اختصاصی صفحه اقتصاد

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال جنگل آسفالت با بازی نوید محمدزاده

با توجه به آغاز پخش سریال جنگل آسفالت در این مطلب از سایت صفحه اقتصاد خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال جنگل آسفالت از نظرتان می گذرد، همراه ما باشید.

خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال جنگل آسفالت با بازی نوید محمدزاده
صفحه اقتصاد -

سریال جنگل آسفالت، سریالی درام جذاب به نویسندگی پژمان تیمورتاش و مهدی اسدزاده و تهیه‌کنندگی اسماعیل عفیفه و کارگردانی پژمان تیمورتاش محصول سال ۱۴۰۳ کشور ایران است. این سریال به صورت اختصاصی جمعه ها ساعت ۸ صبح از نماوا پخش می‌شود.

قسمت سیزدهم خلاصه داستان سریال جنگل آسفالت

هنگامه مجبور میشه سوار ماشین پاشا بشه و البته خودش میرونه، پاشا هم پشت میشینه و میگه جلو بشینه سر درد میگیره. هنگامه میگه بخاطر آبروش مجبور شده سوار ماشین بشینه پاشا هم براش قیافه نگیره چون همه چیز رو در موردش می دونه و اینکه خرش از پل بگذره دیگه به هنگامه محل نمیده، پاشا میگه جالبه و اینکه دیگه چه چیزهایی درباره اش میدونه؟ هنگامه میگه میدونه که زن داشته و زنش دیوونه شده و بعدش تصادف کرده و مرده، پاشا میگه زنم رو میدونی بچه هام رو هم میدونی. الانم برو مرتضی گرد میخوام برم پیش بچه هام.

هنگامه ماشین رو جلوی یه خونه نگه میداره و داخل میشن، پاشا پیاده میشه کلی بچه میان دور پاشا و بابا صداش می کنند و کلی شلوغ بازی در میارن. پاشا از سلطنت میپرسه نهار چیه؟ اونم میگه آبگوشت، خب می گفتی مهمون داری سبزی خوردن میشستم، پاشا میگه نگران نباش مهمونم خاکیه، بعد از هنگامه میپرسه آبگوشت میخوری؟ اما هنگامه فقط نگاه میکنه و هیچی نمیگه، پاشا مشغول خوردن آبگوشت میشه و میگه بچه ها اسم اینجا رو گذاشتن منچستر، فکرشو میکردی یه روز بشینی تو اولدترافورد آبگوشت بخوری؟ دیزی خوری بلدی یا یادت بدم؟ هنگامه میگه تو پیست شمشک که مخمو نزدی تمام جد و آبادم دیزی خور بودن. پاشا میگه گفتم شاید بچه بالا شهر پایین شهر باشی پس اگه بلدی گوشتش خودت بکوب. بعد میگه این سلطنت عنقه ولی دست پختش حرف نداره، فقط ایرادش اینه دستاشو نمیشوره، از هنگامه میپرسه هنوزم فکر می کنی منو خوب میشناسی؟ هنگامه میگه نه، اما هنوزم خوشم نمیاد ازت، پاشا میگه از این ستون تا اون ستون فرجه، هنگامه میگه تو که پولت از پارو بالا میره چرا این بچه ها رو به آرزوهاشون نمیرسونی؟ پاشا جواب میده که من وظیفم نیست اونا به آرزوهاشون برسونم من وظیفمه که بهشون یاد بدم بدوئن دنبال آرزوهاشون، اونیکه از روز اول بابا لنگ درازش بنز انداخته زیر پاش دیگه فرق بین پیکان و بنز رو نمی فهمه، آدمی که آرزو نداشته باشه صبح نمی تونه از خواب بیدار بشه، اشکالش چیه، هنگامه میگه اشکالش اینه که داری رو این بچه ها پیاده می کنی، پاشا جواب میده منم تو بیمارستان فرمانیه بدنیا نیومدم که، یه روزی مثل همین بچه‌ها بودم، بابام که مرد زندگیمون نابود شد، مادرم کارش کشید به تیمارستان، خواهرم فرشته تو تیمارستان بدنیا اومده، من بچه بودم و کسی رو نداشتم و نمیشناختم، تو خیابونا می پلکیدم یه روزی یه آقایی که بهش میگفتم بابا دست منو گرفت سر و سامونم داد منو برد یه جایی مثل همینجا، بعدها که بابام مرد جاش من شدم بابای بچه ها، بعد با لبخند به هنگامه میگه کاش معذرت خواهی بلد بودی حداقل، هنگامه میپرسه بابت چی باید معذرت بخوام؟ پاشا میگه بابت اینکه به من گفتی بچه پولدار، بچه پولدار یه زمونی تو محل ما فحش بود، هنگامه میگه ولی تو محل ما آرزو بود، پاشا میگه بچه پولدار اونه که شغلش تو جیب باباشه من حقمو با کاردک از کف آسفالت کندم، خواهرمو بزرگ کردم مادرمو جمع و جور کردم خونه و زندگی ساختم، من نه بلدم جا بزنم نه درجا، الانم فکر نکن اخم کنی من بی خیال میشم می رم پی کارم هرچی بیشتر اخم کنی من جا پام سفت‌تر میشه، بعدش از هنگامه می خواد تا بهش یه فرصت بده، هنگامه میگه ما به درد هم نمی خوریم تو دوست داری همه به حرفات گوش بدن اما من بلد نیستم گوش بدم ، پاشا میگه به درک گوش نکن هر کاری دوست داری بکن ، هنگامه میگه هر دو مون یه آدم آروم می خواهیم ، پاشا: خب آروم شو، هنگامه: نمیتونم، پاشا نوشابه رو برای خودش با قاشق باز می کنه و میگه باشه من آروم میشم، توپ بچه میفته پیشش ، توپ رو بر میداره و میگه چرا نشستی مگه فوتبالیست نیستی بیا تو زمین، بعد خودش میره با بچه ها بازی کنه و هنگامه هم میره تو بازی و مشغول میشن.

 

 

غزال میره قهوه خونه پیش حمید بهمنی اون بهش میگه چرا اومده اینجا و بره بهش زنگ میزنه، غزال میگه سند کارگاه رو می خوام، بهمنی میگه سند تو باغچه است من الان با رئیس بانک جلسه دارم فردا بیا، غزال مجبور میشه بره.

ایرج میره سراغ صابر تا ببینه با عاطفه چه صنمی داره، با هم دست به یقه میشن، غزال پادرمیانی میکنه ایرج میگه امیر صابر و عاطفه رو با هم دیده، این پول منو برداشته، غزال میگه این با عاطفه چیکار داره، ایرج عصبانی میگه تو چرا پشت ما نیستی چرا همیشه پشت غریبه هایی، از الان به بعد بهتون حالی میکنم ایرج طلا کیه. ایرج با امیر میرن میدون فردوسی. غزال به صابر میگه چرا نزدیش؟ ایرج چی میگه عاطفه رو از کجا میشناسی؟ اگه چیزی میدونی بگو، صابر یه سیگار میکشه و هیچی نمیگه.

ایرج و امیر میرن دفترخونه می بینن شوهر سابق عاطفه اونجاست، ایرج میره پیشش و میگه دنبال زن سابقت می گردم، برو بهش بگو ایرج طلا دنبالته و ظرف اسید سرجاشه بعد میرن.

فرشته و جمشید از مهمونی برمی گردن، جمشید اونجا تو جمع دست روی فرشته بلند می کنه، فرشته گریون میگه چرا اینکار رو کرده، با هم تو خیابون جر و بحث می کنند و جمشید قهر میکنه فرشته رو تنها ول می کنه میره.

ایرج به امیر قرص میده حالش بهتر بشه میگه عاطفه رو پیداش می کنم، امیر میگه باید بکشیمش، ایرج ماساژ میده تا بخوابه امیر میگه بابا برام لالایی که بچه بودم واسم می خوندی ایرج با گریه واسه امیر لالایی می خونه تا بخوابه.

هنگامه و پاشا میرسن در خونه هنگامه، پیاده میشه و پاشا زنگ میزنه غزال بیاد دنبالش، غزال بهش قضیه عاطفه و امیر رو میگه ، پاشا میگه اصلا معلوم نیست عاطفه ای درکار باشه، الان گیر داده به صابر تا قسط بعدی رو هم من بدم، پاشا میره پیش صابر میپرسه چرا نزدیش حتی اگه به ضرر من شد، یه جوری بزن بلند نشه، دیه اش با من.

ایرج همچنان شوهر سابق عاطفه رو تعقیب می کنه. امیر تنها از خونه میره بیرون، میره پیش هنگامه، امیر میگه من مجبور شدم بخدا دوستت دارم ، هنگامه میگه تو غلط کردی و از اینجا برو من فکر میکردم با همه لوس بازیات آدم درستی هستی، دلم میخواد روت بالا بیارم، یه بار دیگه ببینمت به خاک بابام می کشمت اونقدر ازت متنفرم که حاضرم خودم بکشمت.

پاشا برمیگرده خونه و می بینه تو حال رو مبل خوابیده بیدارش می کنه و می بینه صورتش قرمز شده، فرشته میگه اون بدبخت روحش خبر نداره و منو ندید من خودم خوردم زمین. فرشمیره غدا رو داغ کنه و پاشا با عصبانیت میره سراغ جمشید و همونطور تو خواب کتکش میزنه فرشته هر چی داد میزنه فایده نداره، پاشا جمشید رو دست خالی از خونه بیرون میکنه و فرشته هرچی گریه میکنه فایده نداره.

امیر روی پل با ساقی قرار میداره و ازش مواد میگیره حالش خیلی بد شده بود، برمیگرده خونه ایرج میگه نباید از اولش هم میوردم اینجا رفته کارش رو کرده اومده. امیر به ایرج میگه بابا هنگامه دیگه منو نمی خواد اگه اون برنگرده من خودمو می کُشم، ایرج میگه همه چیز رو درستش می کنم‌.

هنگامه تو اتاقش زیر لحاف از ته دل داد میزنه.

