خلاصه داستان قسمت آخر سریال شبکه مخفی زنان

در این مطلب از سایت جدلیاب خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال شبکه مخفی زنان را مطالعه می کنید. این سریال به کارگردانی افشین هاشمی و نویسندگی محسن قرایی با تهیه‌کنندگی جواد نوروزبیگی محصول ایرانی نمایش خانگی سال ۱۴۰۰ است.

خلاصه داستان قسمت آخر سریال شبکه مخفی زنان

در این مطلب از سایت جدلیاب خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال شبکه مخفی زنان را مطالعه می کنید. این سریال به کارگردانی افشین هاشمی و نویسندگی محسن قرایی با تهیه‌کنندگی جواد نوروزبیگی محصول ایرانی نمایش خانگی سال ۱۴۰۰ است. داستان سریال شبکه مخفی زنان موضوع کمدی تاریخی دارد که داستان شاه قرن چهاردهم شمسی با گسترش جنبش‌های حقوق زنان را روایت می‌کند که درگیر ماجرایی طنز می‌شوند و سرنوشت مسیر متفاوتی برایشان رقم میزند. شبکه مخفی زنان باوجود داشتن داستان خوب و اسامی بازیگران محبوب می‌تواند از سریال‌های موفق جدید در سال ۱۴۰۰ باشد که تماشاگران بسیاری را جهت تماشای سریال شبکه مخفی زنان به شبکه نمایش خانگی بیاورد. هنرمندان نام آشنا همچون لیلا حاتمی, مهدی هاشمی, شبنم مقدمی, حمید فرخ نژاد, لیلا زارع, سیامک انصاری و احمد مهرانفر از ستارگان سریال هستند.

خلاصه داستان سریال شبکه مخفی زنان

سریال شبکه مخفی زنان داستانی تاریخی دارد البته نه بر اساس واقعیت. ماجرا از این قرار است که در ابتدای قرن چهاردهم شمسی، شاه وقتی متوجه جنبش های نوظهور مربوط به حقوق زنان در کشور می شود، ماموریت ویژه ای به یکی از اهالی دربار خود می دهد. به این ترتیب وزارت فرهنگ و هنر در سال ۱۳۱۰ تصمیم به تشکیل کانون بانوان می گیرد تا با تشکل‌های مشابه رقابت و سپس آن ها را حذف کند. میرزا محمود زنبورکچی کارمند عالی‌رتبه‌ اداره‌ سجل احوال، دعوت می شود تا در کنار دلبرجان تاجرباشی مسئولیت انتخاب اعضا و سپس فعالیت کانون را بر عهده بگیرد و …

قسمت ۴ سریال شبکه مخفی‌ زنان

میرزا محمود زنبورکچی خواب می بیند که هر سه زنش او را به جایی برده اند و قصد کشتنش را دارند که از خواب می پرد و مادر شهین و مهین بالای سرش است و بعد از بیدار شدنش کلی می خندد و می گوید چیزی نیست، خواب دیدی…
میرزا محمود از همسرش می پرسه دیشب چیکار کردی که اینجوری خوابم برد و او می گوید یه انگشت دونه سنبل الطیب توی جوشوندتون ریختم…

شهین و مهین پدرشان را به اتاقشان برده اند و می گویند ما داریم دارو می سازیم که میرزا محمود میگه من حالم با جوشونده های مادرتون خوبه و با اداره معارف تماس گرفتم…
کرم با منزل جناب مدبر الملک تماس گرفته است و می گوید میرزا محمود مشکل مزاجی داشته و امروز اول وقت به خدمت شما می رسند و تلفن را قطع می کند.
شهین و مهین راهی مدرسه شده اند و میرزا محمود هم از در عطاری به سمت مغازه سیاه جگر می رود تا جگر بخورد و می گوید خیلی ضعیف شدم و خون توی رگ هام نیست…
آقایی در مغازه سیاه جگر مشغول نقالی است و تعدادی بچه و سن بالا پای روایت های او نشسته اند و میرزا محمود هم از دور نگاهش می کنه و جگر می خوره…

