خلاصه داستان سریال تاسیان قسمت بیست و یکم + دانلود قسمت ۲۱ سریال تاسیان

خلاصه قسمت بیست و یکم و دانلود قسمت ۲۱ سریال تاسیان را در این مطلب از پایگاه خبری صفحه اقتصاد خواهید خواند.

خلاصه داستان سریال تاسیان قسمت بیست و یکم + دانلود قسمت ۲۱ سریال تاسیان
صفحه اقتصاد -

 سریال تاسیان در ژانر تاریخی عاشقانه در سال ۱۴۰۳ از شبکه خانگی و پلتفرم فیلمیو منتشر می شود، سریال تاسیان به کارگردانی تینا پاکروان و با حضور بازیگرانی چون هوتن شکیبا، بابک حمیدیان، مهسا حجازی، محمدرضا غفاری، مجید یوسفی، رضا بهبودی، نسرین نصرتی، امیرحسین صدیق، پوریا شکیبایی، افشین حسنلو، مهرداد نیکنام، محمد شیری و مائده طهماسبی و... مهران مدیری و محمدرضا شریفی‌نیا تهیه شده است. خلاصه داستان قسمت بیست و یکم سریال تاسیان را در ادامه این مطلب می خوانیم.

تاسیان

خلاصه قسمت ۲۱ سریال تاسیان

قسمت ۲۱: پاکسازی 

سعید فورا میاد اتاق رئیس اما پیداش نمیکنه، میره بیرون می بینه رئیس از ماشین پیاده شد و به اداره برگشت، بهش میگه موضوع مامی رو باید بهتون بگم. رئیس با حالت عصبانی میگه من به تو گفتم فقط دستگیرش کن بیار کی بهت اجازه بازجویی و شکنجه داده بود؟ شاید اگه دست من بود می کشتمش اما تو حق نداری اینکار رو بکنی. سعید میگه اما یه سری از اینها خونه بچه های ساواک رو پیدا کردند و براشون مزاحمت ایجاد کردن، با ماشین تهدیدشان می کنند بالاخره ما هم باید کاری کنیم. رئیس میگه تو رئیس داری و رئیست منم من باید بهت بگم چیکار کنی؟ سعید عذرخواهی میکنه که دیگه تکرار نمیشه، بعد تقاضای نیرو برای دستگیری می کنه، رئیس میگه مورد کیه؟ سعید میگه من فکر می کنم رجب زاده رابط منوچهر سامان با سفارت شوروی بوده، الان خونه کسی هست من با صاحبخونه هماهنگ کردم. اگه بگیریمش اتفاقات خوبی میفته. رئیس بهش اجازه میده که بره. 

حوری مشغول گرفتن فال قهوه برای شیرین بود که مریم و جمشید همزمان میرسن خونه، جمشید از دیدن حوری هم جا میخوره هم خوشحال میشه میپرسه کی اومدی؟ حوری میگه از ظهر اینجام کلی با شیرین حرف زدیم و کارهاشو نشونم داد. جمشید از نازی میپرسه شام چیه؟ نازی میگه لازانیا و قرمه سبزی گذاشتم مهمون ویژه داریم. جمشید میگه ایشون خودش صاحبخونه است.

هما از کارخونه می پرسه، جمشید میگه یه موجیه راه افتاده تموم میشه نگران نباش. هما میگه جلوی حوری بچه ات رو سنگ روی یخ نکن. جمشید میگه کاریش ندارم بعد از هما میخواد که آخر شب یا فردا اول صبح بره خونه پاسپورت هاشون رو بیاره.

شیرین و مریم میرن اتاقشون ، شیرین میگه کلی با حوری حرف زدم رفیق شدیم قرار شده با بابا حرف بزنه راضیش کنه، بعد از مریم می پرسه تو بگو چی شد؟ مریم میگه خواستگاری! شیرین خوشحال میگه نادر از تو خواستگاری کرد؟ مریم میگه نه من خواستگاری کردم. شیرین میگه خیلی خلی تو. مریم میگه نقش خسروی خانواده رو من براش بازی می کنم. شیرین میگه نمیدونی چقدر دلم براش تنگ شده.

نادر و بابک و بقیه دانشجوها میان خونه حوری و نجف زاده براشون صحبت می کنه.

سعید با چند تا ماشین از نیروهای ساواک می رسند اطراف خونه حوری،  دستور میده تا هوا تاریک نشده نیان جلو.