ایرج از خونه میره بیرون می بینه پاشا و صابر جلوی درن، میگه اومدید دعوا؟ پاشا میگه امیر رو بگو بیاد می خوام با صابر رودر روش کنم، یه حرفی زده باید پاش وایسته، ایرج میگه به وقتش خودم این داستان رو روشن می کنم. پاشا میگه من وقت ندارم می خوام تکلیفم با تو زودتر روشن بشه، ایرج میگه بذار عاطفه رو پیدا کنم سه تاشون رو میذارم کنار هم رودر رو ببینیم کی به کیه؟ پاشا میگه این جریان به من ارتباطی نداره اومده بودم بزنم ولی دیدم خدا زدتت، فقط دیگه نمی خوام ببینمت، ایرج میگه قولنامه رو که بزور ازم گرفتی پسش بده هر کی بری سیه خودش، پاشا میگه مگه زمین مال تویه اگه هم بدم میدم به صاحبش، بعدش هم تو به من بدهکاری، ایرج میگه زمین گرده من به خیلیا رسیدم به تو هم میرسم.

سیمین از بیمارستان مرخص میشه و آرزو کمکش میکنه بهش میگه نترسه اگه بترسه فکر می کنن خبریه. مامور سیمین رو میبره…

خلاصه داستان قسمت دوازدهم سریال جنگل آسفالت

پاشا تو سینمای تعطیل خودش با مهندسی که از بچگی عمو صداش میزده قرار میذاره و عموش میگه چند بار فرستادم دنبالت چرا جواب نمیدی، پاشا میگه حالا که بین مریض اومدی تو، عمو میگه خبر داری تو بورس کله شدیم؟ می خوام بذارم تو کاسه دکتر طوری که ندونه چطوری خورده، پاشا میگه گفتی با دست ما بذاری تو کاسه اش که اگه قرار شد دستی قلم شه دست ما قلم بشه، ما کتکهامونو خوردیم، مهندس: حتی اگه یه فساد اقتصادی ببنده بهت و بندازتت اوین؟ پاپوشت رو از الان دوخته، منتظر مناسبتشه که پات کنه، پاشا میگه چرا فکر کرده من قراره براش مشکلی درست کنم؟ بهش میگه چون گنده شدی، اما پاشا میگه رقیبش نیستم، مهندس بهش میگه تو بله رو بگو رقیبش که هیچی یه کار میکنم آقا بالا سرش هم بشی، پاشا میگه اومدی خواستگاری؟ مهندس میگه یه بار ماشین داریم گیر کوچیکی تو گمرک داره می خوام واگذارش کنم به تو با نصف قیمت، پاشا میگه ماشین می خوام چیکار پول یکیش رو هم ندارم مهندس یه راه حل میده به پاشا که پاشا میگه چرا شریک نشیم و تنهایی بره تو شکم دکتر، دکتر فهمیده من دندون خریتم رو خیلی وقته کشیدم تو نفهمیدی؟ مهندس میگه اگه تو این هفته نره خارج می گیرنش و میگه کل زندگیش رو روی این ماشین ها گذاشته تا حال دکتر رو بگیره، سه تا وزارت خونه می خوان سال دیگه ماشین هاشون رو نو کنند دکتر تا میتونسته حواله داخلی خریده تا مناقصه رو برنده بشه و ماشین ها رو اون تامین کنه اما این ماشین ها دست تو باشه برنده تویی، هیچ احمقی نمیاد ماشین خارجی رو ول کنه بچسبه به ماشین های دکتر، یه شبه مدرک میگیری میشی آقای دکتر به این فکر کن.

هنگامه میره باشگاه با مربی و مدیر جلسه داشته، بهش میگن که ما یه قرارداد داخلی با شما داریم که می بریم هیئت فسخش می کنیم، بهتره بره دنبال یه تیم دیگه، هنگامه میگه من هر جوری هست می خوام تو تیم بمونم و بازی کنم اخراج حالیم نیست، صوفیان به هنگامه میگه من ضمانتت می کنم دایی یحیی هم ریش گذاشته که برات جلسه بذارن، آبرومون رو نبر. هنگامه سر تمرین بر می گرده و با تیم بازی میکنه، آخر تمرین مربی ازش تست رفت و برگشت میگیره.

ایرج و آرزو میفتن دنبال هومن میرن محضر خونه می‌فهمن سند درست انتقال یافته، پسرخاله میگه واقعا کارتون عجیبه انگار سند رو واسه رضای خدا دادید رفته، غزال از آرزو میپرسه که چند وقته با هومن آشنا بوده که آرزو میگه یه هفته ده روز، غزال تعجب می کنه که تو این مدت کم به همچین آدمی اعتماد کرده، میگه فکر می کردم بین اینها عقل آرزو لااقل درست کار می کرده ، آرزو میگه چون باهاش مثل آدم رفتار کرده گولش رو خورده، یه جوری حرف میزده باهاش که حاضره همه زندگیش رو بده تا دوباره برگرده، ما بدبخت محبتیم از وقتی یادمه همش افتادیم بجون هم کی باهام مثل آدم برخورد کرده که چشممون سیر بشه معلومه مثل ندید بدیدها گول می خوریم، یکی بلد باشه محبت کنه کلنگ هم باشه خر میشه، آرزو به غزال میگه تو خودت تا بحال چند بار خر شدی؟ غزال میگه هزار بار.

دانیال تو درمانگاه زندان بود که به دکتر میگه یه چیزی بهش بده از این ضعف دربیاد دکتر بهش میگه باید نوروبین بزنه وقتی دکتر میره آمپول بیاره هم تختی دانیال بهش میگه زیر سرت چرا بلنده کوتاش کنه، دانیال از زیر بالش یه موبایل در میاره سریع میذاره تو جیبش.

شب شده بود و هنگامه همچنان در حال تمرین تو باشگاه بود بهش میگن بسه و بذاره بره در حالیکه پاشا برای شام اومده بود خونه هنگامه و مادرش داشت براش فال قهوه می گرفت، به پاشا میگه هنگامه هر جا باشه الان میرسه، پاشا میگه فکر نکنم بیاد، ناهید تو فنجون قهوه رو می بینه و به پاشا میگه یه رازی تو دلته که نمی تونی درباره اش حرف بزنی یه زن که اول اسمش، تا می خواد بگه پاشا میگه هنگامه است که من دوستش دارم ولی اون دوست نداره دوستم داشته باشه، ناهید میگه کاش با دوست داشتنت آدما رو نمیترسوندی، هنگامه تو زندگیش به اندازه کافی بدبختی کشیده ، پاشا میگه من الان شما رو ترسوندم؟ ناهید میگه آره موهای تنم سیخ شد وقتی اسم هنگامه رو آوردی، یه لحظه فکر کردم کاش سر دانیال ازت کمک نمی گرفتم هنگامه هم اگه بخواد من نمی خوام، پاشا میگه چرا؟ بد کردم جلوی اون قضیه رو گرفتم؟ من صدبار گفتم که از کسی طلبی ندارم، اگه طلب داشتم دست خط می گرفتم ازتون، کاش می تونستم ول کنم برم ولی نمی تونم، هنگامه رو اولین بار تولد غزال دیدم بعد از اون شب دیگه نتونستم بهش فکر نکنم، شب و روزم هنگامه است درسته من آدم اهل معامله ام اما سر این اسم معامله نمی کنم، ناهید میگه نذار مدیون خودم بمونم بخاطر بچه هام، پاشا میگه فکر کن یکی اومده تو خونه ات که کاری برات نکرده دختر جنگی بدقلقت رو میدی بهش؟ ناهید میگه نه، پاشا میپرسه چرا؟ ناهید میگه چون من صاحبش نیستم، بچه های من اینطوری بزرگ نشدن اونا یاد گرفتن خودشون حق خودشون رو بگیرن ، خودشون تصمیم بگیرن، هنگامه کاری رو نخواد نمیکنه، پاشا میگه چیکار کنم که بخواد، ناهید جواب میده هنگامه به تو بله نمیگه چون اگه بگه فکر می کنه با دلش نگفته با عقلش گفته تا مدیون برادرش نباشه، پاشا میگه پس با این حساب نه هم نمیگه، چون اگه بگه نه نامردی کرده در حق کسی که بخاطر دوست داشتنش خیلی کارها کرده، ناهید میگه یه خورده صبر کن، پاشا جواب میده که من خیلی صبر کردم چشم بازم صبر می کنم ولی من گوشم عادت نداره نه بشنوه، ناهید جا میخوره میگه داری تهدید میکنی؟ پاشا میگه التماسه تهدید نیست، پاشا بلند میشه و میره پایین می بینه هنگامه خونه بوده و اما نیومده بالا میره بیرون و در رو می بنده، هنگامه میاد بالا و از ناهید میپرسه پاشا چی گفت، ناهید میگه هیچی شامش رو خورد رفت، هنگامه میگه من می خوام کارهامو بکنم فصل که تموم شد از ایران برم، ناهید جا میخوره میگه یعنی چی بری؟ تازه دانیال داره برمیگرده، هنگامه میگه خوبه دیگه تو هم تنها نیستی، ناهید میگه من یه روز خوش نباید از دست شما داشته باشم، از چی می خوای فرار کنی بری؟ هنگامه میگه از خودم! من این هنگامه ای که پشت در میشینه تا مهمون بره بیاد خونه رو دوست ندارم، هنگامه ای که به همه بدهکاره بمونم برای چی؟ می خوام برم از صفر شروع کنم، ناهید میگه فکر می کنی بری پاشا ولت می کنه، اینی که من دیدم دست از سرت برنمیداره، عاشقته دروغ هم نمی گه.

