خلاصه داستان قسمت آخر سریال زیرخاکی ۳

در این مطلب از پایگاه خبری صفحه اقتصاد خلاصه داستان قسمت آخر سریال زیرخاکی ۳ را می خوانید، با ما همراه باشید.

خلاصه داستان قسمت آخر سریال زیرخاکی 3

در این مطلب از پایگاه خبری صفحه اقتصاد خلاصه داستان قسمت آخر سریال زیرخاکی ۳ به کارگردانی جلیل سامان را می خوانید: فصل سوم سریال زیرخاکی در ادامه روند فصل دوم آن ساخته شده است که در ایام نوروز ۱۴۰۱ هر شب ساعت ۲۲:۱۵ دقیقه بر روی آنتن شبکه یک می رود.

فریبرز حرص می خورد و می گوید همه چیزم را به اون بی همه چیز دادم و گریه می کند و به پری می گوید که باید همه چیز رو بفروشیم و به کویت برویم، می خواهم اون جا کارگری کنم که تلفن زنگ می خورد و صاحب چاپخونه ای که مرد ساواکی از او کتاب خواسته بود زنگ می خورد و می گوید بیا این ها را ببر.
فریبرز که می بیند مرد ساواکی مرده حرص می خورد و می گوید دیگر به دردم نمی خورند اما به خاطر این که آن ها شک نکنند باید برم و کتاب ها را بگیرد.
فریبرز به چاپخونه می رود و کتاب ها را می گیرد.
فریبرز داخل ماشین می رود و کتاب ها را نگاه می کند تا اسلحه ای میانش نباشد که مدارکی بر علیه اسکندر می بیند و حسابی خوشحال می شود و به سمت خانه حرکت می کند.
فریبرز آن ها را به پری نشان می دهد و می گوید که با این ها می تونم گنج رو از اسکندر پس بگیرم که پری می گوید قید گنج رو بزن و این مدارک رو به مسعودی بده تا راحت شیم و زندگی کنیم.
فریبرز حرص می خورد و می گوید که من این همه جنگ نرفتم که حالا این و بدم به اسکندر. با این ها گنج رو ازش می گیرم و فرار می کنیم که پری می گوید من نمیام و برو کس دیگری را ملکه کن و چادرش را سرش می کند و می رود.
فریبرز به جهاد رفته و به مسعودی می گوید که باید با هم خصوصی صحبت کنیم و به اتاقش می روند.
فریبرز به او می گوید که اگر من بتوانم ثابت کنم که او ساواکی است خوبه یا نه که او می گوید همین که شهادت بدی در دزدی خانه مصادره ای دست داشته کافی است.
فریبرز کپی مدارک اسکندر را برایش می فرستد و می گوید اگر گنج را نیاری، اصل مدارک رو تحویل میدم هتکتو متک می کنم و اسکندر مجبور می شود که باهاش قرار بگذارد.
فریبرز به خانه می رود و به پری می گوید که فردا می فهمی من چه قهرمانی هستم و می خواهم کل محل را کباب بدهم که پری دل آشوبه می گیرد و حرص می خورد. آن ها مشغول حرف زدن هستند که کشور خانم می آید و حرفشان را می خورند.
فریبرز شبانه مدارک اسکندر را با ذره بین نگاه می کند و اسکندر هم گنجش را نگاه می کند و حالش خراب است.
فریبرز بر سر قرار با اسکندر می رود که به جای او شفیعی می رود و فریبرز جا می خورد که او می گوید برادر اسکندر من را فرستاده تا مشکلتون رو حل کنم.
آن ها شروع به حرف زدن می کنند و فریبرز می گوید که شفیعی، اسکندر ساواکی است و بهتر است که به او نزدیک نشوی، شفیعی می گوید من از همه ماجرای گنج خبر دارم و اگر تو مدارک و دادی و اون فرار کرد چه می کنی که فریبرز می گوید یکی از برگه ها رو برداشتم که می شود با همون یکی اسکندر را ۶ بار اعدام کرد.
شفیعی با فریبرز جوری برخورد می کند که به نظر میاد طرف او است و می خواهد بر علیه اسکندر کار کند اما مشخص نیست.
شفیعی از فریبرز می پرسد که آیا با پلیس ها آمدی یا نه که او می گوید به خاطر گرفتن گنج باید تنها میومدم و نمی تونستم با پلیس ها بیایم و سرما را بهانه می کند تا خار جمع کنند و آتش روشن کنند.
بعد از مدتی اسکندر می آید و با یک چمدان از ماشین پیاده می شود و به فریبرز می گوید که بیا با هم معامله کنیم اما او می گوید من حرفی ندارم و چمدون رو به داخل ماشین می گذارد و مدارک اسکندر را می دهد که او بر رویش اسلحه می کشد اما فریبرز می گوید اگر تا عصر من به خانه نروم یه نفر یک برگ از مدارک تو را به مروت پور می دهد و بیچاره می شوی.
اسکندر شروع به آروم صحبت کردن اما فریبرز آتش را هی بیشتر بیشتر روشن می کند که روستایی ها با بیل و کلنگ از راه می رسند و شفیعی هم بر روی اسکندر اسلحه می کشد و او را تحویل روستاییان می دهند و با فریبرز با هم راه می افتند.
در راه با هم حرف می زنند که شفیعی می گوید تو اصلا چمدون را نگاه کردی یا نه که پیاده می شوند و راه می افتند که شفیعی می گوید این بیت و الماله و بهتره این گنج پیش من باشد تا وضعیتش مشخص شود که فریبرز مقاومت می کند اما او پای حرفش می ایستد که فریبرز رندانده ماشین را خاموش می کند و فیلم بازی می کند و در آخر شفیعی را گول می زند و وسط جاده او را ول می کند و خودش می رود.
کمی جلوتر ایست بازرسی می بیند و از یک جاده که به یک روستا می رود، حرکت می کند تا کسی گنج را نبیند و به دل کوه و بیابان می زند که یک قبرستون آن حوالی می بیند و پیاده می شود. بعد از کمی گشت زدن چمدون و اسلحه را در یک چاله قایم می کند که می خواهد دوباره روی آن را باز کند و دو تا بردارد که صدای مردم را می شنود و فرار می کند.
فریبرز از باجه تلفن به مسعودی زنگ می زند و می گوید که می خواهم پته شفیعی و اسکندر را روی آب بریزم و هیچ چیز اون جا نمیارم و مشخص نیست چند تا جاسوس داشته باشد و جایی بیرون آن جا قرار می گذارند با هم…
پری خانم با همسایه ها آش درست می کند که حوری خانم هم آن جا است و همه دور همن.
فریبرز با یک جعبه شیرینی به خانه می رود و می گوید باید به سفر بریم و تعریف می کند که گنج را در یک قبر کنار قبر خانمی به اسم ماهرخ پنهان کرده است که پری حرص می خورد و می گوید چرا کنار ماهرخ خاک کردی که فریبرز او را آرام می کند و کاوه آن ها را صدا می کند تا با هم آش بخورند.
عده ای بر سر قبر ماهرخ گریه می کنند که کارگردان کات می دهد و آن ها همه چیز را جمع می کنند و باز فریبرز گنج را از دست می دهد…

پایان

بیشتر بخوانید:

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال زیرخاکی 3

پیشنهاد سردبیر

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

اخبار ویژه