 امیر همون لحظه میاد پیش سعید و بهش میگه میخوام باهات حرف بزنم اما سعید اهمیت نمیده و میگه الان وقتش نیست. امیر میگه امید کجاست؟ حرمت نگه داشتم داد و بیداد نکردم، با آقام چیکار داری کل محله رو بهم ریختی. سعید میگه یه کار نکن بگم بذارنت تو گونی و بندازن صندوق عقب ماشین ببرن جائیکه فکرش رو هم نکنی.

نجف زاده همینطور که با شاگردهاش درباره اتحاد و پیروزی صحبت می کرد از پشت پرده پنجره شاهد درگیری امیر و سعید میشه، بهشون میگه من باید برم جایی کار دارم نادر اینجاست باهاش هماهنگ کنید و اعلامیه ها رو دسته کنید، به کارتون برسید و در رو برای کسی باز نکنید. خودش میره جلوی در و یواشکی فرار میکنه.

شب که میشه دانشجوهای دختر نگران میشن و می خوان برن اما نادر میگه کسی جایی نمیره، مامورها میریزن تو خونه، نادر اسلحه میکشه که اگه نرید عقب شلیک می کنم، مامورها میگن ما اومدیم دنبال رجب زاده، نادر یکی از مامورها رو گروگان میگیره، میگه من میخوام همکلاسی هام برن بعدش هرجا بخواهید باهاتون میام، من رجب زاده نمیشناسم. یکی از مامورها از بالا میاد نادر حواسش پرت میشه بهش شلیک می کنن میفته زمینه.

موقع چیدن میز حوری به جمشید میگه میشه من سر صحبت رو باز کنم بذار این دختر حالش خوب بشه، جمشید میگه یه امشب خلق منو تنگ نکن، صدای زنگ در میاد، امیر میاد تو، جمشید عصبانی میشه که به چه رویی اومدی تو، امیر که زیر دستای جمشید بود میگه من نمیدونستم حوری خانم اینجاست فقط اومدم خبر بدم ریختن خونتون، حوری میگه بذار حرف بزنه راست میگه. جمشید میگه این پسر حق نداره بیاد اینجا، حوری میگه من باید برم اگه تو نمیایی خودم میرم.

شیرین به هما التماس میکنه یه دقیقه بذار برم امیر رو ببینم، هما به جعفر میگه امیر رو بیاره داخل، امیر میاد تعریف میکنه که امید رو گرفتن دنبال سعید رفتم سر از خونه حوری خانم در اوردم، خودم جا ندارم همه جا دنبالمن، شیرین میگه کجا می خوابی؟ امیر میگه دیشب تو پارک خوابیدم. شیرین با التماس به هما میگه عمه خواهش می کنم یه کاری کن.

جمشید حوری رو میرسونه خونه می بینن مامورها هنوز اونجان،همه دانشجوها رو دستبند زده میارن بیرون، حوری میگه اینجا چه خبره؟ سعید میگه رجب زاده فرار کرده، شما اینجا خونه تیمی راه انداختید؟ جنازه نادر رو از خونه میارن بیرون و می برن. حوری میگه قرارمون این نبود. جمشید به سعید میگه ریختی تو زندگی من ول نمیکنی من درستت می کنم. بابک هنوز بالای نرده ها مونده بود و قایم شده بود.  

حوری به جمشید توضیح میده که من گفتم بیان اینجا پسردایی آشغالم رو بگیرن، ولی فکر نمی کردم جوونای مردم رو جمع کنه خونه من، تو باور کن من نمیدونستم. چرا این آشغال باید زنده بمونه اما جوونای مردم عین برگ درخت یکی یکی بیفتن. من میخواستم بگیرنش چون بچه منو کشته چون می‌خواسته شوهر منو ازم بگیره بچه منو کشته. تصادف عمدی بوده کار خودش بوده خودمم تازه فهمیدم. ساواک جمشید و حوری رو برای گفتن توضیحات احضار می کنه.

هما امیر رو میبره خونه خودش بهش میگه بمونه اونجا، اگه کسی چیزی ازش پرسید هم بگه مهمونشونه و از آبادان اومده. امیر میگه نمیدونم لطفتون رو چه جور جبران کنم. هما میگه با حرف گوش کردن، سمت شیرین و جمشید نرو تا بهت بگم. مریم زنگ میزنه به هما میگه که جمشید و حوری رو بردن اداره ساواک. امیر میخواد بره سراغ سعید، اما هما نمیذاره و ازش میخواد بمونه اگه کمک خواست میاد سراغش. هما پاسپورتش رو برمی‌داره، امیر میگه دارید میرید سفر؟ اما هما حرف رو عوض میکنه و میره.