امیر برمیگرده خونه و عاطفه باهاش دعوا می کنه که چرا رفته بیرون؟ رفته بودی پیش دختره، امیر با ناز و ادا و حرص و عصبانیت به عاطفه میگه بیا یکم بکش باهم حرف بزنیم، عاطفه میگه رنگ پولارو دیگه نمی بینی و جنازه دختره رو هم تا فردا تحویلت میدم، میره تو اتاق و امیر بدو میره دنبالش تا میشد عاطفه رو میزنه، دستهای عاطفه رو به میله پله های خونه می بنده و واسه خودش یه نیمرو میزنه، عاطفه میگه امیر گور خودت رو کندی دلم برات میسوزه، خودم پر روت کردم، کیفم رو باز کن توش بلیط فردا شب میریم پولارو هم فردا میدم بابات. امیر میگه من الان می خوام، قضیه تو با صابر چیه؟ عاطفه میگه صابر کیه؟ امیر آدرسی که امروز عاطفه رفته بود رو میده و میگه صابر کیه ؟ عاطفه میگه اونجا دفتر اسماعیلی آدم پرونه، امیر میگه پس یا من دیوونه شدم یا تو صابر اتفاقی همدیگه رو دیدید، عاطفه همه چیز رو بهم بگو بذار قال قضیه کنده بشه، من فقط دلارها رو می خوام بده برم. عاطفه میگه تو کمده، امیر میگه گشتم دلارها اینجا نیست، عاطفه میگه اونا قلاده تویه فکر کردی دلار بهت میدم، امیر کیف عاطفه رو می گرده قفل رو از توش برمیداره و میره بیرون و در رو قفل می کنه هر چی عاطفه داد میزنه فایده نداره.

امیر میره دم خونه خودشون ایرج از راه می رسه امیر صداش می کنه، همدیگه رو می بینن، ایرج می خوابونه تو گوش امیر و میگه همین مونده بچه ام بماله بهم، امیر جونشون رو قسم می خوره که کاری نکرده، ایرج رو بغل می کنه و با گریه همه چیز رو بهش میگه، ایرج و امیر میرن سراغ عاطفه می بینن دستاشو باز کرده و فرار کرده، ایرج بساط مواد رو روی میز میبینه ، امیر میگه اونا مال عاطفه بوده من نمی کشم، ایرج میگه این حرفا مال تو نیست مال اون زهرماریه که می کشی به من که دیگه اینارو نگو اونموقع که من داشتم ۱۰۰ دلار ۱۰۰ دلار جون میکندم کف شهر تو داشتی می کشیدی، من اونموقع که دنبالت میگشتم جونم به لبم رسید و مردم، الانم دیگه هیچی برام مهم نیست هر چی می خواد بشه مگه نمیگی جاشو میدونی برو بگرد پیداش کن دلارها رو هم دود کن بزن به بدنت نوش جونت . همه زندگیمون پَر شد بخاطر تو خاک بر سر من، امیر میگه غلط کردم بخدا بجون بابا عاطفه منو به این روز انداخت.

ایرج با امیر میان خونه زن دومش مهتاب تا عاطفه جای امیر رو پیدا نکنه، امیر می خوابه اونجا، مهتاب به ایرج میگه نمیگی به مادرش بگه، ایرج میگه دیگه آب از سرش گذشته، دیگه کم کم مادرش رو هم باید بیارم ور دل تو. اگه تو این چند روز سند جور نکنم سیمین رو میندازن زندان، مهتاب میگه همه زنای دور بر تو بدبختی زیاد کشیدن من و سیمین هم توش، ایرج جواب میده از من بدبخت تر مادر نزاییده زنونه مردونش نکن، بعد ازش می پرسه چند روز می تونی امیر رو نگه داری تا اوضاع روبراه بشه؟ مهتاب میگه باشه اما صاحبخونه جواب کرده می خواد بذاره رو کرایه ، می خواستم وسایلت رو بدم حمید بهمنی برات بیاره می خوام برم شهرستان، ایرج میگه چقدر اضافه کرده، مهتاب میگه مگه داری که می پرسی؟ ایرج دوباره ازش می پرسه، مهتاب میگه می خواستم از حمید بهمنی کمی نزول بگیرم، ایرج میگه مگه من مردم از دلارهاییکه داود بهش داده بود چندتا میشمره و میده مهتاب بده به صاحب‌خونه اش تا دهنش بسته بشه، امیر هنوز خوابش نبرده بود و همه اینارو می شنوه.

پاشا با وکیلش میاد سر زمین و براندازش می کنند، وکیل پیشنهاد می کنه که نصفش رو محل استراحت و تفریح کنه نصفش هم لوازم خانگی بفروشه، پاشا به وکیلش میگه کاری کنه بتونه زمین رو به روال بندازه.

آرزو دم در خونه سابقش منتظره که بالاخره یکی بیاد اونجا تا ردی از هومن پیدا کنه اما آرش میگه عمرا اگه برگرده.

ایرج به امیر میگه میبرمت کمپ ترکت میدم، اتاق آرزو رو هم خالی کن که باید برگرده پیشمون ، امیر میگه می خواد بره مادرش رو ببینه اما ایرج میگه تو این شرایط نمیشه.

پاشا میاد باشگاه دنبال هنگامه، بهش می گه همیشه شبا اینقدر دیر میزه خونه، هنگامه میگه اگه دلم می خواست همون شب میدیدمت، پاشا میگه دیشب من نخواستم ببینمت اما حالا می خوام، پاشا میگه می خوام باهات حرف بزنم، هنگامه راضی نمیشه اما بعدش مجبور میشه سوار ماشین بشه…

خلاصه داستان قسمت ۱۱ سریال جنگل آسفالت

خلاصه داستان قسمت سریال جنگل آسفالت ۱۱

 

امیر چاقوی آشپزخونه رو بر میداره وارد اتاق خواب که میشه، عاطفه از خواب بیدار میشه و میگه امیر میشه یه لیوان آب با قرص میگرنم رو برام بیاری سرم داره میترکه؟ امیر سریع چاقو رو پشتش قایم میکنه تا مشخص نباشه، امیر چاقو میذاره تو سینک و کاری که عاطفه گفت رو انجام میده‌.

هنگامه میره باشگاه و کنار زمین با حسرت بازی هم تیمی هاشو نگاه می کنه.

ایرج میره پیشه داود جنگلی و قصد اینبارش رو میده ، داود میگه ۵ هزارتاشو بدن به ایرج تا جلوی زن و بچه اش دست خالی نباشه بهش میگه پول تو جیبت باشه مجبور نمیشی با تفنگ پرش کنی بعدش هم مردی دیگه نباید جلوی زن و بچه گردن کج کنی منم اونقدر نامرد نیستم بخوام خالیت کنم، ۵ هزارتا نه منو بدبخت میکنه نه پولدار ولی به کار تو میاد باشه کادوی تولد دخترت پشیمونم نکنی از بدل و بخششی که کردم، ده روز دیگه منتظرتم دیر نمیکنی کم و زیادشم نمی کنی، ندارم و نمیتونم و … نداریم. ایرج میره بیرون تلفنش زنگ می خوره که باید بره بیمارستان، میرسه به غزال میگه الان کجاست، غزال میگه نمیداره ببینیش به دکترش گفته فقط بچه هاش، حالشو می پرسه میگه سکته رو رد کرده، ایرج به همکار سیمین که اونجا بود میگه برو به آقای محرابی بگو طرف حسابش خانم رشیدیان نیست شوهرشه، غزال میگه طوری شوهر میگی انگار سیمین از عشق تو افتاده گوشه بیمارستان از اینجا بلند شه باید بره زندان، لااقل برو آرزو رو بیار ببینتش. ایرج میگه اگه من نبودم که سیمین این کارگاه رو میفروخت میداد خیریه تا گناهان حاج باباتون بخشیده بشه از این میسوزم که اگه من نبودم کارگاهتون گل خونه هم نبود، آخه میدونی چیه اگه من سیمین رو نگرفته بودم حمید بهمنی می گرفت بعد تو همین خواستگار عملی مفنگی رو هم نداشتی، غزال فقط میگه ایرج برو دنبال آرزو.

ایرج میره خونه آرزو، بهش میگه مادرت سکته کرده تو بیمارستانه می خواد شما رو ببینه، من مقصرم همه بدبختی هاتون مال منه التماست کنم میای، به مامانت قول دادم بیا.

ایرج آرزو رو میبره بیمارستان، تو راه آرزو میگه چرا اون موقع اومدی دنبال خونه نگفتی سیمین چیکار کرده؟ ایرج میگه اون کاری نکرده همه چیز تقصیر من بود، الان که رفتی پیشش بهش بگو ایرج گفت درستش می کنم، بهش بگو ایرج گفت سیمین تا قیام قیامت نوکرتم، تو خیلی زنی من اونقدر بلد نبودم مرد باشم، دوباره جمع میشم باهم میگیم می خندیم دوباره مسخره می کنیم دماغ آویزون امیر رو، اپلای مانتوی مامانتو، سیبیلای غزال رو که حاج بابا نمیذاشت بند بندازه بهش. بعد از آرزو میپرسه از امیر خبر داری؟ آرزو میگه مگه ترکیه نیست، میگه نه انگار وسط راه پیاده شده آب شده رفته تو زمین مثل اینکه باز با عاطفه است.