میرزا محمود یهویی کفری از جاش بلند میشه و میگه این جا اومدم واسه درد و دل نه واسه این که پسر ندارم حرف بارم کنی و قصد رفتن می کند که سیاه جگر جلویش را می گیرد ولی میرزا محمود بی هیچ اهمیتی می رود.
کولونل به اداره پست چی رفته است و محرر با او حرف می زند و می گوید به قول عارف قزوینی تر زدین به تار که باعث عصبانیت کولونل می شود و می گوید من این جا درخواست اعطای جواز دارم و به هیچ دلیل دیگه ای اینجا نیستم که او می گوید من دبیر معاون فلان هستم و دعوایشان بالا می گیرد که جناب مدبر با رقص و آواز به آن جا می رود که با فهمیدن ماجرای این که چه کسی ازش جواز می خواد با روی خوش به داخل می رود و به سرعت جواز را از محرر برای او می گیرد و بهش می گوید من ارادت خیلی زیادی به شما دارم و ازش می خواهد سلامش را به دختر خانمش برساند…
بعد از مجوز گرفتن او تعدادی نوازنده نو پا که آن ها هم به دنبال جواز هستند با دیدن استاد ازش اجازه می گیرند که قطعه دختر ژولیده را برایش بنوازند و او می پذیرد…

بعد از اتمام ماجرا او از آن ها دعوت می کند تا در مراسم امشب حضور داشته باشند…
بعد از رفتن کولونل، جناب مدبر پیش محرر می رود تا باهاش حرف بزند که میرزا محمود از راه می رسد و با هم به اتاق او در اداره معارف می روند و جناب مدبر می گوید تا الان ۳۰ نفر برای عضویت در کانون زنان اعلام آمادگی کرده اند که میرزا محمود متعجب می شود و جناب مدبر می گوید الان عصر ارتباطاته و باید هم این اتفاق بیوفته

قسمت ۳ سریال شبکه مخفی‌ زنان

کودکی میرزا محمود زنبورکچی

بچه ها در کلاس درس مدرسه نشسته اند و معلم میرزا محمود را به خاطر برداشتن کتاب داستان که به زبان عربی نوشته بود را برداشته کتک می زند که چرا به دنبال داستان های مستهجن است …

حال

میرزا محمود با خودش حرف می زند و می گوید من از بچگی پسر شری بودم و معلوم است که الان توی این سن به یه زن راضی نمی شم و در عالم و دنیای خودش سیر می کند که مردی توی گوشش می زند و به هوش می آید … آن مرد هایی که میرزا محمود را با خودشان برده بودند او را به صندلی می بندند که میرزا کلی دست و پا می زند و می گوید صندلی جای بستن نیست و از این جا که برم بیرون از همتون شکایت می کنم … آقایی که فرمانده کل نظام کشور است، به سمت او می رود و می گوید از حالا به بعد با وجود من همه چیز نظم می گیرد و اگر بخواهی آب بخوری هم باید اجازه بگیری و میگه حتی اگر مورچه هم آن جا در وزارت معارف گوزید باید خبرشو به من بدهی و او را آزاد می کند …

دختران میرزا محمود از همسر دومش در حال رفتن به مدرسه هستند که مامور نظمیه چی را پشت در می بینند و او می گوید از طرف میرزا محمود اومده تا به خاطر مورد مشکوک خانه شان را بررسی کند اما آن ها او را راه نمی دهند و از خانه بیرون می روند و در را محکم می بندند … میرزا محمود در بیابان در حال راه رفتن است که یک درشکه می بیند و با کلی سر و صدا او را نگه می دارد و خودش را می رساند … دو نفر روزنامه چی به خانه زن اول میرزا محمود رفته اند و می گویند، مهرو و مهلقا برنده روزنامه اطلاعات شده اند و بهترین ترجمه شعر را به ما ارائه داده اند … سلطان بانو به سراغ دختر هایش می رود و کلی آن ها را دعوا می کند که چرا بدون اجازه و سر خود همچین کار هایی می کنند، اما آن دو به خواهر بزرگشان متوسل می شوند و با قول انجام ترجمه یکی از درس هایش، ازش می خواهند که پیش مادر وساطت کند تا هدیه هایشان را دور نریزد …

