آوار آرزوها یا سکوی پرتاب؟

در میان تلی از آوار سرد و فولادهای تاب‌خورده، جایی که تا همین چندی پیش قلب تپنده‌ تکنولوژیِ فضایی کشور بود، حالا تنها اسکلتی سیاه از ساختمان باقی مانده است. از میان دیوارهای سوخته و فروریخته و سقف‌ دهان‌باز کرده، شهر تهران با آرامش در زیر آفتاب می‌خزد؛ اما در این‌سوی مرزهای بتنی، داستانی از کینه‌ای عمیق و مقاومتی استوار روایت می‌شود.

آوار آرزوها یا سکوی پرتاب؟
صفحه اقتصاد -

اینجا پژوهشگاه فضایی ایران است؛ جایی که دشمن قصد داشت با یک ضربه، آرزوهای فضایی یک ملت را به خاکستر تبدیل کند، اما در محاسباتش یک «سرمایه‌ نامرئی» را فراموش کرده بود: دانش بومی.

هر بار که از کنار اتوبان شیخ فضل الله می‌گذرم، ساختمان عظیمی جلویم سبز می‌شود که نیمی از آن آوار شده‌، رد موشک بخشی از ساختمان گرد آن را تا طبقات میانی شکافته بود و سینه اش از زخم کینه فراخ، ساختمان پژوهشگاه فضایی درست کنار همین اتوبان با همان چهره نزارش فریاد می‌زند: به کدامین گناه.

درست ساعت ۲۲:۰۰ شامگاه ۲۰ اسفند ۱۴۰۵ این ساختمان مورد اصابت موشک‌های دشمن آمریکایی- صهیونیستی قرار گرفت، هیچ کس علت آن را ندانست، اکنون که بیش از سه ماه از آن شب می‌گذارد، هنوز هم کسی نمی داند گناه یک مرکز پژوهشی که کاری جز دستیابی به مطالعات و آخرین یافته‌های علمی ندارد، چه بود که دشمن از آن کینه داشت.

حالا فرصتی دست داد تا در بازدیدی که برای رسانه ها ترتیب داده شده، پا روی آوار ساختمان بگذاریم، وسط آجرهای ریخته اش، دیوارهای شکافته اش، سقف آماده ریزشش، پله‌های نیمه سالمش قدم بزنیم، سرک بکشیم بین خرابه‌ها و بدانیم که کینه دنبال جلوگیری از پژوهش نبود، دنبال نابودی سرمایه‌ای بود که فکر می کرد زندگی پژوهشگرانش به آن وابسته است، بی‌آنکه فکر کند، سرمایه ایران نه ساختمان‌هایش که مغزها و فکرهایی است که چنین بنایی را ساخته بودند و باز هم وطن را می سازند اگرچه با خشت جان خویش.

خانه‌ای که آوار شد

گوشه‌ای ایستاده است؛ کمی دورتر از هیاهوی دوربین‌های رسانه‌ها. نگاهش را به طبقاتی دوخته که حالا دیگر نه سقف دارند و نه دیوار؛ فقط حفره‌هایی بزرگ که گویی زخمی دهان‌باز کرده بر پیشانی ساختمان هستند. هر از چند گاهی، دستش به گوشی تلفن می‌رود؛ نتیجه‌ یک پژوهش را پیگیر می‌شود. برای او که ۲۰ سال از عمرش را در همین اتاق‌ها صبح را به شب رسانده، اینجا فقط یک “محل کار” نبود؛ اینجا شناسنامه‌ حرفه‌ای‌اش بود.

وقتی از او می‌پرسم چه حسی دارد، مکثی می‌کند، به آوار ساختمان روبرویش، به ستون های فلزی لخت جلوی چشمانش و تکه‌های بتن زیر پایش نگاه می‌کند و می‌گوید: وقتی این ساختمان را زدند، بخشی از وجودم هم درگیر شد. اینجا محل مطالعه‌ تکانه‌های زمین، لایه‌هایِ زمین‌شناسی و خشکسالی، ساخت، پرداخت، طراحی و دریافت اطلاعات ماهواره‌ای بود؛ ما از این پایین توی همین ساختمانی که حالا نیست، از آن بالا، از آسمان، دردهای این کشور را می‌دیدیم و برای درمانش نسخه می‌نوشتیم. اینجا خانه‌ ما بود، آوار که شد، خانه‌مان روی سرمان آوار شد.

