خلاصه داستان سریال قهوه پدری قسمت ۱۶ + لینک دانلود قسمت ۱۶ سریال قهوه پدری
در این مطلب از پایگاه خبری صفحه اقتصاد خلاصه ای از قسمت شانزدهم سریال قهوه پدری و لینک دانلود آن را که در روز دوشنبه ۲۹ بهمن منتشر شده است آورده ایم که خواهید خواند.

سریال قهوه پدری در ژانر کمدی در سال ۱۴۰۳ از شبکه خانگی و پلتفرم فیلم نت آماده پخش شده است، این سریال با بازی مهران مدیری ، ژاله صامتی ، سام درخشانی ، جواد رضویان ، حامد آهنگی ، ملیسا ذاکری ، بیتا سحرخیز ، مجید نوروزی و … است. خلاصه داستان قسمت شانزدهم سریال قهوه پدری را در ادامه این مطلب می خوانیم.
خلاصه سریال قهوه پدری قسمت ۱۶
سیمین که استرس گرفته از جهان میخواد آرومش کنه ، ناهید هم میگه خوشبحالت مردت پیشته من که مردم رفته کارزار معلوم نیست چه بلایی سرش بیاد، سپیده سریع میاد خبر میده خانم فرامرزی و نازگل و یه آقایی دارن میان اینجا. فرامرزی از لباس های فرم جدید میپرسه که جهان میگه بخاطر نظم و آبروی کافه اینها رو پوشیدیم، فرامرزی هم میگه کاش بخاطر آبروی کافه هر چه زودتر اینها رو عوض کنید، بعد آقایی که باهاش اومده رو معرفی میکنه سروان مرتضی اقدمیان برادرزاده ام. جهان میگه چقدر چهره جناب سروان برام آشناست، فرامرزی میگه ایشون شما رو خوب میشناسن، شما لو رفتید. سیمین سریع میگه من گفتم اینکار عاقبت نداره بعد از ترس میگن ما تا وکیلمون نیاد حرفی نمیزنیم. فرامرزی میگه وکیل برای چی به خودم میگفتید باهاتون همکاری می کردم، جناب سروان بهم گفتن که اومدن به شما تذکر دادن بابت بازسازی کف زیرزمین. من فهمیدم اول شراکت نخواستید من اذیت بشم و هزینه کنم. فرامرزی به سیمین میگه برن یه گوشه ای که باهاش کار داره. به سیمین میگه هفته پیش تولد برادرزاده ام بود ما اون هفته یادمون رفت براش جشن بگیریم الان اومدیم یه جشن سوپرایزی براش بگیرم. براش موزیک رو با اشاره من پلی کن، سیمین میگه می بینید که برق رفته اگه به نشونه ها اعتقاد دارید بهتره با کیکی که آوردید برید جای دیگه، همون موقع برق میاد و فرامرزی میگه باورت میشه برقا اومد. سیمین میگه آره باورم میشه، بارون که میاد سیل آدم بی خونه رو میبره.
سعید و مجید و آقای فاضلی زیر زمین مشغول کندن ده سانت باقی مونده بودن.
با اشاره تولد رو شروع می کنند و کیک رو سر میز میارن و به بهونه تولد حسابی شلوغ می کنند که صدای کندن بیرون نیاد بعد از کلی شلوغ کاری و رقص چاقوی جهان، دیگه می خوان برن که آقا ایرج میاد و به بهونه دستشویی به جناب سروان میگه برن سر میز دیگه با هم قهوه بخورن و صحبت کنند، اما مجبور میشه دیگه سر همون میز بشینه و خاطرات تعریف کنه میثم هم میاد میگه که تو یادآوری خاطرات کمک میکنه.
تو تونل بالاخره میرسن به موزائیک، به سه گروه تقسیم میشن قرار میشه مجید و فاضلی موزائیک رو بردارن، سعید دوربین ها رو چک کنه، اون هم یه چرت بزنه تا برای عملیات اصلی آماده بشه.
همه میان و سعید دوربین ها رو قطع میکنه، جهان میگه همه شما بخاطر من پاتون به این ماجرا باز شد اگه به هر دلیلی موفق نشدیم من جرم همه رو گردن میگیرم. سعید داخل تونل میشه و موزائیک رو برمیداره، بعدش فاضلی، ناهید ، سیمین و جهان میرن، وقتی میان بیرون میگن ما اینجا میز می بینیم با پرونده آقای منافی، متوجه میشن که تو اتاق سیمین هستن. سعید میگه من سنسور کف رو نتونستم از کار بندازم مجبور میشن با طناب خودشون رو به اتاق گاوصندوق برسونن.
در اتاق گاوصندوق رو باز میکنن و سیمین دچار استرس میشه و میگه من هربار دعا میخوندم پولها هز دست دزدها حفظ بشه، الان خودم دارم دزدی میکنم. سیمین میگه ما به اندازه بدهی خودمون پول برمیداریم بقیه اش رو از کارکردمون تو کافه در میاریم، جهان میگه ما اگه همه پولها رو برداریم اینها می فهمن میان سراغمون، فاضلی میگه به جهنم بیان اونموقع دیگه ما رفتیم و همه ویلا و خونه رو هم فروختیم و تبدیل به پول می کنیم. بعد با گرون شدن دلار حساب کتاب می کنن که چقدر بردارن که تصمیم میگیرن ۱۵۰ هزار دلار فقط بردارن، مجید و ناهید هم موافقت میکنن و فاضلی هم بخاطر ناهید میگه باشه. شروع میکنن به شمردن پول ها و ۱۵۰ هزار دلار بردارن.
سپیده و ملیسا تو کافه مونده بودن تا همه مشتری ها برن، کافه که تعطیل میشه در میزنن، جناب سروان برمیگرده کیف و کارتش جا مونده بود سپیده پیدا میکنه و بهش تحویل میده.
پولها رو از بانک خارج می کنند و همه از تونل خارج میشن و جهان میگه برای این گروه تبهکار باید مهمونی بگیریم، ناصر تونل میگه من میتونم مهمون دعوت کنم، مجید میگه برای مهمونی افتر سرقت کسی رو دعوت نمیکنن فقط تبهکارها هستن، ناصر جواب میده کی از تو بچه سوسول پرسید. میخوان برن اون میگه کیف پولها رو بدید به من که تابلو نیستم، جهان میگه ساک باید دست خودم باشه که شبیه فرهیخته ها هستم. سیمین میگه ساک همینجا می مونه تا فردا که برگردیم تونل رو پر کنیم.
همه میرن خونه فاضلی و جشن میگیرن و بزن و بکوب. گوشی جهان زنگ میخوره که یکی زده تو سر ایرج. میان کیوسک نگهبانی و ایرج میگه من غافلگیر شدم و دیدم دو نفر دارن با در کافی شاپ ور میرن، دو نفر انگار پلیس بودن به من حمله شد. سپیده میره ببینه ساک سرجاشه یا نه میاد میگه بدبخت شدیم سر جاش نیست...
نظر شما