مهرو بعد از برداشتن پی اس ترجمه کرده اش و خریدن ناز دختر همسایه به سالم تئاتر می رود تا آن را به بازیگر ها برساند … مهرو به آن جا می رسد ولی با دیدن حال خراب بچه های تیم اجرا متوجه توقیف قبل از تمرین می شود و قبل از خوندن پی اس توسط نظمیه چی ها، تصمیم می گیرند، همگی یک نسخه از روی آن بنویسند … میرزا محمود در حال شستن دست و صورتش است و درشکه چی گمون می کند که او به خاطر خوردن بیش از اندازه مشروب است و بعد از حرکت کردن حسابی زیر آواز می زند و می خواند … مهرو با کارگردان تئاتر درباره آشنای پدرش در نظمیه حرف می زند و از رفتار هایش می توان به این پی برد که از او خوشش آمده است …

کرم به دنبال میرزا محمود در اداره ثبت احوال رفته است که او را آن جا پیدا نمی کند و الیاس هم از فرصت استفاده می کند و با او کل کل می کند و می گوید میرزا محمود اونقدی وقت نداره که بخواد دنبال تو راه بیوفته که کرم کلی با حرف هایش او را مسخره می کند و می گوید طبق گفته سرورم جناب مدبر باید هر چه سریع تر ایشون به دفتر رئیس من تشریف بیاورند و می رود … ایران دخت، دختر تیمور تاش پیش یک روانشناس رفته است و می گوید من همه خواب هایم به خاطرم می ماند و عجیب تر از آن این است که همه شان به واقعیت تبدیل می شوند و حالا نگران پدرم هستم و به خواب دیده ام که قصد کشتن او را دارند، دکتر بعد از شنیدن ماجرای خواب او می گوید که دیگر این خواب را برای کسی تعریف نکن، دختر چادرش را سر می کند و می گوید اگر خوابم به واقعیت بپیوندد همه دنیا را زیر و رو می کنم و باعث و بانیش و می کشم …

بعد از بیرون آمدن او، میرزا محمود که آن جا منتظر نشسته بود تا نوبتش شود، با بیرون آمدن ایران، جلویش را می گیرد و شروع به گپ زدن با او می کند … دو تا از همراهان همیشگی میرزا محمود در شهر راه افتاده اند و به دنبال او می گردند و به یک قهوه خانه سیا جگر می روند و یکی از آن ها حواسش را به حرف های صاحب قهوه خانه و رفیقش می دهد و در فرصت مناسب به رفیق صاحب قهوه خانه میگه که اون می خواد جیب تو رو بزنه و پولاتو ازت بگیره …

کارگردان تئاتر به نظمیه رفته است که یکی از مامور ها میگه مامور مربوطه رفته است و او را سنگ قلاب می کند، دکتر برای میرزا محمود آمپول زده است و میرزا محمود هم درباره ایران دخت با او حرف می زند …

دختر های بلور در آغوش او خوابیده اند و سراغ پدرشان را می گیرند، از طرفی دیگر هم مهرو و مهلقا منتظر آمدن پدرشان هستند و می خواهند او را ببینند که سلطان کلی فوش بار شوهرش می کند و می گوید نمی دانم که می آید یا نه … خانمی در یک مغازه عطاری با تلفن حرف می زند و دو دختر به اسم های شهین و مهین دارد، میرزا محمود سر می رسد و بعد از کلی قربان صدقه او رفتن می گوید اصلا حال خوبی ندارم، اومدم تا درمانم کنی و کنار او می نشیند، شهین و مهین هم خودشان را به آغوش پدرشان می اندازند …

