خلاصه داستان قسمت ۲۸ سریال گیل دخت از شبکه یک

خلاصه داستان قسمت ۲۸ سریال گیل دخت به کارگردانی مجید اسماعیلی و تهیه کنندگی محمدرضا شفیعی را می خوانید.

خلاصه داستان قسمت 28 سریال گیل دخت از شبکه یک

خلاصه داستان قسمت ۲۸ سریال گیل دخت به کارگردانی مجید اسماعیلی و تهیه کنندگی محمدرضا شفیعی از نظرتان می گذرد، با ما همراه باشید. حکایت گلنار و اسماعیل که در میانه هیاهو و مهلکه قجری تار و پود دل‌هاشان با مهر و محبت هم بافته می‌شود؛ قصه و غصه عاشق و معشوقی است که اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشند یک بهانه برای ماندن پیدا می‌کنند و…

اسماعیل میرشکار بی جون روی زمین افتاده و خودش را روی زمین کشد و به تکه چوبی که می رسد، آن را بر می دارد تا ستونش بشه و با اون خودش را سر پا می کند و به زور راه می رود.

شازده آصف میرزا به گرمابه رفته و با تقی خان حرف می زنه و میگه این عمارت مثل یه خونه عنکبوته و برعکس تو، من شدم زندونی و بهش میگه چرا نمیگی جای نامه کجاست که تقی خان باز هم سکوت می کنه.

شازده آصف میرزا با دیدن سکوت او دست روی نقطه ضعفش می گذاره و با کشیدن پای ناموس او میگه گلنار نیست، زنت که هست و بعد هم رو به تفنگ چی میگه زنش و بیارید این جا تو بدترین جای گرمابه رو به روش ببندش و اجازه حرف زدن و غذا خوردن بهش ندید.

تقی خان بعد از رفتن او اشک می ریزه ولی باز هم دهان باز نمی کنه و حالش هیچ خوب نیست.

اسماعیل میرشکار به سختی و با درد بسیار زیاد خودش را به کلبه می رساند و گوشه ای از درد روی زمین می افته و چیزی روی زخمش می ذاره و سعی می کنه خودش را آروم کنه که یهو صدای شازده آصف میرزا و سواره هاشو می شنوه.

گلنار در مرغ دونی به دنبال مرغ ها می دوعه تا اونارو بگیره که یهو فیروزه به سراغش میره و با هم شروع به حرف زدن می کنند، فیروزه از دهنش می پره و اسم اسماعیل را به زبونش میاره که حواس گلنار بد میشه و صفورا درست همون لحظه گلنار و شفته خانم صدا می کنه و میگه میرزا گفت جلدی بیای نه که لفتش بدی و میره.

یکی از ندیمه ها همون لحظه دست در دست احترام سادات از عمارت بیرون میاد، فیروزه در و پنجره مرغ دون را می بنده تا جلوی دیدن گلی را بگیره که موفق نمی شه، تفنگ چی که نگهبان گرمابه است، به تقی خان میگه به خوبی احترام سادات را ببینه، چرا که ممکنه بار آخر باشه و کمی بعد او را می برن.

شازده آصف میرزا و تفنگ چی هاش تو همون حوالی مشغول شکار هستند که آصف به سمت کلبه میره اما قبل از این که بره تو عباس قلی داد می زنه که یه گراز شکار کرده و شازده آصف میرزا هم به خاطر این که او همچین کاری کرده بی خیال رفتن به داخل کلبه میشه و به سمت تفنگ چی ها میره که اسماعیل از فرصت استفاده می کنه و سوار بر اسب شازده آصف میرزا به تاخت می رود.

گلی در حیاط مشغول آب دادن به مرغ است تا سرش را ببره که یکی از تفنگچی هایی که گلوش پیش گلی گیر کرده، جلو میره و قبول می کنه تا او این کار را به جاش انجام بده.

اسماعیل سوار بر اسب شازده آصف میرزا به تاخت میره و تفنگ چی ها هم دنبالش هستند که کمی جلوتر، اسب شازده را بدون سواره می بینند و همان جا متعجب می ایستند، زین اسب شازده خونی شده و اسماعیل هم کمی آن طرف تر خودش را پشت درخت ها در جنگل قایم شده.

گلنار با مرغ ها به مطبخ رفته که آسیه میگه هر چی زودتر پر مرغارو بکن تا نهار این جماعت دیر نشده.

عباس قلی و تفنگ چی ها به محل شکار برگشتند، شازده آصف میرزا مشغول کندن پوست شکار است که عباس قلی توضیح میده کسی که فرار کرده اسماعیل بوده و شازده آصف میرزا بعد از کلی تحقیر کردن عباس قلی میگه کلبه اسماعیل را آتیش بزنید و خودش میره.

اسماعیل ناتوان در جنگل راه میره و به خاطر حال نا خوشش دائم توی آب و گل و لای جنگل به زمین می خوره و کمی بعد خودش را به یک درشکه که در آن نزدیکیه می رساند و سوار آن می شود.

گلی در مطبخ دونه دونه پر های مرغ ها را می کنه که آسیه میره سمتش تا کمکش کنه که ندیمه ای به اون

میرزا رضا به گلی میگه تا او به کمک احترام سادات بره، گلی چشمی میگه اما به سختی میره.

مطبخیون پچ پچ می کنند و به گلی مشکوک اند و صفورا میگه حتما کاسه ای زیر نیم کاسه اش است که میرزا رضا دادی سرشون می زنه تا سکوت کنند و به کارشون ادامه بدن.

بعد از این که اون یکی ندیمه به دنبال خانم گل میره، گلی به سمت مادرش که با چشم های بسته خوابیده، میره و در آغوشش حسابی گریه می کند.

پیشنهاد سردبیر

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

اخبار ویژه