آرزو میاد بالا سر تخت سیمین تو بیمارستان، سیمین میگه باید میمردم تا بیای دستمو بگیری آرزو، حلالم کن مامان می خوام راحت بمیرم، آرزو میگه دکترت گفت چیزی نیست سکته رو رد کردی منم الکی کشوندی اینجا، سیمین میگه من غلط کردم بهت بد کردم تو مثل من نباش یاد بگیر که ببخشی، آرزو میگه منم عین خودتم نمیتونم ببخشم، سیمین میگه من کی ام که نبخشم چی دارم الان که آبرو هم ندارم، بعد از اینجا میدونی منو می خوان کجا ببرن، آرزو میگه نمی‌ذارم ایرج الان رفته دنبال کارهاش ، سیمین میگه ایرج، حاج بابا گفت این شیشه خورده داره به درد تو نمی خوره من گوش نکردم سیمین به گریه میفته میگه بابا ببین من به چه وضعی افتادم، آرزو میگه الان خودش منو آورد پیشت، کاش اونقدر که باباتو دوسداشتی ایرج رو هم دوسداشتی اینجوری حداقل ما هم دوست داشتنو یاد می‌گرفتیم ولی الان باید خودمونوبکشیم تا توبهمون توجه کنی، سیمین میگه کی به من توجه کرد تو این دنیا؟ نه بابام نه ایرج نه بابام نه خواهرم نه تو، آرزو: پس چرا تلافیشو سر من دراوردی، سیمین: من فقط میخواستم تو شبیه غزال نشی همین، آرزو: شدم شبیه تو الان تو خیلی آدم خوبی هستی نه چشم دیدن غزال رو داری نه ایرج، اونا دارن اون بیرون بال بال میزنن تو رو ببینن ولی تو منو کشوندی اینجا که به من عذاب وجدان بدی، سیمین: نه بخدا به جون امیر نه، من عاشقتونم آخه ، الان امیر کجاست خبر داری ازش رسیده؟ آرزو: آره تا الان باید رسیده باشه. هومن میاد جلوی بیمارستان آرزو میره پیشش تو ماشین هومن ، هومن میخنده میگه میدونستم طاقت نمیاری، آرزو: چیکار کنم نمی تونم ببینم اوضاعشون اینطور ترکیده کاری هم که از دستم بر نمیاد، هومن: منم جای تو بودم همینکار رو می کردم، آرزو: باز روشن فکر بازی در نیاریا خوشم نمیاد، هومن: جدی میگم اونموقع هم که گفتم اینکار رو کنیم گفتم موقتیه خواستم یه طوری بشه که قدرتو بدونن الانم قدرتو می دونن، کاری که درسته رو انجام بده منم از دست این چک ها خلاص کن، چک های آرزو رو میگره طرفش، آرزو اونا رو میگیره میگه با من تعارف نکن اونجا دیگه الان برای توئه اگه نمی خواهی قرارداد ببندیم ازت اجاره کنم وگرنه میذارم میرم،هومن: بذار برو من از کسی اجاره نمی گیرم.

آرزو: بی مزه ای، هیچ وقت فکر نمی کردم از یه پیرمرد زبون باز بی مزه خوشم بیاد، هومن: حتما دعای پدر مادر همرات بوده، آرزو: باز نری جواب ندی فردا نهار باهمیم الانم میری خونه، هومن: خونمون دوره، آرزو: زنگ بزنم جواب ندی سیمین رو ول میکنم میام بالا سرتا، هومن: پس جواب نمیدم.

آرزو میره بالا پیش ایرج چک ها رو میده بهش و میگه خودتو میکشتی هم نمی تونستی اینقدر بفروشیش، ایرج: این یارو کی هست؟ آرزو: یه بدبخت آدم حسابی خبر نداره خورده به تور قبیله آدم خورها، ایرج: همکارته دیگه؟ آرزو: الان غیرتی شدی؟ پول خونه رو می خواستی بیا دیگه تازه بالاتر هم خریده، ایرج: یکی بزرگترشو برات می خرم.

امیر شبونه کیف دلارها رو برمیداره و قصد فرار داره و میره پشت ویلا و تو زیر زمین کیفو باز میکنه می بینه فقط چندتا از دسته دلارها توشه و همش نیست دوباره برمیگرده عاطفه از حموم میاد بیرون امیر رو صدا می کنه میگه یه چیزی واسه شام درست کنه.

صابر میاد دنبال ایرج و اونو میبره پیش پاشا، پاشا میاد میگه بار اولی که غزال تو رو نشونم داد فکر کردم از اون بچه باحالایی از اوناییکه یه وقت یه بچه یتیم مثل من میتونن روشون حساب باز کنند زود زدی تو ذوقم آقا ایرج، جون مادرم رو قسم خوردم ایندفعه اویزونت می کنم. ایرج: دو ساعته منو علاف کردی که بیایی اینجا که برام میتینگ بری که چی الان می خواهی اینجا منو بترسونی یا زمینو تلکه کنی بکشی بالا کدومش؟ پاشا: کدوم زمین قولنامه ات هم که عین خودت قلابیه ایرج روت هم خیلی زیاده، ایرج: آره قولنامه جعلیه برای اینکه وقت نکردم برم المثنی شو بگیرم گفتم بزار کارهام راست و ریس بشه برم بنگاهیه رو پیدا کنم المثنی شو بگیرم بیارم بدم. پاشا: چرا لقمه رو دور سرت می چرخونی اگه مال تویه برو دنبال اونیکه زمین رو ازش خریدی چرا نمیری چون نخریدیش بالا کشیدی، میدونی چرا تو سینما باهات قرار گذاشتم چون خیلی فیلمی، این سینما، اون برج اون حموم بابت هیچ کدومش یه قرون هم ندادم فکر میکردم زرنگم ولی تا قبل اینکه تو رو ببینم، الانم آوردم اینجا تا بفهمی الانم اگه چیزی نگفتم بابت خریتم نبود، ایرج: آره اون زمین لک داره آدم داری بده یه قولنامه جعلی تمیز برات درست کنه بری از دهن دولت بکشی بیرون سهمت هم بیشتر کن، پاشا: چقدر بیشتر؟ ایرج: اونقدری که من بتونم طلبم رو به داود بدم بسمه، اون زمین مال من و شریکم بود سندش به اسم اون بود یکی جای طلبش دادبه من، پاشا: کدوم یارویی شریک تو بوده؟ ایرج: کمال صباغان، قرار بود وقت سند که رسید دو دونگ به اسم من بزنه تو شراکت به اختلاف خوردیم پوکید، چند سال بعد هم سکته کرد و تمام. پاشا: هنگامه و مادرش میدونن، ایرج : نه قرار نبود کسی خبردار بشه، چون طلب من کم بود قرار شد قولنامه پیش من باشه تا روز محضر، الانم پول دستم بیاد سهم هنگامه و مادرش رو میدم بزار قالب کنده بشه، پاشا: قالب رو من میکنم اما به روش خودم،از الان اون زمین مال منه، زمین بی صاحب میرسه به کسی که زورش بیشتره الان زور من بیشتره من سهمت رو میدم اما به روش خودم، اصل قولنامه کجاست؟ ایرج: کارگاه. پاشا به صابر میگه بریم کارگاه.

فرشته و جمشید تو خونه کارت بازی می کردن که دوباره باهم جر و بحثشون میشه جمشید میاد از خونه بزنه بیرون، پاشا میرسه میگه به بانو چی دادید، جمشید میگه فری گفت قرص بدیم آروم بشه، فرشمیگه من گفتم چرا اینقدر گیر میدی تو که نیستی بدار اینا رو بخوره یه کم آروم بشه. پاشا میره پیش بانو بهش میگه فردا برید خرید پرده و مبل بگیرید و یه دستی به خونه بکشیم. بانو میگه تو منو یاد بابام میندازی اونم مثل تو زور میگفت، من نمیخوام کسی نگرانم باشه و برام کاری کنه، عذابم نده پاشا. پاشا: من هر کاری می کنم واسه توئه شب و روزم تویی، بانو: همینو نمی خوام، پا: چیکار کنم خب بچه ننه ام. پاشا میره تو اتاقش دوباره یه نگاهی به قولنامه دستی میندازه بعدش میزنه به دیوار روی تخت دراز میکشه و فیلم می بینه.

صبح ایرج و آرزو میرن بانک چک ها رو نقد کنند، مسئول بانک میگه چک ها ثبت نشده ا کی گرفتی؟ ایرج میگه دخترم خونه اش رو فروخته الان مشکلی داره؟

عزالدین میاد بالا سر سیمین تو بیمارستان بهش میگه واست بستنی خریدم تا برسم آب شد پرستاره گذاشت فریزر گفت فعلا بهت نریدم، سیمین میگه اومدی منت کشی، غزال: نمیدونم چرا همیشه همه چیز تقصیر منه؟ حقم که باهامه من باید بیام منت کشی اون شوهر کجت هم یه جور خط و نشون می کشه انگار من این بلاها رو سرتون آوردم. سیمین: واسه همین نمی خواستم هیچ کدومتون رو ببینم، هر جفتتون پرویید، غزال: سیمین چرا نمی گی کار ایرج خودتو خلاص کنی؟ سیمین: چه فرقی می کنه کار ایرج باشه آبروی من نمیره، غزال : برات وکیل گرفتم میگه کار به دادگاه بکشه سخت میشه واست خیانت در امانت بریدن. سیمین: بخدا راضی ام برم زندان پیش کساییکه منو نمیشناسن، اینجا روم نمیشه سرم رو بالا بگیرم، غزال: من واست درستش می کنم.

آرزو و ایرج میرن پیش هومن، آرزو میاد پیش ایرج میگه هومن گفته یه اشتباهی شده عصری چک دیگه میدم، ایرج عصبانی میشه میگه الان میرم تکلیفمو باهاش روشن می کنم، آرزو با نگرانی و ناراحتی میگه نیست ایرج هیچکس اسمش رو هم نمیدونه، الکی گفته اینجا پاتوقمه، باهم میرن در خونه و هیچ کس باز نمی کنه، آرزو میگه من زندگیم اون تویه مگه میتونه بذاره بره، ایرج: حالا که گذاشته رفته، خوب جواب منو دادی الان به مامانت چی بگم، آرزو: پیداش می کنم، ایرج: بابا یارو رفت الان معلوم نیست کجا نشسته داره به ریش ما می خنده، من در حق تو بدی نکرده بودم ولی تو در حق من بدکردی، دمت گرم.

عاطفه می خواست بره بیرون به امیر میگه برو تو می خوام در رو قفل کنم اما امیر بهش می گه اگه میشه قفل نکنی من دلم می گیره، عاطفه میگه برای شام غدا بداره و جایی هم نره اگه بره پوستتو می کنم.

امیر از راه مخفی میاد بیرون با یه موتوری میره دنبال عاطفه. عاطفه میره دم مدرسه دخترش تا ببینتش، امیر از دور می بینتش. عاطفه بعدش میره میره توی یه خونه و بعدش صابر میرسه و میره تو، امیر می بینه شوکه میشه که عاطفه و صابر دستشون تو یه کاسه است.

