داستان کامل قسمت اول سریال بی گناه

در این مطلب خلاصه داستان قسمت اول سریال بی گناه به کارگردانی مهران احمدی و تهیه کنندگی مصطفی کیایی را می خوانید، با ما همراه باشید.

داستان کامل قسمت اول سریال بی گناه

در این مطلب داستان کامل قسمت اول سریال بی گناه از نگاهتان می گذرد. این سریال درباره زندگی مردی به اسم بهمن است که بعد از ۲۵ سال به ایران برگشته تا دلیل سال هایی که مجبور به فرار بود را دریابد، این کار او زندگی خانوادگی استاد رشید فرشباف را هم تحت تاثیر می گذارد و دست خوش اتفاقاتی می کند.

سریال بی گناه

گذشته

آقایی داخل یک زیر زمین خوابیده است که یهو از جاش بلند میشه و شروع به کندن دیوار می کند، بعد از کمی وقت انگار یک گنج داخل دیوار بوده و شروع به پایین ریختن می کند و او حسابی غرق خوشحالی است و آن ها را جمع می کند و می خواهد برود که کسی جلویش را می گیرد و با چند ضربه چاقو می کشتش.

مراسم بزرگداشت هنرمندان ایرانی در زمینه فرش و فرش بافی برگذار شده است، رشید فرشباف یکی از افراد حاضر در این مراسم است که هنر و شعر را با هم تلفیق کرده است و لقب شاعر فرش را گرفته است. مجری مراسم، او را صدا می کند تا روی سن برود، او با همسرش ابریشم خانم بالا می رود و بعد از سلام علیک و سخنرانی برای حاضران آن جا، در یک حرکت عاشقانه تولد همسرش را تبریک می گوید.

بعد از مراسم، تعداد زیادی مهمان در یک باغ جمع شده اند که یکی از آن ها استاد فرش باف به همراه زن و بچه هایش است، استاد گوشه ای با ناهید خانم، حرف می زند و به نظر میاد که یواشکی و به دور از چشم بقیه است.

پروین یکی از دختر های استاد است و یک دختر به اسم سارینا دارد که به خونه دوستش رفته و او حسابی نگرانش است و از این که پدرش عطا بهش اجازه داده عصبیه و باهاش دعوا می کند.

دیگر دختر استاد، یلدا است و یک کافه روزنامه دارد و آن جا همه تلاششو می کنه تا استاد کسرتی را راضی به مصاحبه کند…

دختر ارشد استاد، اسمش فروغ است، یک دختر به اسم جانا دارد و همسرش منوچهر است.

دیگر فرزند، استاد و ابریشم خانم هم سهراب فرزند پسر خانواده است.

منوچهر به مراسم نرفته و تنها در خانه است، او در پایان مراسم با جانا تماس می گیرد و می گوید همه را به خانه شان ببرد، تا هم به مناسبت تولد مامان ابریشم ، دور هم جمع شوند و هم او یک سوپرایز برای همه خانواده دارد.

جانا این موضوع را به مادرش می گوید که او تعجب می کند ولی چیزی نمی گوید و همگی با هم به خانه می روند، ولی هیچ خبری از منوچهر نیست. جانا با پدرش تماس می گیره تا ببینه کجاس که او میگه دوستم و آوردم بیمارستان و تا نیم ساعت دیگه خودمو می رسونم، ولی در اصل او در خانه استاد، مشغول کندن زمین است و یک کاغذ هم در دستش دارد و به نظر میاد که از روی آن جای کندن را پیدا کرده است.

پروین دائما به سارینا زنگ می زند ولی او جوابش و نمیده، جانا پیشنهاد میده که من باهاش تماس می گیرم، شاید جواب منو بده و به اتاقش میره ولی به جای زنگ زدن به سارینا به دوست پسرش، وحید که دوست دایی سهرابش هم است، زنگ می زند و مشغول دل و قلوه دادن اند که خاله پروینش به گمون این که سارینا پشت خط تلفن و می گیره و هر چی از دهنش در میاد میگه که با شنیدن صدای وحید، سری از روی تاسف تکون میده و میره، بلافاصله، دایی سهرابش به اتاقش می رود و می گوید منفرد اومده دنبالم و باید برم، از هم خداحافظی می کنند و او از پشت پنجره برای منفرد دست تکون میده و میره …

پسری، جسم بی جون سارینا را به در خانه استاد آورده و او را همان جا می گذارد و زنگ می زند و می رود.