قسمت ۲ سریال شبکه مخفی‌ زنان

گوسفندان در حال چریدن هستند و تعدادی زن و مرد در خانه ای جمع شده اند و پچ پچ آن ها درباره پسر بچه ای است که لب یک پنجره نشسته است و قصد کشتن خودش را دارد… از خواهر های پسر به همراه پدرشان تا معلم مدرسه و اهالی محل از او خواهش می کنند تا از خر شیطان پایین بیاید ولی پسر بچه زیر لب تنها توقولی را صدا می کند که چوپان گله شان می گوید، توقولی همان بره ای است که سرش را بریدین و الان دارین کبابش می کنید…
از حرف ها مشخص است که آن پسر بچه کودکی های میرزا محمود زنبورکچی است و پسر بچه خودش را پایین می اندازد که میرزا محمود از خواب می پرد و همه این ها یک خواب بوده است…

بعد از بیدار شدن میرزا محمود دختر هایش به کنارش می روند و او آن ها را با دیگر دختر هایش از سلطان بانو اشتباه می گیرد و اسم همسرش بلور را نیز اشتباه می گیرد و سراغش را از پریزا‌د و پریوش می گیرد که او می گوید جایی رفته است و زودی بر می گردد…
بلور برای دلبری از شوهرش پیش رمال رفته است و یه ریز غر می زند تا خانم فالگیر کاری برایش بکند، میرزا محمود بعد از راهی کردن دختر هایش به مدرسه از در خانه زن دومش بیرون می رود که دختر بچه همسایه شان دوباره او را می بیند اما مادرش دستش را می گیرد و می برد…
میرزا محمود به محل کارش می رود که یکی از آن ها می گوید آقای مدبرالملوک با شما کار داشته است و او به سرعت خودش را به آن جا می رساند که احرار میگه جناب مدبر ۲ روز است، منتظر شما هستند…
جناب مدبر با میرزا محمود حرف می زند و پیشنهادش را به او می دهد که میرزا قبول نمی کند مامور مخفی نسوان باشد که مدبر حسابی ناراحت میشه و میگه ازت توقع نداشتم بهم نه بگید و کلی با میرزا محمود بحث می کند و تلاش می کند که تحقیرش کند.

میرزا محمود در آخر میگه با زن طرف نمیشم، میمونه بیخ ریشم که جناب مدبر کم نمی آورد و او را به خوردن شیرینی و میوه دعوت می کند و با پیشنهاد های وسوسه کننده اش و آوردن اسم دلبرجان کمی تا قسمتی میرزا محمود را راضی می کند…
آقایی به دنبال میرزا محمود رفته تا او را به افتتاحیه ببرد که یکی از کارکنان آن جا با اداره جناب مدبر تماس می گیرد و خبر مراسم را به میرزا محمود می دهد و می رود…
میرزا محمود خودش را به مراسم افتتاحیه می رساند و با دو نفر آقا مشغول گپ زدن در خصوص کار می شود و طنز را به میان حرف هایش می کشاند…

بلور در آشپزخانه، خانه اش به بچه هایش آشپزی یاد می دهد که سر و صدا هایی از دیگر جا های خانه اش راه می افتد و آن ها ترسیده شروع به دعا خواندن می کنند و گمان دارند که پای جن و انس در میان است…
بلور به اداره ثبت احوال زنگ می زند تا به همسرش بگوید که به آن جا برود که آقایی تلفن را بر می دارد و می گوید حالا که موضوع مهمی است، می دانم کجا هستند و خودم به دنبالشان می روم…
میرزا محمود مشغول حرف زدن با آقایان است که خانمی زیبا با پوشش خاصش دست در دست دختر بچه اش به سمت آن ها می رود، آن خانم با لحجه ای خاص که مشخصه ایرانی نیست شروع به صحبت با یکی از آن ها در خصوص دخترش که علاقه زیادی به فیزیک و ستاره ها دارد، می گوید و اصلا دوست ندارد که دخترش این درس را بخواند و بعد از آن پشت میکروفون می رود و میرزا محمود ثابت محو او شده است…
بعد از خبردار شدن میرزا محمود از ترس بلور، خودش را به خانه می رساند و زن و بچه هایش شروع به تعریف ماجرا های اجنه ها می کنند و او میگه این کاره دزده نه جن، خودم حلش می کنم و به سراغ آقایی می بود و می گوید هوای خانه یکی از آشنا هاشون و داشته باشه تا کسی باهاشون دشمنی نکند و می رود…

