خلاصه داستان قسمت ۱۲ سریال هشت پا از شبکه یک سیما | در قسمت دوازدهم سریال هشت پا چه اتفاقی افتاد؟
در این مطلب از پایگاه خبری صفحه اقتصاد خلاصه داستان قسمت ۱۲ سریال هشت پا تازه ترین سریال شبکه نمایش خانگی را مطالعه می کنید.
در این مطلب از پایگاه خبری صفحه اقتصاد خلاصه داستان قسمت ۱۲ سریال هشت پا تازه ترین سریال شبکه نمایش خانگی را مطالعه می کنید. بازیگرانی نظیر هلیا امامی، سعید جنگیزیان، محمد صادقی، مینا وحید و افسانه چهره آزاد در سریال هشت پا بازی کرده اند. پخش این سریال از ۱۸ مهر آغاز شده است. سریال هشت پا سریالی در ژانر پلیسی جنایی است که هرشب ساعت ۲۲ و ۱۵ دقیقه روی آنتن شبکه یک تلویزیون میرود و جایگزین سریال «طوبی» شده است.
خلاصه داستان قسمت ۱۲ سریال هشت پا
کسری به شرکت پیش پسر حاجی شمشادی میره و درباره سر و سرشون با مراد و داوود میپرسه پسرش بهش میگه که همه اونا از کنار پدرم به یه جایی رسیدن حاجی بهشون کمک کرد تا به کسب و کاری برسند بعد از یه مدت اومدن ازش خواستن تا توی کاری باهاش شریک بشن کاری پرسود که کنکاش هم نکنن تو کارشون. کسری درباره فوت پدرش میپرسه که چه جوری اتفاق افتاد او بهش میگه که همون روز هم اونا اومده بودن داوود و مراد یعقوب، پسرش عرفان و خانمش خانم عارفه آصفپور اینجا با هم بحثشون شد و پدرم فشارش رفت بالا و حالش بد شد همه هول کرده بودیم و داشتیم به پدرم رسیدگی میکردیم، یکی ماساژش میداد یکی بادش میزد یکی زنگ زد آمبولانس یکی رفت داروهاشو آورد بهش داد اما تو مسیر بیمارستان دووم نیاورد و پدرمو از دست دادم.
کسری میپرسه کی بهش دارو داد؟ او بهش میگه نمیدونم انقدر اینجا شلوغ شده بود و هول کرده بودیم که اصلاً یادم نیست کسری تو فکر میره. کسری میره پیش بازپرس صدرا و اطلاعاتو بهش میده او بهش میگه دنبال اینی که یه قتلی صورت گرفته آره؟ کسری میگه من از کشته شدن کسی خوشحال نمیشم فقط دارم بر اساس اطلاعاتی که موجوده و شواهد حقیقتو رو میکنم هرچند که قتلی در گذشته اتفاق افتاده باشه صدرا بهش میگه من نمیتونم همینجوری پرونده بسته شده را باز کنم فقط یک راه هست اونم اینکه بری به اولیای دم خانواده شمشادی بگی که بیان شکایت کنن تا پرونده به خودی خود باز بشه درباره ملیکا دواتچی هم همینطور اگه اطلاعات و شواهدی پیدا شد که این شک و شبهه را به وجود بیاره پیش خانواده اولیای دم میرین و ازشون میخواین تا بیان شکایت کنند که پرونده اونم باز بشه.
یعقوب و زنش رفتن به جایگاه آزیتا و زن یعقوب بهش میگه چرا خیانت کردی؟ آزیتا میگه میفهمی؟ رو سرم اسلحه گذاشته بود! او میگه میدونی تو این مواقع باید چیکار کنی باید بکشونیش تو تله نه اینکه ببریشون یکراست تو آشپزخانه! آزیتا میگه من اصلا حوصله هیچکدومتون. ندارم زنگ بزن به اون پسرت بگو سهم منو بیاره برم یه پاسپورت جدید بگیرم از اینجا برم او بهش میگه یعنی لنگ فقط یه پاسپورت جدیدی؟ مگه میتونی هروقت که خواستی بری؟ آزیتا میگه میرم که ببینین چجوری میرم او بهش میگه الان یعقوب بهت سهمتو میده آزیتا متوجه میشه که میخواد اسلحه برداره که به طرفش اسلحه میگیره و میگه بندازش زمین! اینجوری میخواین سهممو بدین؟ با کشتنم؟ سپس بهش میگه برو تو ماشین کنار زنت سپس دوباره میگه بدو به اون پسر مشنگت بگو سهم منو بیاره با سهم مراد وگرنه دوتا گونی بیاره که جنازه شمارو جمع کنه از اینجا! او ناچارا زنگ میزنه به عرفان و بهش میگه ماجرارو.
عرفان به اونجا میاد که آزیتا بهش میگه پس پولا کو؟ منو مسخره کردی عرفان بهش میگه تو به من میگی مشنگ؟ تو که از همه بدتری چه جوری این همه پولو تو بازار جمع کنم مگه دیوونم که خودمو تابلو کنم! ۸۰۰ هزار تاست پول کمی نیست. عارفه مادرش تایید میکنه و میگه راست میگه چرا باید خودشو تابلو کنه؟ آزیتا میگه فقط ۸۰۰ هزار تا؟ پس سهم مراد چی؟ آصف پور بهش میگه مگه الکیه؟ اگه سهم مرادو هم میخوای باید بیای بشینی جاش و مسئولیتهای اونو بر عهده بگیری اینجوری میتونی سهمشو به دست بیاری آزیتا بهش میگه همین چند دقیقه پیش میخواستین منو بکشین چه جوری الان بهم پیشنهاد همکاری میدین؟ آصف پور بهش میگه داریم بهت موقعیت جبران کردن میدیم آزیتا میگه اگه جبران کنم سهم مرادو بهم میدین؟ آصف پور بهش میگه تو جبران کن سهم مراد مال تو.
عرفان میگه باید یه کاری کنیم این کارآگاه کسری دست از سرمون برداره و یه سنگ بزرگ تو کارش بیفته مادرش بهش میگه تو نقشهای داری؟ عرفان میگه آره بهتون میگم. شب آزیتا میره به رستوران پدر پریچهر و باهاش درباره بازسازی کردن خونه اش حرف میزنه و ازش میخواد تا با همدیگه برن تا خونه رو از نزدیک ببینن پریچهر میگه الان که خیلی دیر وقته فردا بعد از دانشگاه آزیتا میگه باشه میام دانشگاه دنبالتون سپس پریچهر بهشون میگه شما نمونه کارهای منو ندیدین نمیخواین ببینین!؟ آزیتا میگه همشو تو سایتتون دیدم پریچهر جا میخوره و میگه سایت من که یک ماهه در دسترس نیست چه جوری دیدین!؟ آزیتا میگه فکر کنم دو سه ماه پیش بود سپس از اونجا میره. بعد از رفتنش کسری به اونجا میاد درباره اتفاقی که اون شب افتاد با پریچهر صحبت میکنه پریچهر بهش میگه که دیگه دخالت نمیکنم...
نظر شما