داستان کامل قسمت سوم سریال بی گناه

در این مطلب خلاصه داستان قسمت سوم سریال بی گناه به کارگردانی مهران احمدی و تهیه کنندگی مصطفی کیایی را می خوانید، با ما همراه باشید.

داستان کامل قسمت سوم سریال بی گناه

در این مطلب داستان کامل قسمت سوم سریال بی گناه از نگاهتان می گذرد. این سریال درباره زندگی مردی به اسم بهمن است که بعد از ۲۵ سال به ایران برگشته تا دلیل سال هایی که مجبور به فرار بود را دریابد، این کار او زندگی خانوادگی استاد رشید فرشباف را هم تحت تاثیر می گذارد و دست خوش اتفاقاتی می کند.

قسمت سوم سریال بی گناه

گذشته

منوچهر به خاستگاری فروغ رفته، اما فروغ هم چنان تو فکر بهمن است و حالش خوش نیست، پروین به کنار او در حیاط رفته است و دائم از منوچهر تعریف می کنه تا او را راضی کند که پیش خاستگار ها برود، فروغ زیر لب زمزمه می کنه که هنوز باورم نمیشه بهمن ازدواج کرده باشه ولی پروین دستشو می کشه و میگه بابا دروغ نمیگه و او را به داخل خانه می برد …

حال

جانا، مادرش را به در خانه مجردی پدرش برده است، او قصد داره همراه با مادرش به داخل خانه برود که فروغ کلید و ازش می گیره و میگه خودم تنها میرم، قبل از این که فروغ به داخل بره، جانا ازش می پرسه که تو هیچ وقت عاشق کس دیگه ای جز بابا بودی که فروغ جا خورده میگه تو و بابات همه زندگی من بودی و الان نمی فهمم چرا این سوال و پرسیدی و به داخل خانه می رود …

فروغ با بغض به تمام وسایل درون خانه نگاه می کند و تلاش می کنه تا خودش را کنترل کند …

سهراب به عیادت منفرد رفته است که کس دیگری را روی تخت او می بیند و به سرعت به سراغ پرستار بخش میره که او میگه مرخص شدند و رفتند، سهراب با جانا تماس می گیره تا سراغ منفرد را ازش بگیرد که جانا میگه من هیچ خبری ازش ندارم، الانم با مامانم اومدیم خونه بابام … سهراب برای او توضیح میده که منفرد از بیمارستان مرخص شده که جانا متعجب میگه من نمی دونستم و سهراب هم بی هیچ حرفی تلفن را قطع می کند …

جانا و فروغ به خانه برگشته اند ولی جانا میگه من باید جایی برم و به داخل نمی رود، فروغ از او می پرسه حالا باید با خونه چیکار کنیم که او میگه با صاحب خونه حرف زدم، باید مستاجر جدید بیاره تا بتونه پول پیش و پس بده، از طرفی هم دلم می خواد خودم برم اون جا زندگی کنم که فروغ متعجب میگه بدون من ! ؟ جانا هم تاکید می کنه و میگه آره تو و این خونه دائم منو یاد بابا می اندازید و می رود …

سهراب به در خانه پدربزرگ منفرد رفته تا خبری از او پیدا کند که مادر بزرگ منفرد در و باز می کنه میگه : بچم صبح مرخص شد و اومد خونه، از درد زیاد، مسکن خورد و تلفنش و خاموش کرد و خوابیده … سهراب با خیال راحت بهش میگه که پس وقتی بیدار شد بگید حتما با من تماس بگیره، مادر بزرگ وحید او را به داخل خانه دعوت می کند، اما سهراب قبول نمی کنه و می رود …

جانا به دیدن منفرد رفته اما با او سرد است و اصلا برخورد خوبی ندارد، وحید دلتنگی را بهانه می کنه که جانا میگه این هم واسم مثل باقی دروغاته و باورت ندارم دیگه، وحید قبول می کنه تا همه چیز و بهش بگه ولی دست دست می کنه که جانا عصبی میشه و میگه بابام با یه دنیا حرف ما رو تنها گذاشت و رفت، اون شب همه ما رو جمع کرد تا باهامون حرف بزنه ولی نتونست، تو چشمای مامانم پر از حرفه ولی چیزی نمی گه تو دیگه این جوری نکن …

منفرد که اوضاع را وخیم می بیند، به جانا میگه راه بیوفته و به جایی که میگه بره تا اون جا همه چیز را ببیند و دیگر رازی بین آن ها وجود نداشته باشد …

پروین به دنبال سارینا رفته و او را از مدرسه بر می دارد تا با هم به گالری فرش استاد بروند و سارینا کارش را شروع کند …

منفرد جانا را به انبار فرش برده که او متعجبه و می خواد حرفی بزند، اما منفرد میگه بهم اطمینان کن و دارن به داخل می روند که بهمن جلوی آن ها را می گیرد و خودش را از آشنا های دور استاد معرفی می منه و سراغش را می گیرد که منفرد آدرس جدید گالری را به او می دهد و با جانا به داخل انبار می روند …

وحید، جانا را به داخل اتاقی از انبار برده و به او میگه این جا مدتیه که شده مزرعه من و سهراب، جانا هم با چشم های گرد شده آن جا را نگاه می کند ولی لام تا کام حرف نمی زند …

پروین سارینا را از ماشین پیاده کرده و می خواد برود که سارینا کلی سر به سرش می ذاره، پروین هم که معلومه تحت تاثیر حرف های ساریناس به بهانه سر زدن به مامان ابریشم و استاد به داخل گالری می رود …

