹۳۰ و در نهایت جنگ جهانی دوم فراهم کرد.
پس از جنگ دوم، آمریکا این بار مسیر متفاوتی را برگزید. رقابت با کمونیسم شوروی باعث شد حضور فعال خود را در جهان حفظ کند. نتیجه، شکلگیری نظم جدیدی بود که بر اتحادهای امنیتی، اقتصاد بازار، نهادهای بینالمللی و رهبری آمریکا استوار بود. اروپا به چتر امنیتی واشنگتن وابسته شد، امپراتوریهای استعماری فروپاشیدند و نوعی اجماع اقتصادی و سیاسی در غرب شکل گرفت که دههها دوام آورد.
فروپاشی اتحاد شوروی در فاصله سالهای ۱۹۸۹ تا ۱۹۹۱ اوج این روند بود. آمریکا خود را پیروز نبرد با فاشیسم، کمونیسم و تمامی رقبای ژئوپلیتیک بزرگ قرن بیستم میدانست. تحلیلگران از «لحظه تکقطبی» سخن میگفتند؛ دورهای که در آن هیچ قدرتی توان رقابت با واشنگتن را نداشت. با این حال، تاریخ مسیر دیگری را انتخاب کرد. تنها ۳۵ سال پس از آن پیروزی بزرگ، جایگاه آمریکا به عنوان قدرت باثبات و هژمون جهان با تردیدهای جدی مواجه شده است.
سه تحول بیش از همه در این تغییر نقش داشتهاند: ظهور چین، انقلاب دیجیتال و گسترش پوپولیسم راستگرا. اصلاحات اقتصادی چین از اواخر دهه ۱۹۷۰، این کشور را به دومین اقتصاد بزرگ جهان و مهمترین رقیب آمریکا تبدیل کرد. برای نخستین بار در بیش از یک قرن، واشنگتن با قدرتی همتراز یا نزدیک به خود مواجه شد. همزمان، فناوریهای اطلاعاتی و ارتباطی روند جهانیشدن را شتاب بخشیدند، اما پیامدهای ناخواستهای نیز به همراه آوردند؛ از بحرانهای مالی گرفته تا مهاجرت گسترده و تشدید شکافهای اجتماعی.
این تحولات به تغییرات سیاسی و فرهنگی عمیقی نیز منجر شدند. اگر در اواخر قرن نوزدهم مطالبات حول طبقه و ملت شکل میگرفت، در دهههای اخیر موضوعاتی مانند هویت، نژاد و جنسیت در کانون منازعات سیاسی قرار گرفتهاند. در واکنش به این تغییرات، جریانهای ملیگرا و محافظهکار در بسیاری از کشورها قدرت بیشتری یافتهاند.
فایننشال تایمز معتقد است امروز آمریکا و نظمی که خود بنا کرده، در آستانه دویستوپنجاهمین سالگرد استقلال این کشور، با بحران روبهرو هستند. از نگاه این نشریه، شکافهای سیاسی داخلی، کاهش اعتماد به نهادها و رشد گرایشهای پوپولیستی بخشی از این بحران است. همزمان، دموکراسی در سطح جهانی نیز در وضعیت دشواری قرار دارد و برخی شاخصها از کاهش سهم جمعیتی کشورهایی حکایت میکنند که در چارچوب دموکراسیهای لیبرال اداره میشوند.
با این حال، چشمانداز آینده صرفا تیره نیست. برخلاف اوایل قرن بیستم، قدرتهای بزرگ امروز در فضایی زندگی میکنند که وجود سلاحهای هستهای هزینه جنگ مستقیم را به شدت افزایش داده است. همچنین اکثر دولتها همچنان رشد اقتصادی و رفاه شهروندان را هدف اصلی خود میدانند؛ موضوعی که میتواند مانعی در برابر درگیریهای گسترده باشد.
اما چالشهای مشترک همچنان پابرجاست. تغییرات اقلیمی، مدیریت فناوریهای نوینی مانند هوش مصنوعی و رقابت میان الگوهای مختلف حکمرانی، مسائلی هستند که هیچ کشوری به تنهایی قادر به حل آنها نیست. شاید مهمترین پرسش عصر حاضر نیز همین باشد: آیا جهان به سمت اقتدارگرایی بیشتر حرکت خواهد کرد یا ارزشهای آزادی و دموکراسی همچنان توان بقا و بازآفرینی خود را خواهند داشت؟
آنچه مسلم است این است که جهان پس از جنگ سرد، جهانی که بسیاری آن را پایان منازعات بزرگ و آغاز عصر ثبات میپنداشتند، در حال دگرگونی است. همانگونه که قدرت بریتانیا در آغاز قرن بیستم رو به افول رفت، اکنون نیز نقش مسلط آمریکا با چالشهای فزاینده روبهرو شده است. تاریخ بار دیگر یادآوری میکند که هیچ برتریای دائمی نیست و حفظ نظم جهانی، دشوارتر از ساختن آن است.
نظر شما