داستان کامل قسمت دوم سریال بی گناه

در این مطلب خلاصه داستان قسمت دوم سریال بی گناه به کارگردانی مهران احمدی و تهیه کنندگی مصطفی کیایی را می خوانید، با ما همراه باشید.

داستان کامل قسمت دوم سریال بی گناه

در این مطلب داستان کامل قسمت دوم سریال بی گناه از نگاهتان می گذرد. این سریال درباره زندگی مردی به اسم بهمن است که بعد از ۲۵ سال به ایران برگشته تا دلیل سال هایی که مجبور به فرار بود را دریابد، این کار او زندگی خانوادگی استاد رشید فرشباف را هم تحت تاثیر می گذارد و دست خوش اتفاقاتی می کند.

قسمت دوم سریال بی گناه

گذشته

بهمن در انباری است که دوستش جلیل با یک کیف به داخل آن جا می رود، فروغ که از پشت پنجره آن ها را زیر نظر دارد، به سمتشون میره و ازشون می پرسه چی داشتید جا ساز می کردین، بهمن سعی می کنه از جواب دادن طفره بره ولی موفق نمی شه و به ناچار به فروغ میگه چشم هاشو ببنده…

بعد از این که فروغ چشم هایش را می بندد، بهمن یک ماشین تایپ از داخل یک کیف در می آورد و به عنوان کادو تولد پیشاپیش به او می دهد.

آن ها مشغول دل دادن و قلوه گرفتن هستند که مامان ابریشم از پشت پنجره زیرزمین نگاه شان می کند و به پروین می گوید، به سراغ آن ها بره و فروغ را صدا کنه تا بیاد تو خونه…

پروین بی هیچ چون و چرایی بعد از رفتن مادرش، به زیرزمین می رود و به فروغ میگه مامان ابریشم شما دو تا رو این جا دید و بهم گفت بیام تو رو ببرم تو خونه فکر کنم بدبخت شدی…

فروغ هم استرسی چیزی نمی گه و فقط به پروین تاکید می کنه که درباره ماشین تایپ هیچی به کسی نگوید که پروین میگه احتمالا خود مامان دیده و می روند…

حال

جانا سوار ماشینش شده تا به دیدن منفرد برود که مادرش صداش می کنه و از او می پرسه سهراب چیکارت داشت و می خوای کجا بری که جانا به گفتن هیچی بسنده می کنه و می خواد بره که مادرش میگه اگر تو پدرت و از دست منم شوهرم و از دست دادم، اون شبی که بابات مرد، رفته بوده خونه استاد، ما رو این جا جمع کرد تا خودش بتونه بره اون جا، اصلا نمی فهمم چرا همچین کاری کرده که جانا می گه من از رابطه شکرآب این مدت تو و بابا کاملا خبر دارم، فقط نمی دونم چرا چیزی به من نگفتی؛ بابا حسابی دل شکسته بود و واسه خودش خونه مجردی داره، اون به من گفت که برای همه سوپرایز داره و می خواست چیزی بهمون بگه ولی نتونست…

سهراب به بیمارستان رفته تا منفرد را ببیند، او مشخصات وحید را که می گوید، پرستار بهش میگه تو وضعیت خیلی بد داخل سطل آشغال پیدا شده و الان هم تو اتاق انتهای سالن هستند، سهراب به اون جا میره و اول حالش را می پرسد…

منفرد شروع به گریه کردن می کند و می گوید هر چی کتکم زدن لام تا کام حرف نزدم، ولی وقتی بهم برق وصل کردن، طاقت نیوردم و همه چیز و گفتم…

سهراب با لحن خیلی بد به او میگه به هر کسی که شک داری بهم بگو، منفرد متوجه لحن او میشه و میگه مگه من پنهون کاری کردم که این حرف و بهم می زنی که سهراب غیر مستقیم بهش می فهمونه منظورش رابطه اش با جانا است که او سعی می کنه این پنهان کردن رابطه اش با جانا را توجیه کند که درست همان لحظه جانا از راه می رسه و سهراب از اتاق بیرون می رود…

مهتاب یه گالری استاد رفته و یک کاغذ که در آن وسایل مورد نیاز برای شروع کارش را نوشته به عطا می دهد، ابریشم بعد از دیدن لیست مهتاب رو به عطا پیشنهاد میده که سارینا کار های عکاسیشون و انجام بده و کلی از نوه اش پیش مهتاب تعریف می کند و ازش می خواد به خاطر تمام خرج هایی که قرار است بکند، توضیح بدهد…

استاد از داخل دوربین اتاقش آن ها را زیر نظر دارد که دوباره بهمن با او تماس می گیرد و در خصوص برگشتنش به ایران سوال می پرسد که رشید میگه حتما پیگیری می کنم و بهت خبر می دم و تلفن را قطع می کند… رشید بعد از قطع کردن تلفن، رو به ابریشم میگه بهتره زیاد با این خانم جودکی قاطی نشی تا اگر کارش خوب نبود، دکش کنیم بره…

بهمن روی تختش خوابیده و به عکس پروفایل فروغ در اینستاگرام نگاه می کند و به نظر میاد که قصد داره بهش پیام بده، اما بعد از مدتی صفحه تلفن اش را قفل می کند و به گوشه ای پرتاب می کند…

گذشته…

بهمن و جلیل که گویا در دانشگاه فعالیت های سیاسی بر علیه رژیم انجام می دهند، حسابی ترسیده اند و نگران این هستند که مامور های نظام بعد از دوستانشان به سراغ این ها بیان و با خودشون، ببرنشون…