او این‌طور ادامه می‌دهد: دشمن فکر کرد اگر ساختمان را بزند، ما تمام می‌شویم. آن‌ها نمی‌دانند که ما اینجا با جان و دل کار می‌کردیم؛ اینجا جایی بود که امید هزاران نفر برای توسعه‌ فناوری کشور در آن گره خورده بود. برای ما این تخریب، فراتر از یک اتفاق نظامی بود؛ این یک جنایت علیه پیشرفت بود.

می‌گوید: هر روز با این شوق و علاقه بیدار می‌شدم که امروز هم قرار است کاری بکنم، اطلاعاتی که مثل دیروز نیست، آینده نیست اما آینده کشور را می سازد، لحظه‌ها را پیش از وقوع می‌پیماید، به دست ما می‌رسد و ما می‌دانیم که چه ثانیه‌هایی را در پیش داریم، هنوز هم این کار را انجام می‌دهیم، اما نه در این آوار و این ساختمان ویران، جایی دیگر اگرچه هنوز دلمان در خشت به خشت این ساختمان است.

شبِ زبانه کشیدن شعله‌های کینه

مرد صدای اصابت بلندی را شنید، نه آنقدر بلند که بداند انفجار است و نه آنقدر کوتاه که فکر کند شیشه‌ای شکسته که صدای شکستن شیشه هم در آن بود، از دفتر نگهبانی بیرون آمد تا سرکی بکشد، گنبد شیشه‌ای شکسته بود، درست لحظه‌ای که داشت شکستن گنبد شیشه‌ای را هضم می‌کرد، موج انفجار او را از زمین کند و به گوشه‌ای اندخت، بعدها فهمید که دست خدا همراهش بود که بر اثر موج انفجار دوم افتاده توی جوی آب کنار اتوبان و ورقه‌ای آهنی رویش! و اینطور ترکش ها به تنش نخوره و سالم مانده.

مرد نگهبان تعریف می کرد: فکر کنم چهار دقیقه گیج بودم، از لحظه ای که پرت شدم تا به خودم بیایم و صدای خراب شدن ساختمان روی سرم تمام شود، فقط چهار دقیقه.

مرد نگهبان تنها شاهد لحظه حمله به ساختمان گرد و شیشه‌ای پژوهشگاه فضایی است، چند خراش بیشتر برنداشته، هنوز هم توی دفتر نگهبانی کار می‌کند و مشغول است.

مهدی مکاری، رئیس پژوهشگاه که نیم‌ساعت بعد از انفجار در محل حاضر شده بود، روایت آن شب را با تلخی خاصی و البته با محافظه‌کاری تمام بازگو می‌کند. عقربه‌های ساعت، ساعت ۲۲ و چند دقیقه را نشان می‌داد که او به صحنه رسید.

می‌گوید: سخت بود دیدنِ لحظاتی که ثروت یک ملت زیر آتشِ یک کینه می‌سوخت. ما که اینجا کار نظامی انجام نمی دادیم، برایم قابل درک نبود، اگرچه از قبل آماده باش بودیم.

او در حالی که به ویرانه‌ها اشاره می‌کند، ادامه می‌دهد: آنچه می‌دیدم، فقط سوختن آهن و بتن نبود؛ آن شعله‌ها، کینه‌ دشمن از پیشرفت ملتی بود که داشت به بلوغ فضایی می‌رسید. اگرچه ما با درایت قبلی، تجهیزات حیاتی را خارج کرده بودیم و نیروها دورکار بودند، اما این ساختمان برای ما “سقف آرزوها” بود. هر زبانه‌ آتشی که بلند می‌شد، گویی دشمن داشت آرزوهای یک تیم پژوهشی جوان و متخصص را به بازی می‌گرفت.

کور خوانده، مگر آرزو را می شود توی یک ساختمان خلاصه کرد، ساختمان را زدی، کجای دلت علاقه به پژوهش نیروهای جوان و نخبه ایرانی را جای می‌دهی، دلم می‌سوزد که این ساختمان بخشی از سرمایه و ثروت ملی است، این جمله را هم مکاری که حالا بین خبرنگاران و عکاسان ایستاده می‌گوید.