خلاصه داستان قسمت دهم سریال چنگل آسفالت

بعد از قطع شدن تماس عاطفه عصبی میشه و گوشی رو پرت می کنه، بعد به امیر میگه شانس بیاری این دختره کله شق بازی در نیورده باشه وگرنه چشاشو در میارم. امیر میپرسه چی شده؟ عاطفه میگه رفته بالا سر بچم، امیر میگه مگه بچه ات ایرانه؟ مگه نگفتی با شوهرت رفته خارج؟ عاطفه امیر رو تهدید میکنه صداش درنیاد بعد از خونه میزنه بیرون میره دم در خونه همسر سابقش، دخترش میگه مامان تو اینجا چیکار می کنی، عاطفه با ترس و استرس می بینه که دخترش حالش خوبه‌ یکدفعه شوهر سابقش میرسه و میگه تو رای دادگاه رو هم قبول نداری، در آهنی رو باز می کنه و داخل میشه اما عاطفه هر چی اصرار میکنه تو خونه راهش نمیده و در رو می بنده. عاطفه نا امید برمیگرده سوار ماشینش می شه و میره، هنگامه هم که پایین ایستاده بود تعقیبش می کنه‌. وقتی عاطفه وارد پارکینگ میشه سریع سوار ماشینش میشه میگه کجاست؟ تو صورت عاطفه اسپری می زنه، عاطفه حالش بد میشه آخر مجبور میشه هنگامه رو ببره بالا امیر رو ببینه، هنگامه میره اتاق خواب می بینه امیر خوابیده بیدار میشه، هنگامه میزنه بیرون از خونه، عاطفه میگه خیالت راحت شد دیدی زن و شوهریم، هر چی امیر صداش می کنه گوش نمیده. امیر به عاطفه میگه در رو باز کنه، اما عاطفه گوش نمیده، به امیر میگه دود سیگار رو فوت کنه تو صورتش چون از اثر اسپری حالش بد شده بود، امیر گلدون رو بر میداره عاطفه میگه جرات داری بزن اما امیر گلدون رو میکوبونه تو سر خودش، سرش دچار خونریزی میشه. هنگامه از ساختمون میاد بیرون گریه میکنه.

ایرج با صابر (راننده پاشا) میرن پیش پاشا، پاشا میگه چقدر میگیری بی خیال من بشید شماره ام رو از گوشیت پاک کنی فکر کنی من مردم نیستم؟ ایرج میگه حق داری باهام حال نکنی خودمم با خودم حال نمی کنم. پاشا میگه خوبه پس می فهمی ما چی می کشیم.

ایرج میگه اومدم باهات معامله کنم‌. سند زمین رو به پاشا میده و میگه همین الان ۵۰ میلیارد مشتری دست به نقد پاش وایستاده، پاشا میگه رو پیشونی من چیزی نوشته، اگه مشتری داره بفروشش حساب داود رو صاف کن چرا اومدی سراغ من، ایرج میگه سند قفله پای یه ارگانی وسطه اگه میتونی قفلش رو باز کن هر چی سهمته بردار، من با داود و طلبکارام تسویه کنم کارگاه رو تمیز کنم دیگه هیچی نمی خوام. این زمین رو یه زمونی مفت هم نمی خریدن چه میدونستم یهو اینقدر رشد کنه. پاشا میگه اگه زورم نرسید قفلش رو باز کنم چی؟ ایرج میگه تو زورت میرسه. نشد بزن به حسابم. پاشا پوزخند میزنه که حساب پشت حساب! ایرج میگه من وقت رسیدم به داود رسیده اما یه قرون هم جور نکردم، ۲۰۰ بده به من بعد از رو سند سهمت رو بردار، پاشا میگه اومدیم زمینت ۵۰ میلیارد نمی ارزید، ایرج میگه نترس بدهکارت نمی شم. پاشا میگه این قسط رو من دادم قسط بعدی چی این تا بخواد پول بشه زمان می بره. ایرج میگه تو چیکار داری غزال میگه سهم سیمین از کارگاه رو می خره دیگه چی؟ پاشا میگه قبول ۲۰۰ هزار تا بهت میدم اما شرایط رو من تعیین می کنم هر چی گفتم باید بگی چشم. پاشا جون مادرش رو قسم میده میگه ایرج یه کارت یه خال ریز توش باشه از همین ساختمون آویزونت میکنم‌.

بانو دوستای معتادش رو میاره و اونجا تو محوطه ساختمون کنار بساط عیش و دود راه میندازه ، به بانو میگن تو که همه چیز داری چرا ما رو هر روز میکشونی اینجا، همین حین پاشا سر میرسه میگه دفعه دیگه بگید ما بیاییم شما تو زحمت نیفتید، پاشا میگه اومدم ببینم کم و کسری چی دارید بانو میگه چیزی نمی خواییم همه چیز هست، پاشا میگه حالا که همه چیز هست رو کنید به ما هم بدید ، یه کم پول از جیبش در میاره میگه اینم مایه اش، بانو که دید پاشا چقدر جدیه واسه کشیدن مواد داد میزنه همه رفیقای معتادش رو بیرون می کنه، پاشا میگه بده منم بیفتم تو خط، مگه پای بساط نمیخوای خودم میشینم کنارت، از این گلابیا که بهترم اگه میخوای عملی جمع کنی دور خودت من رو جمع کن که از خودتم. بانو میگه منو برگردون دیونه خونه لااقل اونجا می گم دیوونه ام اینجا چی، هیچ اختیاری از خودم ندارم، پاشا میگه اینجا خونته، دوست داری چه اختیاری داشته باشی؟ من نفس کشیدنم بخاطر تویه هیچ کس رو تو دنیا بخاطر تو دوست ندارم، نمیدونی چه کارهای کردم و چه کارهایی قرار بود برات بکنم، منو دوست نداری بخاطر همین همش می خوای بری، حتی این عملی ها رو بیشتر از من دوست داری، بانو میگه اگه دوستت نداشتم سی سال پیش خودم رو خلاص کرده بودم که به این روز نیفتم، الان اینجا فرقش با دیوونه خونه چیه؟ اینجا شدم زندونیه تو همین روزها هم از اینجا فرار می کنم میرم، که دیگه دستت هم بهم نرسه بعد پا میشه میره تو ساختمون.

پاشا میره تو ساختمون کنار فرشته میشینه فرشته میگه جمشید بهت خبر داد اینا اومدن اینجا، امروز بیرونشون کردی فردا چی؟ بانو هر کار بخواد می کنه تو زورت بهش نمیرسه که، اینو بفرست آسایشگاه دیگه ، پاشا میگه حریف بانویه دیگه زورم به چهار تا عملی که میرسه، فرشته میگه حالا تو چرا با من حرف نمیزنی می خوای برم برات خواستگاری؟ از بانو آبی برات گرم نمیشه قول میدم خل بازی درنیارم به هیچی فکر نکن فری خله کنارته، پاشا می خنده میگه فری گله، جمشید خله، فرشته هم میگه جمشید هم گله.

عاطفه امیر رو میبره درمانگاه تا زخم سرش رو پانسمان کنه، به امیر میگه فکر کردی اگه بزنی خودت رو بکشی همه چیز تموم میشه، من ازت نمیگذرم اینو بکن تو کله ات الانم می‌برم یه جائیکه دست هیچ کس بهت نرسه، امیر میگه من زورم به تو نمیرسه اما به خودم که میرسه هر روزیکه دلارها پیشت بمونه شبش یه تیکه از خودمو میکنم میذارم کنار صبح که بیدار میشی تنها نباشی.

هنگامه با حال خراب برمیگرده خونه، با مادرش درد و دل میکنه، ناهید میگه باز چی شده، هنگامه میگه تو این ۵ سال من رو اصلا دیدید همش دانیال ، چرا فکر می کنید آسمون چاک باز کرده دانیال افتاده بیرون، اصلا فهمیدید امیر کی اومد تو زندگی من؟ این پاشا خواب نما شده به ما کمک می کنه؟ میدونی چشمش دنبالمه؟ ناهید میگه من امیر رو اگه میدونستم نمیذاشتم از صد متری تو رد بشه این یارو رو واسه شام دعوت کردم میاد اینجا دمش رو میچینم بره، تو بخوای هم من نمی‌ذارم. هنگامه میگه پس چرا دعوتش کردی؟ بخاطر دانیال، دنبال سندی؟ ناهید میگه پاشو هنگامه. هنگامه با گریه میگه نمیخوام ، می خواهم بهم محبت کنی نازم کنی می خوام لوس بشم با دوستام برم دور دور، ناخونامو درست کنم موهامو کوتاه کنم برم تتو کنم، خسته شدم از اینطوری بودن بدم میاد از هنگامه بدبخت بیچاره بدم میاد. چرا نگاه میکنی من بابا می خوام مگه دخترا بابایی نیستن من بابامو می خوام بعلم کنه مثل تو سنگ نباشه بدش بیاد سرمو بدارم رو پاش، بهش بگم از امیر بدم میاد از دانیال بدم میاد که گند زد به جوونیم، ناهید هنگامه رو در آغوش میگیره و آرومش می کنه، هنگامه جلوی آینه اتاقش میشینه و یه دسته موی بافته خودش رو قیچی می کنه.

ناهید فرداش میره زندان ملاقات دانیال، به دانیال میگه به هنگامه زنگ بزنه حالش رو بپرسه، دانیال میگه الان من باید زنگ بزنم نازشو بکشم خب یه توکه پا میومد تبریک می گفت‌. دانیال میگه چی شد اینا رضایت دادن خواب نما شدن، چی فروختی دادی بهشون، هنگامه میگفت ۳ میلیارد پول می خوان. ناهید میگه ما چیزی برای فروش داریم؟ دانیال میگه اومدم بیرون ته توشو در میارم چی شد رضایت دادن. ولی بیام بیرون یه خونه زندگی برات بسازم که زن شاه اینطور زندگی نکرده باشه، نمی‌ذارم کار کنی حتی، پاتو بندازی روی پات قهوه ات رو بخوری و واسه پیرزن ها فال بگیری. جبران می کنم براتون نمی‌ذارم اینطور بمونه.

پاشا با آشنای قدیمیش میرن خونه بانو رو لو میده میان معتادها رو سوار مینی بوس می کنن میبرن. بهش یه دسته پول میده میگه از این به بعد اینجا خونه گربه هاست عملی جماعت ببینم میام سراغ تو هفته ای ۵ بهت میدم بانو نتونه تو رو هم پیدا کنه.

