خلاصه داستان قسمت شانزدهم سریال گیل دخت از شبکه یک

خلاصه داستان قسمت شانزدهم سریال گیل دخت به کارگردانی مجید اسماعیلی و تهیه کنندگی محمدرضا شفیعی را می خوانید.

خلاصه داستان قسمت شانزدهم سریال گیل دخت از شبکه یک

خلاصه داستان قسمت شانزدهم سریال گیل دخت به کارگردانی مجید اسماعیلی و تهیه کنندگی محمدرضا شفیعی از نظرتان می گذرد، با ما همراه باشید. حکایت گلنار و اسماعیل که در میانه هیاهو و مهلکه قجری تار و پود دل‌هاشان با مهر و محبت هم بافته می‌شود؛ قصه و غصه عاشق و معشوقی است که اگر هزار دلیل برای رفتن داشته باشند یک بهانه برای ماندن پیدا می‌کنند و…

فیروزه و گلنار به یک اتاق در کاروان سرایی رفته اند، گلنار از کثیفی اون جا عصابش خورده، فیروزه هم گشنشه و می خواد سکه هایی که خانم گل به گلنار داده را بگیرد و غذا بخرند که او نمی پذیره و به سراغ مرد مسنی که مسئول کژاوه ها است، می رود و یک کژاوه برای فردا صبح خروس خون کرایه می کند…

شازده آصف میرزا به اتاق صفی رفته و میگه بهت دستور میدم، عمه امو راضی کنی تا من به رشت یا انزلی برم که صفی میگه بهتره این جا بمونید تا امور آرام بماند که او میگه من فقط ازت خواستم کاری که میگم و بکنی، نه معلم شی واسه من که صفی میگه من به زودی دست گلنار خانم و میذارم تو دستتون و بعد هم پیشنهاد میده که یکی از خودشون و به دنبال گلنار بفرستند…

فیروزه و گلنار لب دیوار اتاقشان نشسته اند که فیروزه حوس خوردن چیزی می کند و با پول گرفتن از گلنار به اون جا میره که با چند خانم دعواشون میشه و همان لحظه هم کاروان مهربان بانو به آن جا می رود و مهربانو صدای فیروزه را می شنود و او را صدا می کند…

فیروزه با دیدن مهربان بانو پا به فرار می گذارد و مهربان هم به تفنگ چی ها میگه شک ندارم گلنار هم همین جان است و دستور میده در دروازه را ببندند و همه جا را بگردند…

صفی به دیدن نصیر رفته و با او شروع به حرف زدن می کند و بهش دستور میده تا به سراغ جماعتی که به گلنار کمک می کنند، برود و آمار او را بگیرد تا بتوانند قبل از آن که آصف عصبی شود، پیداش کنند…

نصیر هر چی تلاش می کنه او را راضی کنه که هم ولایتیاش خائن می دوننش تا توی این کار نره، موفق نمیشه…

مهربان بانو به دیدن همان مرد ساربانی که به گلنار کژاوه کرایه داده بود، رفته است و درباره گلنار حرف می زند، مرد ساربان مشغول انجام کارش است و حتی نیم نگاهی هم به مهربان بانو نمی اندازد و درگیر هارت و پورت هایش نمی شود و می گوید پیدا کردن او مثل پیدا کردن سوزن تو انبار کاهه و به کارش ادامه میده…

گلنار پشت کاه ها قایم شده است که آقایی آن جا می بینتش و درست همان لحظه مرد ساربان به آن جا می رود و او را می بیند، مرد ساربان بهش میگه من اصلا دلم نمی خواد قاطی دعوای بزرگون بشم و سکه های گلنار را بهش میده تا زودتر از آن جا بره…

مرد ساربان به سراغ مهربان بانو میره تا ازش بخواد زودتر قاعله را جمع کند که او میگه ما تا گمشدمون را پیدا نکنیم از این جا نمیریم…

کمی بعد چاوش با فیروزه پیش مهربان بانو میره و با او شروع به کل کل می کند و در آخر میگه گلنار صبح با یه کژاوه رفت به سمت تهران که مهربان بانو غافله سالار را صدا می کند و ازش می پرسه این دختر راست می گه که او تاکید می کنه ولی میگه مطمئن نیستم همون دختر تقی خان هم همراهشون رفته باشه یا نه…

مهربان بانو به تفنگ چی ها دستور میده وجب به وجب کاروان سرا را بگردند…

گلنار دوباره لای کاه های طویله قایم شده اما با دیدن این که تفنگ چی ها همه جا را می گردند، شالی روی سرش می کشد و بیرون میره که وسط راه خانمی جلوش و می گیره و میگه حواست به من باشه و هر کار می گم و بکن…

گلنار شروع به حرف زدن با آن خانم می کند که چاوش به سمتشون میره تا گلنار را برای شناسایی ببرد که آن خانم او را جای دخترش جا می زند و با بازی کردن با غیرت چاوش او را راضی می کنه تا گلنار را نبرد…

مهربان بانو دو دل شده که ممکنه واقعا گلنار به منجیل رفته باشه و با چند تفنگ چی و به همراه فیروزه به راه می افته که اگر فیروزه دروغ گفته بود بلایی سرش بیاورد…

گلنار هم یواشکی با گریه مسیر رفتن فیروزه را نگاه می کند…

پیشنهاد سردبیر

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

اخبار ویژه