جناب یاورمشار با لباس شکل کار به اداره نظمیه رفته است و به نظر می آید که رئیس نظمیه چی ها است و به اتاقش می رود که منشی اش می گوید میرزا محمود زنبورکچی قصد دیدار با شما را دارد و او می پذیرد که به آن جا برود…
میرزا محمود به سرعت خودش را به آن جا می رساند و بعد از کمی گپ و گفت می خواهند بر سر اصل مطلب بروند که جناب یاورمشار کارآگاه نظمیه تمام در و پنجره ها را می بندد و بعد از کشیدن پرده ها، چراغ ها را خاموش می کند و شروع به حرف زدن با میرزا محمود می کند و گمان می کند که او جرمی مرتکب شده اما میرزا محمود قضیه جن و انس را برایش می گوید و او هم بهش اطمینان میده که کارش را پیگیری می کند و موقع رفتن در خصوص نزدیکی به خانم کلئوپاترا بهش اخطار می دهد و می گوید سلام من را به همس نه همشیره گرامی برسانید…
دو نفر آقا سوار بر اتومبیل بعد از بیرون آمدن میرزا محمود از نظمیه او را با خودشان می برند و در راه بعد از گفتن این که قرار است پیش خانم خانما بروند، چشم هایش را می بندند و بیهوشش می کنند…

قسمت ۱ سریال شبکه مخفی‌ زنان

چند نفر آقا در که به نظر میاد با هم برادر هستند، بر سر مالکیت زمین ها و خونه خرابه آب و اجدادیشون بحث می کنند که پدرشان بر سرشان عربده می کشد و می گوید مگر من مردم که به خودتون می گید وراث و کلی آن ها را تحقیر می کند و بابت این که دختر ندارد، افسوس می خورد…
پسر هایش به سمت او می روند که او عقب عقب می رود و یکی از پسر ها تابلویی که در آن تصویر یک مرد است را نیز می شکند…

میرزا محمود با ترس از خواب می پرد و همسرش هم درست همان لحظه به آن جا می رود تا بیدارش کند.
میرزا محمود بعد از شنیدن حرف های زنش با او کمی کل کل می کند و به کار هایش می پردازد…
آقایی با قد و قواره کوتاه به نام کرم به اداره پست رفته تا نامه ها و تلگرام هایش را بگیرد و بعد از آن به کافه خودش می رود و آن جا را جمع و جور می کند…
مرد نامه چی که حسابی فضولی اش گل کرده از لایی پرده های شیشه دکان مرد کوتاه قامت آن ها را دید می زند…
میرزا محمود سراغ کلاهش را از سلطان بانو می گیرد که کلاه هایش را سر دختر هایش می بیند و یکی از دختراش خود شیرینی می کنه و کلاه پدرش را به زور از خواهرش می گیرد و به پدرش می دهد…
میرزا از در خانه بیرون آمده است که یک دختر بچه شیرین زبون بعد از کلی شیرین زبونی برای میرزا محمود به خانه آن ها می رود تا با بچه ها بازی کند…
مدبر الملوک از کرم تمام خبر های جدید را می پرسد، او همه چیز را به جز تلگرام فوق محرمانه برایش می خواند، مدبر الملوک به تنهایی آن را می خواند و به کرم می گوید که تمام مدیران را تا یک ساعت دیگر در اتاقش جمع کند.
میرزا محمود به سرکارش که ثبت احوال است، رفته است و الیاس هم به پیشوازش رفته و می گوید همه امروز اومدن این جا تا اسم و فامیل و سجل بگیرند…