منوچهر بعد از کلی وقت، کندن زمین به یک جعبه می رسد و آن را باز می کند، داخل جعبه تعدادی کتاب و کاغذ است، او در حال دیدن آن ها است که یهو صدای در میاد و او به سمت در می رود که جسم بی جان سارینا را پشت در می بیند و هول می شود.

منوچهر بعد از رساندن سارینا به بیمارستان به عطا هم خبر داده و تاکید کرده که کسی داخل خانه متوجه ماجرا نشود، عطا در بیمارستان هر چه تلاش می کنه بفهمه او چجوری سارینا را پیدا کرده و به بیمارستان برده جوابی نمی گیرد، عطا که حسابی از وضعیت پیش آمده ترسیده از منوچهر خواهش می کنه تا او به بقیه اطلاع بده و او را به خانه می فرستد…

منوچهر در مسیر خانه است و از چهره اش معلومه توی فکره که با یک ماشین کامیون تصادف می کند و جا در جا می میرد.

چهل روز بعد

بهمن به ایران برگشته است، با راننده فرودگاه حرف می زند که او در اختیارش باشد و به صرافی ببرتش تا پول هایش را به پول ایرانی تبدیل کند.

بهمن گذشته و روز خاکسپاری برادرش را به خاطر می آورد، او اول به مغازه رفیقش جلیل می رود و کمی گپ می زنند و بعد از آن به همراه راننده به سمت خانه قدیمی استاد میره و آن را از دور نگاه می کنه…

بعد از رفتن بهمن، مهتاب هم از راه می رسه و به داخل خانه می رود، او از این که خونشون لوکیشن فیلم برداری شده، حسابی کلافه است و شروع به صدا زدن ناهید مادرش می کند.

ناهید سر و کله اش پیدا میشه و تاکید می کنه که امشب کارمون تموم میشه، مهتاب قصد خوابیدن داره که ناهید میگه برای کار با استاد فرش باف حرف زدم، مهتاب غر می زنه و میگه من خودم کلی پروژه دارم که ناهید میگه اینم مثل بقیه است و باید بری…

بهمن در خانه با استاد تماس تصویری گرفته است و از او درباره برگشتنش به ایران سوال می پرسد و می گوید هر طور که شده به هر قیمتی که شده می خوام برگردم، دلتنگ همه ام و دیگه صبر ندارم، استاد کلی مقاومت می کند ولی در آخر به خاطر این که او را بپیچونه میگه حتما پرس و جو می کنم و بهت اطلاع میدم…

ابریشم از او می خواد که به بهمن اجازه بده بیاد ایران ولی استاد میگه حالا که منوچهر مرده اصلا درست نیست، ابریشم میگه بعد از این همه سال دیگه قرار نیست اتفاقی بیوفته ولی اگه بفهمه تو این مدت چه کارایی کردی، خیلی بد میشه اما این حرف ها روی استاد تاثیری ندارد و می گوید قرار نیست هیچ وقت چیزی بفهمد.

گذشته

ابریشم خانم دست بهمن را گرفته و با هم به پاسگاه رفته اند، او آن جا داد و بیداد می کند که 40 روز از مرگ شوهرم گذشته ولی هیچ کاری نمی کنید، مامور آن جا برای دست به سر کردن، ابریشم میگه برو با مردت بیا که ابریشم رو به بهمن می کنه و میگه ازشون بپرس قاتل بردارت کیه و زل می زنه تو چشم های مامور آن جا و میگه الان مرد من اینه و حسابی قاطی است که یکی از سرباز ها آن دو را بیرون می کند و می گوید هر وقت خبری شد بهتون اطلاع می دیم و لازم نیست هر روز بیاین…
حالا معلوم می شود که بهمن، برادره شوهره سابق ابریشم است…

جانا به پارکینگ رفته تا ماشین پدرش را تحویل بگیرد، وحید هم همراه او است، جانا تمام مدارکی که باید را امضا می کند و بعد از برداشتن وسایل پدرش از داخل ماشین، سریعا می روند تا به سر خاک برود و منفرد هم میگه منم سر راه پیاده میشم و میرم…