جمشید فرشته رو میرسونه در خونه هنگامه، تو راه یکم بحثشون میشه اما بعد دوباره آشتی می کنند، به فرشته می گه کارش تموم شد زنگ بزنه بیاد دنبالش، فرشته به بهونه فال قهوه میره خونه اونا. هنگامه میگه من خر نیستم کارت رو بگو واسه چی اومدی؟ به داداشت بگو صد تا بهتر از هنگامه ریخته تو این شهر هم سرشون به تنشون می ارزه هم اختلاقشون خوبه هم تشکر کردن بلدن، مامانش فال نمی گیره، داداش زندان نیست، الان تو رو فرستاده اینجا دنبال چی؟ فرشته میگه دنبال تویه خنک، آدم اینقدر یخ، تو فکر می کنی کل دنیا رو بگردی بهتر از داداش من پیدا میکنی؟ هنگامه میگه منکه خودم دارم میگم ایراد از منه، فرشته میگه بابا بیا یه مدت باهم دوست باشید، هنگامه میگه ما با هم اختلاف طبقاتی داریم، فرشته میگه اختلاف طبقاتی چیه این چرت و پرتا؟ انگار ما از اولش نیاوران میشستیم. حالا چرا داری میری؟ اوندفعه بدون خداحافظی رفتی هیچی نگفتم فکر میکنی اگه بخاطر پاشا نبود من پامو اینجا میذاشتم، هنگامه میگه ببین من بی ادبی چرا می خوای یه بی ادب بشه زنداداشت، فرشته میگه ببین واسه پاشا دختر زیاده اما تو بهش فکر کن پاشا ایرادش اینه که آدم بدی نیست، اینقدر خوبه شبیه آدم بدها شده، اینقدر خوبی میکنه به آدمها که می ترسن از خوبیاش، مهرطلبه ازش نترس، من خواهرشم می فهمم اون تو رو دوستت داره، از این دوست داشتن واقعی باحالا، الان بفهمه من اینجام کله ام رو می کنه، من گفتم از سرش میفتی اما دیدم خل و چلت شده اومدم فکر کن راجع بهش. من فال رو برای تو گرفتم فیل تو قهوه نشونه حامیه‌. فرشته از خونه میاد بیرون هنگامه به حرفاش فکر میکنه.

امیر به عاطفه میگه بده بکشم حالم خوب نیست، عاطفه دعواش میکنه که زیاده روی نکنه بعد میگه من اینجا تو جهنم دره از کجا گیر بیارم. امیر عاطفه رو هنگامه صدا می کنه و میگه از این به بعد همه چی واسه من هنگامه است، عاطفه میگه می خوای داغش رو به دلت بدارم طوریکه به تته پته بیفتی، ایندفعه رو میزارم به حساب برزخیت، که باز هم امیر میگه هنگامه، هنگامه، … سرنگ رو برمیداره تهدید میکنه قرص رو بهش بده تا نزده خودش رو، عاطفه بهش میگه بدبخت ترسو، بعد یکم براش میاره و میگه دیگه از این خبرها نیستا، امیر میگه تا پولا دست بابام نرسه هیچ جا باهات نمیام، عاطفه میگه قرار بود بریم ترکیه بعد برسه دست بابات، امیر میگه قرار؟ قرار بود هنگامه رو بیاری خونت؟ عاطفه میگه مگه نمیگم اسم دختره رو دیگه نیار، امیر میگه مگه نمیگی خونه ات لو رفته پولا کجاست، عاطفه میگه وقتی میگم جاش امنه یعنی امنه، خرم بزارم تو خونه پاشم بیام اینجا ددر، امیر میگه عاطفه پولارو میرسونی دست بابام بعد یه قلاده میگیری میندازی گردن من هر قبرستونی بگی باهات میام اما اگه اینکار رو نکنی نعشم رو میذارم رو دستت، به جون هنگامه. عاطفه میگه دلارها رو میرسونم دست بابات اما داغ اون دختره رو میذارم رو دلت ، هی بهت میگم تو لاتیشو پر میکنی، هی داد و بیداد کن. دارم برات.

 

ایرج و پاشا میان سر زمین، پاشا میگه چرا من فکر میکنم یه جای کارت میلنگه، ایرج میگه اگه نمیلنگید که پیش تو نمیومدم. پاشا میگه سه دونگ زمین رو بزن به نامم بیفتم دنبال کارهاش، ایرج میگه مگه مغز خر خوردم زمینی که قیمتش رو نمیدونم بزنم به نام تو، پاشا میگه نه پس من خوردم ۲۰۰ هزار تا رو اینطوری بدم دست تو، ۱۰۰ تا هم که قبلا دادم رو چه حسابی اینکار رو کنم، این زمین ۶ ماه یه سال طول میکشه تبدیل بشه به پول، ایرج میگه باشه بهت وکالت میدم اما پاشا قبول نمیکنه و ایرج مجبور میشه برگه رو امضا کنه تا ۲۰۰ هزار دلار رو تحویل بگیره.

مامور میاد جلوی در خونه ایرج، سیمین رو بازداشت می کنه اما سیمین بعد از جمع کردن وسایلش از حال میره.

امیر تنها تو حیاط بود که به فکر فرار میفته، میره داخل خونه زخمش رو باز میکنه، عاطفه خوابیده بود، امیر از تو آشپزخونه یه چاقو برمیداره و ….

خلاصه داستان قسمت نهم سریال جنگل آسفالت

هنگامه شبونه رفت دم خونه پاشا و منتظر موند تا بیاد، پاشا بیرون بود وقتی رسید هنگامه بهش گفت چقدر برات خرج برداشت؟ پاشا: مهمه مگه؟ هنگامه: معلومه که مهمه. پاشا: من حاضر بودم ده برابرش رو خرج کنم یه بار دیگه اینجا ببینمت. هنگامه: عقلم داری. پاشا: آره اما وقتی تو رو می بینم خیلی به کارم نمیاد، عوض تشکر کردنته؟ هنگامه: اتفاقا خیلی ازت ممنونم فقط می خواستم بگم پسش می دم یکم زمان می خوام جورش کنم. پاشا: فکر نمی کنم بتونی. هنگامه از حرفهای پاشا ناراحت میشه و میگه چرا کاری می کنی که بعدش بخوای منت بذاری؟ بخدا اگه بخاطر مامانم نبود همین الان میزدم زیر همه چیز. هنوز نفهمیدی من از اونا نیستم که خر پولت شم اگه قرار بود خر بشم که قبلا شده بودم، بد جایی پولتو خرج کردی پس میدم بهت همشو، پاشا میگه ندادم که پس بگیرم، هنگامه: آهان دادی تا منو بچزونی، اما پاشا در جوابش میگه آدم کسی رو که دوست داره نمیچزونه، هنوز نفهمیدی که عاشقتم بچه، همش دوست داری درشت بار کنی یا بلد نیستی معذرت بخوای بابت بی ادبی هات حداقل ها رو رعایت لااقل. هنگامه: پس بگیر ازشون هر چقدر دادی. پاشا: اونقدر زیاده که اونا هم نمیتونن پس بدن، پول بد آفتیه. هنگامه قبول می کنه و میگه باشه اما من آدم پولکی نیستم دلمو می کشم که زیر دل تو نباشم. پاشا میگه من اونقدر آدم عوضی نیستم که بخوام با پول تو رو خامت کنم فقط بیشتر از این نمی تونستم ناراحتی تو رو ببینم هر کاری هم کردم واسه دل خودم کردم نه بهم مدیونی نه بدهکار برو دنبال زندگیت. هنگامه میره.

ایرج و پسرخاله اش میرن ترمینال سراغ امیر رو می گیرن، با آدم برها درگیر می شن و اون لو میده که زنش برده، ایرج میگه امیر که زن نداشت، ایرج میگه چرا خبر ندادی، مرده میگه بهم پول داد تا به شما چیزی نگم.

تو زندون واسه دانیال جشن گرفتن بخاطر آزادیش، پیرمرده بهش میگه رفتی بیرون میری سراغ خونواده ات سرتا پاشونو طلا میگیری. دانیال میگه حقیقتا شرمندشونم هستم.

ایرج میره سراغ هنگامه و یواشکی تعقیبش می کنه ببینه کجا میره، هنگامه میفهمه وایمیسته و میگه عمو دنبال من افتادی؟ ایرج میگه از امیر خبر داری؟ هنگامه میگه پس دنبال من افتادی امیر رو پیدا کنی فکر کردی من میدونم کجاست؟ یا نگرانی پیداش کنم؟ چرا رفتاری می کنید که آدم به خودش شک کنه؟ ایرج میگه گوش کن من امیر رو اومدم بفرستم خارج بلایی سرش نیاد ولی مثل اینکه اصلا نرفته، هنگامه میگه آهان پس نرفته الکی گفت داره میره، ایرج میگه مگه ازش خبر داری؟ هنگامه میگه عمو من اینجا داشتم پرپر می زدم نمیتونستی بیایی بگی ازش خبر داشتی؟ ایرج میگه به جون خودتون گفتم اول اونو بفرستم بره بعد آب از آسیاب افتاد تو رو بفرستم پیشش، هنگامه میگه مگه من کفششم که بخوای منو بفرستی براش، مگه من آدم نیستم اختیار ندارم؟ بخدا داری اینارو دروغ میگید ؟ داری دروغ میگید که امیر رو با پولا بفرستی بره، ایرج میگه کدوم دروغ؟ هنگامه میگه عمو چیه نگرانی؟ نگران اینی که برم اونیکه برات کتلت میپزه رو لو بدم من دیگه حرفی ندارم با شما، بجز یه حرف اونم با اون پسر نامردته که منو به اون زنیکه فروخت! هرجای دنیا بره پیداش می کنم تف میندازم تو صورتش. ایرج: مرگ من اگه خبر داری ازش بهم بگو. هنگامه با ناراحتی و عصبانیت میگه آره خبردارم ازش بهم گفت اسکولم کرده گفت عاطفه رو دوست داره و باهاش میره اگه عروستو دیدی بهش سلام برسون اما اگه من زودتر ببینمش دیگه بچه ات رو نمی بینی، من می خواستم قیدشو بزنم اما حالا که میگی خودت می خواستی بفرستیش خارج دیگه ولش نمی کنم.