حال

سارینا داره یواشکی از خونه بیرون میره که مامانش مچشو می گیره و با روی خوش ازش می پرسه داره کجا میره ولی سارینا جوابای سر بالا مسخره بهش میده که پروین مجبورش می کنه به اتاقش بره…

بعد از رفتن سارینا، پروین با عطا تماس می گیره که او میگه بانکم و گوشی اش را قطع می کند، سارینا هم از فرصت استفاده می کنه و تا حواس مادرش پرت است، بیرون می رود و سوار ماشین پدرش می شود تا با هم به در خانه پریسا بروند و او وسایلش را پس بگیرد…

عطا وقتی می فهمه، سارینا مامانشو پیچونده کلی تعجب می کنه و بهش میگه اگه قول بدی بیای و واسه من خوب عکاسی کنی، منم مجوز بیرون موندن از خونه رو برات می گیرم….

یلدا به استاد کسرتی زنگ زده و علت نیامدنش را جویا می شود که او میگه براتون آدرس خونه امو فرستادم تا شما تشریف بیارین و این جا مصاحبه رو انجام بدیم، در غیر این صورت، من هیچ جای دیگه مصاحبه نخواهم کرد…

خانمی که کنار یلدا نشسته بعد از قطع کردن تلفن، به او می گوید که این شگردشه تا دختر ها رو ببره خونش، اول از همه نسبت به مصاحبه خودشو بی تمایل نشون میده اما بعد از یه مدت میگه من فقط تو خونه خودم صاحبه می کنم و ادامه ماجرا، منم دارم همه تلاشمو می کنم تا هر طور که شده رسواش کنم…

آن ها بعد از مدتی به در خانه پریسا می رسند، سارینا از ماشین پیاده میشه و به داخل خانه دوستش میره تا وسایلش را پس بگیرد، عطا هم بیرون از خانه منتظر او است که پروین با یک موتور به آن جا می رسد و به عطا میگه کرایه موتوری را حساب کند و خودش سوار ماشین می شود…

عطا که حسابی از دیدن پروین شوکه شده به او میگه که این جا چیکار می کنه که پروین میگه حالا دو تایی منو می پیچونید و یه بحث حسابی با او می کند که عطا چیزی نمی گه و با سر رسیدن سارینا او خودش را قایم می کند…

بعد از اومدن سارینا، عطا سر حرف را با دخترش باز می کند و به او می گوید که بیشتر به حرف های مادرش گوش بدهد و حواسش به او هم باشه که سارینا میگه مامان فقط بلده به آدم گیر الکی بده که یهو پروین از جاش بلند میشه تا جوابشو بده که سارینا با لحن ناراحت و عصبی به باباش میگه پس با هم دست به یکی کردین که باباش میگه منم در جریان نبودم و وقتی تو خونه دوستت بودی، مامانتم رسید…

پروین هم میگه هیچ کدوم از گیر ها و نگرانی های من الکی نیست، اگر اون شب تو خونه دوستت نرفته بودی و حالت بد نمی شد و منوچهر تو رو به بیمارستان نمی برد شاید الان زنده بود…

کیانا‌و رفیقاش سر ضبط یک موزیک ویدئو هستند که سینا به آن جا می رود، بعد از تمام شدن ضبط کیانا به سمت سینا میره و بعد از احوال پرسی و کمی گپ زدن به سمت یک پاساژ می روند…

گویا قرار است که سینا کاری برای کیانا انجام دهد، سینا تنها به داخل یک لباس فروشی می رود و نشان می دهد که قصد خرید یک لباس دارد اما هدف اصلیش دزدیدن لپ تاپ صاحب مغازه است و در فرصت مناسب آن را بر می دارد و فرار می کند اما چون تعدادی زیادی دنبالش افتادن به خاطر این که لپ تاپ و دوباره به دست نیارن روی پل هوایی به نرده ها آن جا می کوبد و از آن بالا به پایین پرتابش می کند و کمی بعد همه آن هایی که دنبالش هستند را قال می گذارد و می رود..

گذشته

رشید به خانه رفته و به بهمن خبر دستگیری جلیل و باقی دوستاش رو بهش می دهد و می گوید برای این که بتونی خودتو نجات بدی باید همین امشب از ایران بری و خودم کار های رفتنتو انجام می دم، بهمن سعی می کنه مقاومت کنه اما رشید پای حرف خودش است و میگه باید بری، فروغ هم تمام مدت با گریه به آن دو نگاه می کند و حال بهتری هم ندارد.

حال

بهمن به خانه قدیمی شان رفته و آن جا به دنبال ناهید خانم می گردد، بلاخره بعد از مدتی ناهید به مقابلش می نشیند و به او می گوید نباید به ایران بر می گشتی، دلم نمی خواد دخترمم تو رو این جا ببینه و حالش بد بشه…

بهمن در سکوت به حرف های او گوش می کند و بعد از تموم شدن حرف هاش میگه من و مهتاب فقط دو سال با هم بودیم، الان هم به این خاطر اومدم که جواب سوالامو بگیرم، من هیچ وقت مهتاب و دوست نداشتم، فقط به صدایی که می شنیدم عادت کرده بودم و از او خواهش می کنه تا به زیر زمین بره و وسیله ای که جا گذاشته را بردارد که ناهید می پذیرد و با او تا انباری می رود.

بعد از جای مخفی خودش، یک سکه که لای پارچه ای پیچیده شده؛ بیرون می کشد و از آن جا بیرون می رود و سوار بر ماشین به سمت هتل می رود.

پیشنهاد سردبیر

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

اخبار ویژه