مریم به شیرین میگه هما حالش بد بود معلوم نیست کیا تو اون خونه بودن که ریختن اونجا، یه چیزی رو داره قایم میکنه، حوری مگه تو کار سیاسیه. شیرین میگه نمیدونم، شمال بودم حالم خوب بود داشتم زندگیمو میکردم، باز منو آوردن وسط دردسر و بدبختی و زندگی شهری و اضطراب. کاش به امیر نگفته بودم از اونجا بیاد بیرون شاید میتونست کاری کنه، حالم خیلی بده. مریم هم میگه منم حالم بده یه دلشوره ای دارم که واسه بابام داشتم، نمیدونم چیه. مریم شروع به گریه کردن میکنه، شیرین آرومش میکنه و میگه نگران نباش هیچی نشده. 

با رسیدن سعید به اداره، رئیس عصبانی میشه، سعید میگه ما فکر می کردیم رجب زاده اونجا تنهاست، دانشجوها جمع شده بودن، رئیس میگه من به تو اطمینان کردم میدونی چه بلایی سر من اوردی؟ این اتفاق ها مثل بنزین رو آتیشه. سعید میگه ما نمیدونستیم اونا اسلحه دارند، اگه نمیزدیم اونا میزدن، شما بودی چیکار می کردی؟ رئیس میگه ابله تو داری منو بازجویی می کنی؟ بعد اسلحه سعید رو ازش می گیره و بهش میگه که باهاش اتمام حجت کرده بود و از اداره بیرونش می کنه.

سعید سوار ماشینش میشه و میره یه جا نگه میداره از تو داشبورد اسلحه دیگه ای رو برمیداره میخواد خودش رو بزنه اما اینکار رو نمیکنه.

امیر میره خونه سابقش زنگ میزنه وقتی می بینه کسی در رو باز نمیکنه یواشکی وارد خونه میشه، یه کاغذ کوچیک لای در بود که میفته زمین اما امیر متوجه نمیشه، میره تابلویی که شیرین کشیده بود و با یه مقدار پولی که قایم کرده بود برمیداره، با اومدن یه صدا داخل کمد مخفی میشه، یکی میاد داخل و وارد تراس میشه، امیر از کمد میاد بیرون و میره سمت تراس اتاق خواب، برمی گرده که  سعید اسلحه رو میذاره رو سر امیر و میگه فکر کردی من بچه ام نمیدونم میای؟ چه غلطی داری می کنی؟ امیر میگه تو داری چه غلطی می کنی؟ سعید میگه راپرت منو به نجات میدی و منو میفروشی؟ امیر میگه چرا چرت می گی؟ تو افتادی به جون همه، چه مرگته؟ سعید میگه ۶ سال بود داشتم کارم رو می کردم از وقتی سر و کله تو پیدا شد آقام هم با من حرف نمیزنه.

همه همسایه ها فهمیدن من ساواکی ام کار و زندگی رو ازم گرفتی بعد میگی چه مرگته؟ امیر میگه خودت هم خوب میدونی من برای چی اومدم ساواک. سعید میگه اون چیز دیگه رو هم خودم تکلیفش رو روشن می کنم بذار شیرین بفهمه که کی اعلامیه ها رو گذاشت تو کارخونه باباش، بذار بفهمه فامیلشون رو تو به کشتن دادی. امیر میگه اینا به من چه. سعید میگه پرونده داری تو ساواک، فکر کردی من تو بایگانی نشستم سماق میمکم؟ اعلامیه ای که تو پرونده توست تو پرونده آقاته، جمشیده، داداشته، همشون از دستگاه چاپخانه ای که تو توش کار می کردی اومده بیرون. آمار داداشت رو دارم. امیر میگه امید رو چیکارش کردی؟ تو هر مشکلی داری با من داری بیا منو بکش ولی با امید و شیرین چیکار داری؟ سعید میگه کار دارم، با همتون کار دارم. دادم بزننش خودمم زدمش طوریکه هوار بکشه، ببینی نمیشناسیش، سعید حرفهایی میزنه که امیر رو حسابی تحریک میکنه، بهش میگه بذار ببینم شیرین این حرفها بشنوه بازم حسابت می کنه بهش میگه بذار بفهمه تو چی هستی یه کارگر ساده که آقات هم گردن نمیگیره، بذار بفهمه همه کارها رو من کردم نه تو، من دوستش داشتم نه تو، تو رو چه به شیرین نجات، امیر حسابی عصبانی شده بود سعید رو هل میده روی میز، میز میشکنه، جسم تیزی از پشت میره تو بدن سعید، امیر از ترس قادر به حرف زدن نبود به سختی به سعید میگه تو رو خدا نفس بکش اما سعید ....

دانلود سریال تاسیان قسمت بیست و یکم

پیشنهاد سردبیر

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

اخبار ویژه

آخرین اخبار