او از دیدن آن ها حسابی جا خورده است و به اتاقش می رود، آقایی به اسم صادق رضا زاده آن جا است و شروع به معرفی خودش می کند و برایش جای تعجب است که میرزا محمود او را نمی شناسد…
او، میرزا محمود را یک شخص بی علم در خصوص تاریخ می داند ولی میرزا میگه که من این جا برای کار های سجل حقوق می گیرم نه تاریخ دانی …
مرد هم به مقابل میرزا محمود می رود و با دادن شناسنامه اش می گوید یک شفق پایان فامیلیم اضافه کن که اول میرزا مقاومت می کنه اما با دیدن تفنگش به سرعت شفق را اضافه می کند…
عده خواننده و نوازنده مقابل دبیر معاونت اجرا می کنند و او عمیقا گوش می کند و کلی گیر می دهد ولی آن ها برای گرفتن مجوز هیچ نمی گویند و بعد از تموم شدن کارشان می روند…

میرزا که حسابی از شلوغی ثبت احوال کلافه شده، با دیگر همکارش حرف می زند و می گوید اگر لایحه ثبت و ازدواج تصویب شه ما بیچاره می شیم که با صدای داد و بیداد ارباب رجوع به سراغشان می رود و با شنیدن حرف هایشان حسابی کلافه می شود و به داخل اتاقش بر می گردد که خانمی را آن جا می بیند، خانم حرف هایش را با شعر شروع می کند که میرزا خوشش می آید و او را دعوت به نشستن می کند و کارش را پیگیری می کند…
آن خانم می گوید که می خواهم اسمم را از رخشنده به پروین تغییر بدهم که میرزا اول قبول نمی کند و می گوید این اسم مردانه است و ما کاری ازمون برنمیاد…
رخشنده، همان پروین اعتصامی است و با نه شنیدن از میرزا محمود زنبورکچی عصبی می شود و از جایش بلند می شود و شعری می خواند که میرزا محو او شده و با تغییر اسمش موافقت می کند…
پروین هم بعد از انجام شدن کارش از آن جا بیرون می رود و سوار درشکه می شود.
مدبر تمامی مدیران را جمع کرده و مدیر معاونت یه عالمه پرونده به آن جا برده است و مدبر می گوید خانم ها دارن تمام این مملکت را می برند و ما تماشا می کنیم و بعد از تمام شدن حرفش از محرر، مدیر معاونت، می خواهد شعری من باب حالشان بخوانند…

بعد از تمام شدن شاعری محرر، آن ها باهم هم فکری می کنند تا شرایط را از این وضعیت دربیاورند…
میرزا محمود که دیرش شده سریعا از محل کارش بیرون می آید و سوار بر درشکه می شود و می رود…
مدبر الملوک برای مدیران زیر دستش حرف می زند و می گوید کسی را برای جاسوسی میان نسوان سراغ دارم و او کسی نیست جز میرزا محمود خان زنبورکچی …
میرزا محمود با خرید مقداری پارچه به جایی رفته است و دختر بچه ای که صبح به خانه اش رفته بود او را می شناسد ولی مادرش می گوید خانه میرزا محمود این جا نیست و اشتباه گرفته…
میرزا محمود هم پشتش را به آن ها می کند و بعد از رفتنشان، به در خانه ای می رود که دو دختر در را باز می کنند و او را پدر صدا می کنند و بعد از آن خانمی جوان با ذوق به سمت او می رود و مشخص است که از دیدن میرزا محمود خیلی خوشحال شده است…

پیشنهاد سردبیر

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

اخبار ویژه