جانا داخل وسایل پدرش یک اجاره نامه می بیند که مربوط به یک خانه در یوسف آباد است؛ آن دو با هم به آن جا می روند، جانا می فهمه که پدرش خونه مجردی داشته و دور خانه می چرخد و فکرش پی این است که دلیلی برای کار پدرش پیدا کند، اما همان لحظه صدا در میاد و آن ها با این فکر که حتما یکی از همسایه هاس در را باز می کنند اما دو نفر با صورت های پوشیده، یک کیسه مشکی روی سر منفرد می کشند و او را با خودشان می برند…

همه خانواده، سر خاک منوچهر هستند، فروغ بهانه جانا را می گیرد، اما کسی از او خبر ندارد که گوشی سهراب زنگ می خورد و جانا آن طرف خط از او کمک می خواهد، سهراب سریعا خودش را به لوکیشنی که جانا داده می رساند، او بعد از این که می فهمد جانا با رفیق صمیمیش دوست بوده و منوچهر هم خونه مجردی داشته و چه اتفاقی برای منفرد افتاده، جا می خورد و گیج است…

سهراب جانا را به خانه می فرستد و می گوید خودم به آگاهی میرم تا کار های منفرد و انجام بدم اما به جای آن به انبار فرش می رود. فروغ در خانه نشسته است که پروین باهاش تماس می گیرد و برای انجام کاری با هم قرار می گذارند.

جانا به جای خونه به کافه خاله یلداش رفته و همه چیز را برایش تعریف می کند تا ازش کمک بگیرد که موفق نمیشه، چون که استاد کسرتی به آن جا رفته و سر یلدا حسابی شلوغ میشه و همه تلاشش این که از او مصاحبه بگیرد.

سارینا با همان پسری که شب مهمونی رهاش کرده بود، سر قرار رفته است، شروع به حرف زدن با هم می کنند اما معلومه جفتشون با هم زیاد اوکی نیستند که یهو پروین با ماشین محکم به او می زند، آن دو از ماشین پیاده می شن که پروین به سمت پسره حمله می کنه و یقه اشو می گیره، فروغ هم از ماشین پیاده میشه و شروع به سین جیم کردنه دوست سارینا می کند، او هم میگه اون شب سارینا زیاده روی کرده بود، منم برای این که اتفاقی براش نیوفته، اون و پشت در خونه پدر بزرگش گذاشتم و زنگ زدم که یکم بعد یه آقایی در و باز کرد و بعد از این که خیالم راحت شد، رفتم…

فروغ، پروین را عقب می کشد و او را سوار ماشین می کند، سارینا هم اوسکلی به رفیقش می گوید و سوار ماشین مادرش می شود، فروغ ذهنش درگیر حرف های دوست سارینا شده و نمی دونه چرا منوچهر اون شب خونه استاد بوده و تو خودش می رود.

مهتاب طبق گفته مادرش به مغازه استاد رفته است، او مشغول حرف زدن با عطا است که رشید و ابریشم از راه می رسند و او را به داخل اتاقشان دعوت می کنند تا باهاش مصاحبه کنند، ابریشم حسابی از مهتاب خوشش اومده و بدون هیچ چون و چرایی قبول می کنه که با او همکاری کنه…

مهتاب حال فروغ را از او می پرسد که ابریشم خانم جواب میده ولی معلومه جا خورده، بعد از رفتن او رشید به ابریشم خانم توضیح میده که خونه منیریه را به خانواده او فروخته است و از آن جا فروغ را می شناسد…

گذشته

فروغ بعد از فروش خانه شان به آن جا رفته و در می زند، مهتاب در را باز می کند، فروغ شماره خانه جدیدشان را به او می دهد و از او می خواهد که اگر بهمن به آن جا زنگ زد، شماره جدید را بهش بدهند، مهتاب هم چشمک می زنه و میگه پس قضیه عشق و عاشقیه، شماره رو از فروغ می گیره و میگه حتما این کار و برات انجام میدم و به داخل خانه می رود، ناهید مادر مهتاب که تمام مدت فالگوش ایستاده بوده، کاغذ درون دست مهتاب را ازش می گیرد و آن را پاره پوره می کند و می گوید نمی تونم بهت اجازه بدم که خودت و درگیر این مسائل کنی و می رود.

حال

آدم هایی که وحید منفرد را دزدیده بودند، جسم بی جان و غرق در خون او را داخل یک سطل آشغال انداخته اند و می روند…

پیشنهاد سردبیر

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

اخبار ویژه