عطا و مهتاب مشغول بگو بخند هستند که آن ها به داخل می روند، سارینا با دیدن مهتاب اوفی می گوید که پروین زیر لب چیزی میگه … عطا که متوجه آن ها می شود و با مهتاب جلو می روند، بعد از سلام علیک و معرفی، عطا بخاطر این که مامانشو اذیت کرده تا این جا کشونده دعوا می کند و میگه شما این جا بمونید تا منو مامانت بریم اتاق استاد …

بعد از رفتن آن ها سارینا و مهتاب کمی با هم گپ می زنند، سارینا هم به او میگه تو خیلی دافی و بعد از تموم شدن حرفاشون با هم به اتاق استاد میره تا به پدر بزرگ و مادر بزرگ سلام کند …

پروین قصد رفتن به خانه را دارد که مامان ابریشم حرف فروغ را به میام می کشد، او هم از همه جا بی خبر، همه چیز درباره خونه مجردی منوچهر و رفتنش به خانه استاد در شب تصادف را می گوید و در آخر تاکید می کنه که فروغ نفهمه از طریق او فهمیده اند و می رود …

استاد هم رو به همسرش میگه حتما فروغ را به خونمون دعوت کن تا زودتر دلیل کار های منوچهر را بفهمم …

بهمن به گالری استاد رفته است و قصد داخل رفتن دارد که دم در، مهتاب را در کنار پروین و سارینا می بیند و همان جا بر می گردد و به راننده می گوید هر چه سریع تر برود …

سهراب به دنبال یلدا رفته است، قبل از این که یلدا سوار ماشین شه، گوشیش زنگ می خوره و همان خانمی است که قصد بردن آبروی استاد کسرتی را دارد و به یلدا التماس می کنه که ازش حمایت کنه و میگه من یه فیلک از خودم تو محیط مجازی درباره دست درازی کسرتی منتشر کردم و اگر تو الان سکوت کنی داری به من و امثال من خیانت می کنی …

یلدا با بوق سهراب تلفنش را سریع قطع می کند و سوار ماشین می شود، میان راه او حرف جانا و منفرد را به میان می کشد تا از رابطشون حمایت کنه که سهراب سفت و سخت میگه وحید آدم مناسبی برای جانا نیست و یلدا هم با گفتم مرض به او بحث را تمام می کند …

شب هنگام، مهتاب در حال پارک کردن ماشینش است تا به داخل برود که بهمن تقه ای به شیشه ماشینش می زند و سوار می شود … مهتاب از دیدن او حسابی شوکه شده و هر دو خوشحال اند …

بعد از احوال پرسی، بهمن به مهتاب میگه اومدم این جا تا بفهمم دلیل این همه سال دوریم چی بوده، به کمک تو احتیاج دارم با این وجود که ناهید دیدنت و برام ممنوع کرده که مهتاب خنده ای می کند و شماره اش را داخل گوشی بهمن ذخیره می کند …

مهتاب به او میگه که شوهر فروغ مرده و او حالا یک دختر بزرگ هم دارد، بهمن شوکه سر جایش می نشیند اما بعد از چند دقیقه میگه اینا برای اون دوران بچگی بود و حالا بزرگ شدم … بعد هم از مهتاب خداحافظی می کند و می رود …

جانا در حیاط خانه پدر بزرگش نشسته است، استاد هم سر حال به کنارش میره تا باهاش کمی حرف بزند و او را سر حال بیاورد، جانا از او درباره عشق مادرش به بهمن سوال می پرسد که استاد میگه اسن موضوع برای خیلی سال قبله و نباید دیگه فکرتو درگیرش کنی و شروع به شوخی و خنده با جانا می کنه و میگه با این وجود که می دونم هیچ وقت نمی تونم جای پدرتو بگیرم، اما هر کاری می کنم تا تو دوباره همون دختر شاد قبل بشی …

مامان ابریشم در خانه با فروغ حرف می زنه و با او سر این که هنوز نتونسته بهمن را فراموش کند بحث می کند … فروغ تمام مدت سعی می کنه حرف های او را انکار کند اما مادرش میگه همه کسایی که کتابای تو رو می خوندند می فهمیدن قهرمان قصه هات بهمنه، تو خودت را انکار می کنی ولی از ما نمی تونی این کار و بکنی، من همیشه خودمو به هزار آب و آتیش می زدم تا دست منوچهر به کتابای تو نرسه، روزی که گفت قصد داره همه کتاباتو بخونه من سکته کردم ولی تو برات مهم نبود، مامان ابریشم همین طوری پشت سر هم حرف می زند، فروغ هم که دیگر دفاعی از خودش ندارد، در سکوت به حرف های او گوش می کند …

جانا سر حال به اتاق خاله اش رفته و از او می خواد که امشب را در اتاقش بخوابد، یلدا هم قبول می کنه و او همان جا سر جاش می نشیند، یلدا بحث استاد کسرتی را به میان می کشد ولی اسمی ازش نمیاره و از عوضی بازی هاش می گوید که جانا گمون می کنه منظور فروغه ولی خالش بهش میگه مادر تو همچین آدمی نیست، از طرفی منظور من هم یه آدم خیلی معروف تره … که جانا می گه باید با بولدوزش از روی همچین آدمی رد شد و می خندد …

فروغ روی مبل وسط پذیرایی خوابش برده است که از خواب می پرد و به اتاقی که جانا و یلدا خواب هستند، می رود، او کمی همان جا می ایستد و به آن ها که غرق خواب هستند، نگاه می کند و به حیاط می رود …

فروغ به همان جایی می رود که منوچهر آن را کنده بود و شروع به کندن می کند که جانا میگه تمام یادگاری ها و نامه های بهمن تو ماشین بابا بود و الان هم پیش منه که فروغ سر جاش خشکش می زند و در سکوت تنها به او نگاه می کند ….

پیشنهاد سردبیر

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

اخبار ویژه