خلاصه داستان قسمت ۱۵ سریال آتش سرد از شبکه دو + عکس
در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر پایگاه خبری صفحه اقتصاد برایتان خلاصه داستان قسمت ۱۵ سریال آتش سرد را برای دنبال کنندگان این سریال جذاب گذاشته ایم
در این مطلب از بخش فرهنگ و هنر پایگاه خبری صفحه اقتصاد برایتان خلاصه داستان قسمت ۱۵ سریال آتش سرد را برای دنبال کنندگان این سریال جذاب گذاشته ایم. با ما همراه باشید. سریال آتش سرد یک ملودرام اجتماعی است که محصول سال ۱۴۰۱ به کارگردانی رضا ابوفاضلی می باشد. در خلاصه داستان آن آمده است: فرید پدر و مادرش را در یک حادثه از دست داده و وارث نیمه از کارخانه های بزرگ است. محسن تاجیک شوهر عمه فرید که قیم قانونی او نیز است متوجه دستکاری در حسابهای کارخانه میشود و…
قسمت ۱۵ سریال آتش سرد
منیره به مریم میگه داری میری هرکاری که داشتی هرچیزی که خواستی به خودم بگو واست انجام بدم سپس ازش میخواد تا امیر برسوننش اما مریم اجازه نمیده و میگه تاکسی خبر کردم خودم میرم لازم نیست ایشونو به زحمت بندازین. محسن به کارهاش میرسه که منیره میره پیشش و میگه خواستم برم حرف بزنم ببینم وضعیت این بچه ها چی میشه؟! آزاد به اسرا چی گفته بود! محسن میگه شاید حرفی زده بودن که نباید به ما بگن من خودم میرم باهاش حرف میزنم منیره میگه با اسرا؟ محسن میگه نه خانم با آزاد منیره قبول میکنه. اسرا شیرینی گرفته و از دوست و شریک آزاد آدرس کافه ای که میخوان بزنن را میگیره سپس اونجا میره و آزاد را سورپرایز میکنه و بهش تبریک میگه. امیر شب تو حیاط گلخانه نشسته و آتیش روشن کرده که طهماسب هم میره پیشش و بهش چای میده و میپرسه چیزی شده؟ از من کمکی بر میاد؟ خیلی تو فکری؟ امیر میگه نه چیزی نیست. محسن به خانه میره که منیره میگه چیشده؟ چه اتفاقی افتاده؟ محسن میگه امروز با آزاد قرار گذاشتم و باهاش حرف زدم و گفتم که این ازدواج به نفع هیچ کدومتون نیست! منیره جا میخوره و میگه چی؟ حرف جداییو پیش کشیدی؟ محسن جان این دونفر همدیگرو دوست دارن اسرا به آزاد علاقه داره نمیتونه به تو بگه میاد با من درد و دل میکنه تازه با منم که حرف می زنه انقدر میپیچونه که نمیفهمم چی میگه! سپس ماجرای ازدواج کردن و مخالف بودن پدرشو پیش میکشه و میگه آخرش چیشد؟من و تو کاریو کردیم که میخواستیم!

قسمت ۱۵ سریال آتش سرد
منیره میگه شام آماده ست و بعد از شام محسن با فربد میشینن و فیلم های عباس را میبینن چون محسن بهش قول داده بود. فردای آن روز سیما به منیره زنگ میزنه و از طرف آزاد عذرخواهی میکنه سپس با عصبانیت به تراس میره و به آزاد میگه تو عقل نداری؟ رفتی دم خونه شون حاج محسن تهدید کردی که ازش شکایت میکنی؟ آزاد میگه اینجوریم که میگی نگفتم سپس سیما باهاش دعوا میکنه در آخر آزاد با عصبانیت میگه چرا حرف منو نمیفهمین؟ دعوای کارخانه چه ربطی داره به من و اسرا؟ من اینو نمیفهمم! و از اونجا میره. پویا به خانواده اش سر میزنه و لوله کش میاره تا اونجارو سرویس کنن سپس با مادرش حرف میزنه و بهش میگه تازگیا از یه دختر خوشم اومده قد بلند، درست و حسابی ولی هنوز چیزی مشخص نیست ولی میگیرمش مادرش خوشحال میشه و سر شکر به طرف خدا بالا میبره. آزاد بعد از رسوندن اسرا به خانه با محسن تاجیک صحبت میکنه و ازش عذرخواهی میکنه به خاطر حرفی که بهش زده سپس میگه جسارتا من این حرفیو که به پدرم زدنو باید به شمام بزنم!
مادر و پدرها صرفا به خاطر اینکه پدر و مادرن نباید به جای بچه هاشون تصمیم بگیرن محسن میگه درسته کاملا ولی شما مو میبینین ما پیچش مو! آزاد میگه آقا محسن الان شرعا، قانونا، عرفا من همسر اسرام محسن میگه بله کاملا درسته من میگم سیما وضعیت دوتا خانواده را ببین بعد سبک سنگین کن بعدا درباره اش حرف بزنیم آزاد قبول میکنه و میره. رویا با خوشحالی به دکتر میگه این نشونه خوبیه نه آقای دکتر؟ دکتر میگه بله میتونه اتفاق امیدوار کننده ای باشه ولی از علم پزشکی دلایل دیگه ای هم میتونه باشه و میره. امیر پیش احمد میره و درباره پرونده علیرضا میپرسه و میگه اگه بابک اتفاقی واسش بیوفته خیلی وضعیت بد میشه؟ احمد میگه آره سخت میشه امیر میپرسه نمیشه ثابت کرد که غیرعمد بوده؟ احمد میگه ای بابا این فکرها چیه که میکنی؟ سپس بهش یکسری حساب کارخانه را میده که پولهای کلانی جابه جا شده به یه شرکتی که الان دیگه وجود خارجی نداره و حتی آدرس های فضای مجازیست غیر فعاله من فکر میکنم زد و بندی این وسط اتفاق افتاده! امیر میگه اینو شما از کجا فهمیدین؟ احمد میگه به کمک یکی از دوستای حسابدارم. محسن خواب میبینه که علیرضا میره خودشو از دار آویزون میکنه بعد خودش میاد سعی میکنه خودشو نجات بده سپس از خواب میپره. سعید به کافه آزاد میره و بهش میگه اون همه پول خرج کردم که تهش بشی کافه چی؟ آزاد میگه بالاخره از یه جا باید شروع بشه. آنها بعد از کمی حرف زدن آزاد میگه من و اسرا تصمیممونو گرفتیم میخوایم زندگیمونو شروع کنیم حتی اگه شماها مخالف باشین. سعید میگه آهان پس جا پای خواهرت داری میزاری! بده از کمی بحث کرد ار اونجا میخواد بره که بهش میگه اینجارو هم سریعا ببند وگرنه خودم درشو تخته میکنم سپس میره….
نظر شما