تور خرابی؛ پیاده‌روی در میانِ ویرانه‌ها

همراه با احمد سلیمانی، مسئول توسعه خدمات فضایی، پا به داخل ساختمان می‌گذاریم. فضایِ داخل، صحنه‌ای سورئال است؛ جایی که تا دیروز نمایشگاهی از دستاوردهای صلح‌آمیز فضایی بود، حالا به گورستانی از ادوات دقیق علمی بدل شده است.

سلیمانی از میان آهن‌پاره‌ها عبور می‌کند؛ او اینجا را نقطه به نقطه می‌شناسد. در میان خرابی‌ها، او با دست اشاره می‌کند که فلان بخش، محل نمایش بلوک انتقال مداری بوده و آن دیگری، جایی برای تست زیرسیستم‌های ماهواره‌ای و آن قسمت هم که ماکت های ماهواره و پهپادهای خراب شده را می‌بینید، نمایشگاه هوافضا.

او تاکید می‌کند: اینجا هیچ فعالیت نظامی نداشت. اینجا نمایشگاهی بود برای مردم و مسئولین، تا ببینند متخصصان ایرانی چطور از صفر تا ۱۰۰ ماهواره را می‌سازند. چرا باید این حجم از خصومت متوجه مجموعه‌ای شود که حتی خدمات پست پهپادی‌اش برای مناطق دوردست و سمپاشی کشاورزی استفاده می‌شد؟

پارادوکسِ ویرانی؛ چرا دشمن شکست خورد؟

 

در حالی که ما در حالِ عبور از راهوهای نیمه‌سوخته و نیمه ویران هستیم، تحلیل راهبردی سلیمانی به میان می‌آید. نکته‌ای که «آوار» را به «پیروزی» تبدیل می‌کند.

او می‌گوید: دشمن برای توقف برنامه هفتم توسعه و رسیدن ما به افق ۱۴۰۷، این ساختمان را زد. اما آن‌ها در محاسبات‌شان “رسوبِ دانش” را ندیدند.

او معتقد است صنعت فضایی ایران اکنون از مرحله‌ اکتسابِ فناوری عبور کرده و به مرحله‌ کاربست رسیده است. به زبان ساده، آن دانشمندی که آزمایشگاهش سوخته، علمش را در سر دارد.

سلیمانی با اطمینان می‌گوید: حتی اگر ساختمان را از ما بگیرند، دانش مهندسی در ذهن متخصصان ما رسوب کرده است. ما با استفاده از نقاط اطمینان و مجموعه‌های موازی که در نقاط دیگر داریم، می‌توانیم در کوتاه‌ترین زمان، به خط تولید بازگردیم. هر زیرسیستمی که آسیب دیده، فردا دوباره ساخته می‌شود؛ زیرا فرمول آن در دستان ماست.

آسمان؛ سقف بی‌پایان

بازدید ما در حالی به پایان می‌رسد که آفتاب ظهر روزهای پایانی خرداد بی رحمانه می تابد، و می شود اما از میان سقف و دیوارهای نیمه ویران پژوهشگاه نور را درون آن دید بازی سایه‌ها را تماشا کرد و این امید را داشت که اگر بنا ریخته، بنّا که هنوز زنده است و معماری می کند.

بیرون از این ساختمان، ماهواره‌ «ناهید ۲» در مدار است و همچنان به خدمات فضایی ادامه می‌دهد؛ پروژه‌ «ناهید ۳» در فازِطراحی است و «پارس ۳» با دقت یک‌متری‌اش، در انتظار پرتاب نشسته.

اینجا، زیر این ویرانه‌ها، حقیقت بزرگی نهفته است، دشمن توانست ساختمان را آوار کند، اما نتوانست پژوهشگاه را متوقف کند. پژوهشگاه، یک بنای فیزیکی نبود؛ یک فکر بود، یک اراده و یک دانش که حالا در همه‌جای ایران پخش شده است.

دشمن یادش نبود، آن‌ها سقف بالای سر پژوهشگران هوافضا را برداشتند، حالا اما دستشان به آسمان نزدیک‌تر است.

منبع:
ایرنا

پیشنهاد سردبیر

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

اخبار ویژه