خلاصه داستان کامل قسمت هفتم سریال نجلا ۲

در این مطلب از پایگاه خبری صفحه اقتصاد خلاصه داستان قسمت هفتم سریال نجلا ۲ را می خوانید: با ما همراه باشید.

خلاصه داستان کامل قسمت هفتم سریال نجلا 2

در این مطلب از سایت پایگاه خبری صفحه اقتصاد، خلاصه داستان قسمت هفتم سریال نجلا 2 را می خوانید. این سریال یکی از پربیننده ترین سریال های اربعین در سال ۱۳۹۹ است که به واسطه موضوع و بازی خوب حسام منظور در نقش عبد دشتی توجه همه را به خودش جلب کرد. این سریال هر شب ساعت ۲۰:۴۵ دقیقه از شبکه ۳ سیما پخش می شود.

عبد دستش را از سلولش بیرون می برد و با دیدن بارون با خوشحالی عطا را صدا می کند و به تعدادی از هم بندی هایش می گوید آماده شوند تا او هم کلید بقیه سلول ها را از اتاق بعثی ها بیاورد.
دو نفر از اسرا یکی از آن هایی مخالف است را با پارچه می بندند و به دنبال ابواکرام می روند و او را در پتویی می خوابانند و شروع به فرار می کنند که یکی از اسرا در لحظه آخر عبد را صدا می کند تا با خودش ببرد اما عبد بعد از چند لحظه سر تکان می دهد و به سرعت به بالای پشت بام می روند.
عبد به همراه پنج نفر دیگر در بالای پشت بام به سراغ نگهبان برجک می روند و یکی از آن ها را ناک اوت می کنند و با برداشتن اسلحه اش به سراغ بعدی می روند و هر یک از آن ها را یکی پس از دیگری می زنند و دونه دونه از دیوار زندان پایین می روند که نوبت ابواکرام می شود و او می گوید خودم به تنهایی می روم که از روی طناب روی زمین می افتد اما او از عبد خواهش می کند که با خودشان ببرنش و عبد، ابواکرام را روی کولش می اندازد و به محل قرار با ماشین می رسند که ابواکرام می میرد و محل مال و اموالش را به او می گوید و تمام می کند که صاحب ماشین یکی از آن ها را با تیر می زند و می خواهد آن ها را با خودش نبرد که همه اسرا دست به یکی می کنند، او را می زنند و در بیابان ولش می کنند و خودشان با ماشین می روند.
بعد از مدتی رفتن عبد و عطا از باقی همراهانشان خداحافظی می کنند، جدا می شوند و می روند و سوار اتوبوسی می شوند. کمی جلوتر ایست بازرسی جلوشان را می گیرد و کارت شناسایی مسافر ها را می خواهند که عبد دو تا کارت شناسایی از جیبش در می آورد و بعد از رد شدن از آن جا کمی جلوتر پیاده می شوند.
عبد و عطا به لب شط می روند و به در خانه ای می روند و پسری در را باز می کند و به سمت پدرش می رود و می گوید عمو عبد است و آن ها را به داخل راه می دهد.
بعثی ها در زندان می فهمند که آن ها فرار کرده اند و شروع به کتک زدن اسرا می کنند و در همان زمان عدنان از راه می رسد و با فهمیدن فرار عبد و عطا حسابی رئیس زندان را می زند و می گوید همه نقشه هام نقش بر آب شد که رئیس زندان با چرت و پرت هایی عدنان را آرام می کند و او می گوید زنده اش بیشتر به دردم می خورد.
نجلا به در خانه ننه عبد می رود و بعد کمی کل کل با ثریا به داخل می رود و می گوید عبد و عطا زنده هستند و عکس آن ها را نشانشان می دهد و می گوید به کاکوم گفتم به دنبالشان برود.
ثریا هم کمی دلش گرم شده و با نجلا خوب تا می کند اما ثریا می گوید بهتر است مادرم امیدوار نشود که نجلا راضیش می کند که اگر بگوید بهتر است و دعای مادرت می گیرد و عبد بر می گردد.
نجلا به هاسپیتال رفته است و با رئیس بیمارستان حرف می زند و دکتر می گوید که مشکلی برای شروع کار شما نیست و می توانید به سر کارتون برگردید که نجلا با خوشحالی دوستش را بغل می کند و کارش را شروع می کند.
نجلا به شیرین زنگ می زند و خبر می دهد که دوباره به سرکار برگشته است.
یکی از سرباز های عدنان از تماس تلفنی هایی که شده به او خبر می دهد.
عبد روی پشت بوم خوابیده است که از جایش بلند می شود و می بیند که بعثی ها آن ها را محاصره کرده اند و از خواب می پرد و عطا را کنار خودش می بیند.
عطا و عبد از طریق قایق به سمت آبادان راه افتاده اند و با خوشحالی اطرافشان را نگاه می کنند و عطا از خوشحالی در پوست خودش نمی گنجد و عبد هم از کار هایی که می خواهد به محض رسیدن به آبادان انجام دهد، می گوید که عطا گریه می کند و خودش را بی کس و کار خطاب می کند که عبد می گوید این جا زندان نیست و اگر لوس شوی تو را توی هور می اندازم.
ننه عبد در حیاط نشسته است و ثریا هر کاری که می کند او را به داخل ببرد موفق نمی شود و او می گوید که منتظر عبد هستم.
عبد و عطا به آبادان رسیده اند و عبد به در خانه شان رسیده است و می گوید نمی خواهم در بزنم ننم می ترسه که از در بالا می رود و مادرش را در حیاط خوابیده می بیند و عطا قلاب می گیرد، عبد به داخل می رود و مادرش را بیدار می کند که ننه عبد ترسان از حال می رود و عطا هم پشت در بالا می رود آن ها را می بیند و گریه می کند.
ثریا قربون صدقه عبد می رود و از خوشحالی گریه زاری می کند.
نجلا در بیمارستان شیفت شب است و انباری را تمیز می کند تا جای خواب داشته باشند.
عبد به حمام رفته است و عطا هم از باجه تلفن به شیرین زنگ می زند و می گوید من آمده ام و هم دیگر را از دور می بینند و به سمت هم می دوند.
عبد به هاسپیتال رفته و سراغ نجلا را می گیرد که او را به انباری می فرستند که اول نجلا را نمی شناسد اما همین که نجلا صدایش می کند، سر جایش میخکوب می شود.

پیشنهاد سردبیر

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

اخبار ویژه