خلاصه داستان سریال شغال قسمت ۱۲ + دانلود سریال شغال قسمت ۱۲
خلاصه ای از قسمت دوازدهم سریال شغال را به همراه لینک دانلود در این مطلب از پایگاه خبری صفحه فردا را آورده ایم که خواهید خواند.
اولین قسمت سریال نمایش خانگی «شغال» به کارگردانی بهرنگ توفیقی و تهیهکنندگی علی طلوعی از روز جمعه ۱۰ مردادماه به صورت مشترک از پلتفرم نمایش خانگی فیلمیو و زینما منتشر شده است و پخش آن به صورت هفتگی در این پلتفرم ادامه مییابد.
دانلود قسمت دوازدهم سریال شغال

خلاصه داستان سریال شغال قسمت ۱۲
مراسم خاکسپاری شکوه انجام میشه و همه حضور داشتند، فرهاد سر خاک شکوه بهش قول میده که هیچ کس از رازشون باخبر نشه، بابت دخترش هم خیالش تخت مثل دختر خودش هواشو داره.
فریبا به سیمین زنگ میزنه که اون طرف دوباره زنگ زده که تو اون ساعت و لوکیشن اونجا باشید وگرنه زنگ نمیزنه.
فریبا وسایل نیلوفر رو میبره به خانواده اش تحویل بده، پدر نیلوفر از فریبا میپرسه که نیکتاج رو چقدر میشناسی؟ نیلوفر میگه من دوبار بیشتر ندیدمش، یه بار بیرون با نیلوفر دیدمش یه بار هم برای مصاحبه رفته بودم شرکتشون، پدر نیلوفر میگه مادر نیلوفر مدام کابوس می بینه که نیلوفر باهاش حرف نمیزنه، همش فکر میکنم این مَرده داره دروغ میگه، فریبا میگه من فقط میدونم بعد از قضیه دادگاه قرار بوده همه چیز رو رسمی کنند.
فریبا یاد روزی که نیلوفر درباره حادثه ای که براش افتاده بود صحبت می کرد میفته و اینکه پدر و مادرش بفهمن چیکار کنه؟ فریبا بهش میگه تو اگه نگران اونها بودی چرا رفتی سر خود وکیل گرفتی؟ تو میدونی اون یارو چقدر پول و پارتی داره، تو باید دادگاه رو میذاشتی مرحله آخر و خودمون یه بلایی سرش میوردیم تا تاوان اون غلطی که کرده پس بده اونم نقد، نیلوفر میگه من پول میخوام چیکار، فریبا میگه با اون پول میرفتی اونور زندگیتو میکردی، شکایت چی واست داره، بسپر به من، نیلوفر میگه نمیخوای به شمس بگم؟ فریبا میگه اگه با خودش بست چی؟ تهش یه مذاکره است، من تا تهش باهاتم. فریبا شماره نیکتاج رو میگیره ازش و بهش زنگ میزنه.
مراسم سر خاک که تموم میشه همه میرن برای نهار، اما سیمین مجبور میشه بره شمال سر قرار، به فرهاد میگه که یه نفر زنگ زده و با فریبا قرار گذاشته، چاره ای ندارم برم، اهمیت اون قضیه کمتر نیست. فرهاد پیشنهاد میده اسلحه رو با خودش ببره اما سیمین میگه کار عجیبی نمی خوام بکنم که، وقتی بلد نیستم باهاش استفاده کنم لزومی نداره ببرم، فرهاد خیلی دلش شور میزنه.
کامیار طبق خواسته فرهاد مدارک رو برای سحاب میبره تحویل بده، به سحاب هم اطمینان خاطر میده که کار رو درست انجام میدن.
مهران با توجه به اخلاقیات نیکتاج خودش رو به شمال میرسونه و میبینه که رابط نیکتاج هم با زن و بچه اش شمال تو رستورانن، اما خودش رو نشون نمیده، مهران به یکی زنگ میزنه که امشب وقتشه باید بیای یجایی.
سیمین با فریبا و دستیارش به سمت شمال میرن، مهران به سیمین هم زنگ میزنه اما سیمین رد تماس میکنه، وقتی میبینه سیمین جواب نمیده بهش پیام میده که داری میری شمال؟ نرو واسه خودت میگم. اما سیمین اهمیت نمیده با اینکه یه ماشین هم از پشت در حال تعقیبش هست.
مارال هراسان میاد جلوی در میگه که آوا نیست، سیاوش با ماشین و آزاد هم با موتور میرن دنبالش.
مهران مدام در حال تعقیب هست، اون طرف هم میره تو جنگل.
آوا سر خاک مادرش نبود و تلفن هم جواب نمیداد.
سیمین یه جا نگه میداره و پیاده میشه اما میبینه که طرف یه لوکیشن دیگه فرستاد، راه میفته به سمت آدرس جدید.
آوا روی پل بود و به عبور قطار نگاه می کرد.
سیمین به آدرس جدید میرسه و همگی پیاده میشن و داخل جنگل میرن.
آوا برای سیاوش پیام میده که:
دلم برات تنگ میشه سیاوش اما خودتو هیچ جای این ماجرا مقصر ندون کاش اون رو نمیرفتم خونتون، کاش هیچ وقت عاشقت نمیشدم که الان نتونم بگم چرا نمیرفتم خونتون، لعنت به من، وقتی شکوه رضایت داد با تو اومدم بیرون تا شکوه تو گلخونه بسوزه و داغش بمونه رو دل من که چرا نبودم. دیگه نمیکشم چون همیشه مقصرم، ممنونم که گذاشتی این عشق عاشقی رو باهات تجربه کنم و میدونم حسرت دیدنت تا ابد با من میمونه.