آرزو به آرش میگه می خوام خونه رو بفروشم اونم وسایلشو جمع میکنه میره، هومن اونجا بود به آرزو میگه خب آرش هاونم اینجا زحمت کشیده، آرزو میگه همه حق دارن غیر از آرزو، هومن میگه تو خودت نمی خوای حق داشته باشی، خیلی دختر حرف گوش کنی هستی، آرزو میگه چیکار کنم بشینم ببینم چه بلایی سرشون میاد؟ هومن میگه کی بریم محضر؟ آرزو میگه جمع کن بابا حوصله ندارم، هومن میگه: محضر اسناد رسمی من مشتری اینجام پولمم نقده، آرزو میگه ده بار بهت گفتم بدم میاد برم زیر بلیط کسی تازه من به تو ملک نمیفروشم، هومن میگه قلبتو چی؟ آرزو می خنده میگه کوفت!

هنگامه میره داروخونه دوستشون و سراغ امیر و آدرس عاطفه رو ازش بگیره اما اون میگه آدرس نداره و اونا ۶ ماهم باهم نبودن، اما آخرش مجبور میشه میگه یه آدرس قدیمی ازش دارم فقط نگو از من گرفتی.

ناهید میره پیش وکیل و ازش بابت قضیه اینکه چرا پاشا بهشون کمک کرده می پرسه و وکیل میگه من فکر کردم با شما نسبت داره ایشون چیزی نگفتن پس نمی خواستن که کسی چیزی بفهمه، بعد درباره زمان آزادی دانیال می پرسه که وکیل میگه کمی زمان میبره اما اگه درخواست می خواهید میتونید یه وثیقه در حد ۵،۶ میلیارد بذارید، دارید؟ اگه صبر کنید من براش آزادی مشروط می گیرم. برای تسویه حساب وکالت هم میگه که چیزی لازم نیست چون با آقای مقیمی حساب داره.

ایرج به پسرخاله اش میگه دنبال امیر بگرده اما اون پیداش نمکنه کمی تو قهوه خونه باهم بحث می کنند و ایرج بهش میگه باید پیداشون کنی.

هنگامه به آدرسی که داشت میره و سراغ عاطفه رو می گیره میگه دوستشه اما ظاهرا عاطفه قبلا با همسر و بچه اش اونجا زندگی می کرده ، شوهر سابقش میگه تو رو فرستاده بچه ام رو بدزدی؟ می خواد زنگ بزنه پلیش که هنگامه میگه من دوستش نیستم و دشمنشم اگه میدونید بگید برم تکلیفمو باهاش روشن کنم، شوهرش میگه من اگه میدونستم کجاست خودم میرفتم بالا سرش دست از سر دخترم برداره، در رو باز میکنه تا هنگامه بره.

عاطفه به امیر میگه براش غذا درست کنه و خونه رو جارو کنه بعد در رو قفل میکنه میره بیرون، امیر بلند میشه میره سراغ گاو صندوق چندبار رمز رو میزنه اما عاطفه با دوربین که خونه رو می دیده از راه دور بهش اخطار میده که امیر بره به کارهایی که گفته برسه.

خلاصه داستان قسمت ۹ سریال جنگل آسفالت

هنگامه میره خونه می بینه پاشا موتورش رو براش آورده با کلاه کاسکتش، هنگامه از صابر تشکر می کنم، پاشا میگه من دیشب حرف دلمو زدم اما تو فراموش کن که به من بدهکاری موتورت رو ببر خونه اما من جات باشم سوارش نمیشم خطرناکه، هنگامه به پاشا میگه تو آدم بدی نیستی، الان وقت بدیه. بعد با موتور می ره داخل خونه.

خلاصه داستان قسمت هشتم سریال جنگل آسفالت

عاطفه به مامور میگه امیر بستری بوده و قاطی داره تا راضی میشن امیر رو ول کنند، عاطفه به امیر میگه چی میشد می بردنت کلانتری اونوقت زنگ میزد بابات اونم فکر می کرد ترکیه ای آخ که فکش میفتاد زمین! تازه قضیه دلارها هم لو میرفت، خیلی بی عرضه ای امیر. عاطفه امیر رو مجبور به عذرخواهی میکنه. با غلط کردن امیر عاطفه موبایلش رو بهش میده اما میگه سیکارتش رو بنداز دور تا هنگامه بهش زنگ نزنه.

محرابی رئیس خیریه سیمین رو می خواد بهش می گه یه سری جهیزیه از انبار خارج شده تاریخش مال دیروزه دنبال متقاضی اونام. سیمین میگه چی شده سابقه نداشته دنبال اسم و آدرس عروسها باشیم، الان چون متقاضی کمه اولویت بندی هم نمی کنیم. رئیسش میگه انشالله سوء تفاهم باشه و حل بشه. سیمین که از همه جا بی خبر بوده متعجب میگه انشالله.

واسش واریزی پول میاد سریع زنگ میزنه ایرج ببینه قضیه چیه؟ ایرج میگه از جایی نیست و بعدا بهت میگم.

حمید کلید میندازه میاد کارگاه، ایرج عصبانی میشه میگه کلید از کجا اوردی، بهش میگه اون سری که دادی از روش زدم. دیدم دو ماه دیره اومدم چک هاتو عوض کنم با تاریخ جدید. ایرج میگه حال ندارم بیا برو بیرون، حمید میگه منو باش می خواستم باهات فامیل بشم اونوقت جا از تو ، پول از من، باهم شریک میشدیم، ایرج میگه چطور فامیل میشدیم؟ حمید میگه ایرج کاری کن من بشم باجناقت اونوقت تموم چکاتو شب عروسی مثل شاباش میدم به خودت. ایرج حسابی کفری میشه و حمید بهمنی رو که داشته بساط دود رو آماده می‌کرد رو از کارگاه میندازه بیرون.

خیاط میاد خونه پاشا و برای بانو لباس اندازه و پرو کنه.

پیرمردی که دانیال می خواست بکشتش ، دانیالو صدا میکنه و میگه اگه رحیم می موند تو این بند ولت نمیکرد، دانیال میگه اینا رو میگی که ازت تشکر کنم؟ میگه: اینا رو میگم ولی فکر نکن خطرناکم تو هم مردونگی کردی اسم منو تو بازجویی نبردی جبران می کنم برات. دانیال هم میگه تو هم منو نفروختی این به اون در، پیرمرده یه کم از زندگیشو و بچه هاش میگه و اینکه دوست داشت یه پسر مثل دانیال داشت و از بی معرفتی دختراش گفت بعد گفت نگران حُکمِت نباش من همه زورم رو میزنم که نری بالای دار ولی اگه رفتی غصه خونواده ات نخور هواشونو دارم من اون بیرون آدم زیاد دارم نترس.

هنگامه میاد باشگاه تنها تمرین می کنه نگهبان میاد بیرونش می کنه اما دایی وساطت میکنه تا هنگامه به بقیه تمرینش برسه. دایی به هنگامه میگه یه گل و شیرینی بگیره بیاره پیش رستمی ازش عذرخواهی کنه تا برگرده به تیم اما هنگامه زیر بار نمیره و میگه دکمه معذرت‌خواهی اش خرابه‌ .

عاطفه و امیر در حال آماده شدن واسه عقد میشن، امیر خیلی پکر و ناراحته عاطفه بهش تیکه میندازه که مگه مجلس ختمه، کراواتت کو، امیر میگه کراوات نمیزنه، عاطفه کراوات رو ازش میگره و خودش دور گردن امیر می بنده و میگه مگه دلارها رو نمی خوای؟ میخوام همشو بفرستم برای خونوادت تا این ماجرا تموم بشه ولی قبلش باید تعهد محضری بهم بدی. امیر میگه تعهد چی؟ عاطفه میگه میخوام بخرمت، سندت رو بزنم به نام خودم تا دوباره نری سراغ دختره. امیر میگه بخوام هم دیگه نمیشه.

محرابی برگه های ترخیص کالا از انبار رو به سیمین نشون میده میگه این امضای شما هست یا نه؟ سیمین تایید میکنه که بله، محرابی میگه جهیزیه ها کجا رفتن؟ سیمین میگه نمیدونم باید دفترها رو ببینم بگم، رئیس میگه من دیدم هیچی توش ثبت نشده، شاید از اون مواردی که خواستن ثبت نشن، رئیس میگه موارد حساس رو نباید به من بگید؟ سیمین میگه شما دارید الان به من تهمت میزنید؟ رئیس میگه ۵ میلیارد برای چی به حساب شما واریز شده، سیمین عصبانی میشه میگه شما حق ندارید حساب من چک کنید؟ رئیس میگه شما هم نباید با آبروی من بازی کنید. برای من کاره نداره ببینم اون پول چطوری اومده به حساب شما.

سیمین میگه لازم نیست من خودم بهتون میگم اون پول مال همسرمه بخاطر مالیات ریخته به حساب من‌. شما خجالت بکشید آقای محرابی‌ . رئیس میگه مشکل این پول شما نیست مشکل ۵ دست جهیزیه است که گم شده، من مجبورم از شما شکایت کنم. سیمین میگه حتما اینکار رو کنید منم میرم تا بیشتر از این آبروی خیریه شما رو نبردم. سیمین بلند میشه و وسایلش رو از تو دفتر کارش جمع کنه و بعد از خیریه خارج میشه.