پیام آوا به دست سیاوش میرسه، آوا روی ریل قطار میشینه منتظر قطار و میخواد خودش رو بکشه، همون لحظه سیاوش از روی پل رد میشه و قطار هر لحظه به سمت آوا میومد که سیاوش به سرعت دست آوا رو میگیره و از روی ریل پرتش میکنه اینور و با داد میگه چته؟ اومدی خودتو خلاص کنی؟ آوا میگه اومدم همرو خلاص کنم، سیاوش داد میزنه پس من چی میشم؟ آوا میگه برو به زندگیت برس. سیاوش میگه تو اصلا به من فکر نمیکنی که بعد تو چه بلایی سرم میاد نمی فهمی.
رابط از پشت درختها سیمین و بقیه رو میبینه، اسلحه رو به سمت سیمین میگیره که یهو مهران اونو می کِشه کنار و تیرش خطا میره، دخترها میترسن، مهران اونو میبره تو ماشین و بهش میگه مگه من نگفتم تو این ماجرا بلایی سر سیمین نباید بیاد بعد تو نقشه قتلش رو می کشی؟ او میگه سر خود نبوده بشیر گفته، بفهمه زنداداشت زنده است کارت تمومه، مهران میگه اون دیگه به تو ربطی نداره. او میگه من بچه ام مریضه واسه درمونش هر کاری از دستم بر میاد میکنم، الانم با مرده هیچ فرقی ندارم، مهران میگه تو فکر کردی سیمین رو بکشی اون بشیر بتو پول میده، نه یه جوری خلاصت میکنه که یه تار موت هم گیر زن و بچه ات نمیفته. او میگه پس تو چرا باهاش کار می کنی؟ مهران میگه اگه یه کاری کنم واسه درمون بچه ات لازم نباشه آدم بکشی واسه من کار می کنی؟ میفرستم یه جایی بشیر که هیچ خود خدا هم نتونه پیدات کنه.
فریبا اسلحه رو روی زمین پیدا میکنه، سیمین در حال تماس گرفتن بود و پشتش رو نمیدید، از پشت سیمین رو نشونه می گیره یهو سیمین برمیگرده فریبا هول میکنه میگه اسلحه اش رو این پشت پیدا کردم، سیمین میگه نباید دست میزدی اینطوری اثر انگشت ضارب رو از بین بردی.
فرهاد میره شرکت و از همکارش میخواد که اگه کسی از آدمهای نیکتاج تو پروژه بود بهش،خبر بده چون نمیخواد با اونا کار کنه، کامیار هم میرسه و میگه که پاکت رو تحویل داده، فرهاد بهش میگه باید برگردی آپارتمان خودت، کامیار میگه ما صبح با هم حرف زدیم چرا اذیت می کنی؟ فرهاد میگه میگم بری که اذیت نشی، آوا ممکنه بیاد پیش ما، این دختر کسی رو نداره انصاف نیست تنها بمونه، کامیار میگه یعنی قبل سال مادرش میخوان عروسی کنن، فرهاد میگه فعلا در حد محرمیته تا ببینیم چی میشه، کامیار میگه حالا اگه فردا هم خواست بیاد شرکت از اینجا هم بیرونم میکنی؟ فرهاد میگه اگه خواست بیاد میشینیم دو تایی صحبت می کنیم ببینیم چه غلطی بکنیم، کامیار میگه شما بجای اینکه برای اونا خونه بگیری منو داری از اونجا بیرون می کنی؟ این تصمیم دو تاییه؟ فرهاد میگه یه جوری رفتار کن که سیاوش و سیمین نفهمن من به تو گفتم، کامیار میگه خودت میدونی اما به نظر من این دختره یه نقشه ای داره، تو غم مادرش و غلطی که من کردم حرفی نیست ولی، کامیار که می بینه فرهاد داره دارو میخوره از اینکه دوباره حالش بد نشه بحث رو ادامه نمیده و میره.
ضیا با موتور میره، عطا و رفیقش هم با موتور تعقیبش می کنن.
ارشیا که به پدر بیمارش میرسید بهش میگه نگران نباشی ها دیر شد اما دقیقا داره اون چیزی میشه که من می خوام، یه جوری ریشه اشون رو میزنم که نفهمن از کجا خوردن، تو فقط دعا کن این عروسی بهم نخوره بعد ببین من چجوری عزاش می کنم.
سیاوش، آوا رو میرسونه خونه و بهش میگه بهم قول بده دیگه دیوونه بازی در نیاری، آوا قول میده و میگه فقط میخوام یکم تنها باشم. آوا میره داخل خونه و آزاد هم میرسه و از سیاوش می پرسه کجا بود؟ سیاوش میگه بهت میگم فقط به روش نیار، میشه چند وقت حواستون بهش باشه، آزاد میگه چرا می پیچونی حرف رو، بگو کجا بود؟ سیاوش میگه رفته بود روی ریل قطار اگه نرسیده بودم کار دست خودش داده بود، آزاد میخواد بره سراغ آوا، سیاوش میگه به روش نیاری، آزاد میگه نمیخواد بگی چطور با دخترخاله ام حرف بزنم. سیاوش میگه باشه پس من میرم کار داشتی بهم بگو.
آوا تو اتاق میشینه و گریه میکنه، آزاد حال بد آوا رو میبینه و دیگه داخل نمیره.
ضیا میره سراغ گاراژ هومن، چند نفر دنبالش میفتن، عطا هم در تعقیبش، عطا میفهمه و یه گوشه قایم میشه، ضیا میره جلوتر عبدی رو پیدا میکنه و ...
نظر شما