خلاصه داستان قسمت ۷ جنگل آسفالت

راننده پاشا به زور هنگامه رو سوار ماشینش می کنه و از اونجا دور میکنه میبره پیش پاشا، هنگامه با پاشا دعواش میشه، پاشا میگه با این لات بازی ها می خوای رضایت بگیری بری دم خونشون داداشاش هم بهت هیچی نگن، هنگامه میگه چرا هر جا میرم تو هم هستی مگه کار و زندگی نداری، پاشا میگه که ولت کنم هر کاری می خوای بکنی، هنگامه میگه به توچه زندگی خودمه اصلا شاید دلم میخواد برم یکی دیگرو بزنم بکشم بیفتم زندان. پاشا میگه مادرت چی؟ هنگامه میگه زدن سر مادرم رو شکوندن. پاشا میگه حواست نیست جون داداشت دست ایناست؟ ما داریم یه کارهایی می کنیم خرابش نکن. هنگامه میگه چیکار داری میکنی بابا، مگه کسی ازت خواست، وکیل که گفت نمیتونه کاری کنه برید دم خونشون رضایت بگیرید انگار خودمون چلاقیم، همتون فقط لب و دهنید. پاشا میگه بار آخرت باشه با من مثل بچه محلاتون صحبت می کنی، اگه هرچی میگی هیچی نمیگم فکر نکن عاشق چشم و ابروتم، میخوام کارت راه بیفته. هنگامه میگه این همه آدم تو میخوای کار من راه بیفته، پاشا میگه: یاد بگیر اگه کسی لطف می کنه، برات کاری میکنه تشکر کنی ازش، هنگامه میگه یه بار دیگه آدمات بیفتن دنبالم میام جلوی خونت آبروتو می‌برم. پاشا میگه اگه این غول بیابونی نبود معلوم نبود چه بلایی سرت میوردن. هنگامه با زور میگه در رو باز کن و بعد از ماشین پاشا پیاده میشه و میره سوار تاکسی میشه اما باز پاشا میره دنبالش طوری که هنگامه بفهمه.

عاطفه به امیر میگه فکر کردی از تشر بابات ترسیدم زدم بغل؟ نه عزیزم من ول کنت نیستم، میدونی من گرگ بازارم؟ اونموقع که از هرات دلار میوردن هنوز پشت لبت هم سبز نشده بود، پیدا کردن ۴ تا دزد که دلارهاتو زده واسه من کاری نداره؟ تو نباید واسه هر بی پدر و مادری خودت رو بندازی تو هچل. امیر میگه: بدبختم کردی عاطفه! عاطفه میگه: چیکار می کردم دلارها رو از چنگت در نمیوردم که با اون دختره پریده بودی رفته بودی، امیر میگه بده برم قال قضیه کنده بشه بعدش میام میشینم باهم حرف میزنیم، عاطفه با تمسخر میگه من عاشق حرف زدن میدونی که؟ یکم از اون حرفهایی که بعدا میخوای بزنی رو الان بزن. امیر میگه من دشمنت نیستم بخدا دوستت داشتم، عاطفه میگه: دوستم داشتی؟ الان نداری؟ امیر دوباره میگه پاشو دلارها رو بده من برم، بعدش میام تا ابد تا هروقت بخوای پیشت میمونم اصلا هرچی تو بگی. عاطفه میگه: از کجا معلوم دلارها رو بهت بدم بعد هر چی من بگم از کجا معلوم دوباره نری پیش دختره هر چی اون بگه؟ امیر میگه مامان و بابام دارن له میشن عاطفه، آرزو رو دزدیدن. عاطفه میگه نگران نباش، ایرج قالتاقتر از این حرفاست از پس خودش بر میاد، تو نگران خودت باش که معلوم نیست بخاطر کی داشتی میرفتی کجا، ببین تو هرجا بری باید با من بری فهمیدمی؟ امیر میگه قربونت برم من غلط کردم، عاطفه میگه غلط کردن تو به چه دردم میخوره، یادته گفتم نرو التماست کردم بهم نزنیم مگه تو به حرفم گوش دادی که الان من به حرفت گوش بدم، پولتو میدم، نمی خوام بخورمش فقط میگم الان نه، امیر میگه کی میدی، عاطفه میگه هر وقت فهمیدی عاطفه همه زندگیته، خواب و خوراکته، هروقت دیگه اسم دختره رو نیوردی جلوی من دلارها میره سرجاش، تازه اون وقت هم دلارها برمیگرده و تو هیچ جا نمیری ، امیر میگه میمونم بخدا میمونم ، عاطفه میگه اگه بری، بری پیش پلیس، بری پیش بابات هر جا بری دلارها پر فهمیدی یا نه؟ خلاص.

ایرج چندتا فرم رو مهر و امضا میکنه میده به شاگردش که بره جنس ها رو تحویل بگیره و با پول برگرده، پسره میگه من خونه زادم بگید بمیر میمیرم اما یه دختر دارم اینم جهاز چهارتا آدم بدبخته، گناه داره، ایرج میگه گناهش پای من، پسره میگه سیمین خانم پای من حق داره، ایرج میگه منه گردن شکسته پای تو حق ندارم کم تاوان تو رو دادم حالا داری واسه من طاقچه بالا میذاری یه جور برخورد میکنی انگار من مال مردم خورم بین اینهمه جنس این چهارتا بچشم نمیاد بعد می خوام این پول یه هفته دستم باشه بعدش پولو میذارم جاش بیشترم میذارم اسم زنم وسطه نمیام اعتبارش رو خراب کنم، پسره راضی میشه میره. ایرج میگه پول نقد شد زنگ بزن بگم به کدوم حساب بریزی.

خلاصه داستان قسمت ۶ جنگل آسفالت

عاطفه همونطور که پیتزا رو برای امیر برش می زنه بهش میگه بخوره، امیر میگه از کی دنبالشه؟ عاطفه میگه از اولش، چیه ی من از اون دختره خل و چل کمتره؟ خوشگله؟ امیر میگه چرا منو آوردی اینجا؟ عاطفه بهش میگه برای اینکه داشتی خودتو نابود می کردی خره. هر بلایی سرت میاد بخاطر این دختره نچسبه.

امیر میگه مگه میدونی چه بلایی سرم اومده؟ عاطفه میگه آره فهمیدم افتادی به مفت کشی. رفتم پیش هنگامه بهم گفت داری بخاطرش اینکارو می کنی. گفت امیر امه کار کرده واسه من، بعد گفت ارزونی خودتون این پسره مفنگی. منم مثل سگ زدمش، باور کردی نه؟ باور کن واقعا زدمش. امیر بلند میشه میگه باید برم. عاطفه بازم نمیذاره و تهدیدش میکنه دیگه اسم هنگامه رو پیشش نیاره، امیر هم از ترس قبول می کنه.

آرزو با مردی که رسونده بود دم خونش میره کافه ، مرد با فنجون قهوه ی آرزو واسش فال می گیره و میگه یه پاندا افتاده شاید بری کره، یه نت موسیقی و یه زخم هم افتاده که نمیذاری جوش بخوره، آرزو میگه عادت داری مخ دخترارو کار بگیری بعد بهشون بگی دخترم؟ مرد میگه اگه ناراحتی ادامه ندم دخترم؟ آرزو میگه نه ادامه بده. مرد میگه تو تا ۳ وعده دیگه عاشق یه مردی با موهای جوگندمی میشی که اول اسمش ح داره. آرزو می گه اسمت حامده یا حمیرا؟ مرد میگه: هومن، آرزو میخنده میگه تو سن و سال تو و هومن؟ تو تهش اصغر بهت میخوره حالا نه شایدم منوچهر. هومن میگه اینقدر سن و سال منو به رخم نکش آخرین نفری که اینطور میگفت از عشق من خودکشی کرد، به فالت ایمان بیار و تا شام بخوری عاشقم شدی، آرزو میگه اگه ۲۰ سال جوانتر بودی شاید، هومن میگه اون ۲۰ سال رو خشکی حساب نمیکنی بنویسم چکشو؟

آرزو میگه زن و بچه داری که بهش میگه زن نداره اما بچه داره، زنش عاشق یه مرد دیگه شده رفته و بچه اش هم لندنه. آرزو بهش میگه حالا تو قهوه ات رو بخور نوبت منه فال بگیرم. آرزو فنجون هومن رو برمیداره میگه یه دریا می بینم که توش لک لک ها گم شدن.

پاشا میره پیش یه آشنای قدیمی که قبلا کمک کرده بود مادرش از آسایشگاه فرار کنه اما اون میگه بجون مادرت من کمکش نکردم، پاشا الکی میگه اونیکه تو ماشینه از آگاهی اومده، بانو یکی رو زده طرف تو بیمارستان افتاده من بگذرمم این نمیگذره ، بگو بانو کجاست که اگه این یارو پیداش کنه پای تو هم گیره، طرف مجبور میشه بگه و میگه خونه خودتونه.

بهمنی میاد دفتر پاشا و غزال می بینتش واسه اینکه بهمنی رو دک کنه بعش پیشنهاد شام میده، بهمنی قبول نمیکنه و میگه من رو حساب تو به بیژن پول دادم الانم اون افتاده دنبال پول و میدونم پول من پریده پس خودمو نپرون بی انصاف، غزال میگه ایرج تهش مجبور میشه سهم سیمین از کارگاه رو بفروشه به من چک تو هم پاس میشه فعلا تا کسی ندیده برو از اینجا. بهمنی با یادآوری شام امشب خداحافظی میکنه میره.

خلاصه داستان قسمت ۵ سریال جنگل آسفالت

ایرج دستشو از جیبش در میاره و اسلحه رو جلوی داود نشونه می گیره، داود خنده اش می گیره و با خنده میگه تفنگ کشیده مگه تگزاس اینجا؟ بعد به ریچارد با خنده ی عصبی میگه برو زیر گازو کم کن شیر سر رفت که ایرج شلیک میکنه و ریچارد نزدیکش میشه. ایرج میگه یه قدم دیگه بیای جلو به جون بچه ام میزنم.

پاشا که تا الان داشت تماشا می کرد میگه ایرج تمومش کن آقا داود من درستش می کنم. داود میگه تو غلط می کنی درستش کنی.

ایرج میگه بگو دخترم رو آزاد کنه، داود میگه گیریم منو زدی که عمرا مردش باشی بعدش چی؟ فکر کردی تو و دخترت سالم بر می گردید خونه؟ اگه اینطوره که بزن چرا فس فس می کنی؟

پاشا میگه من ۱۰۰ هزار تای بقیه اش رو میدم داود میگه مگه من با تو حساب دارم بکش کنار بدار گلوله ام رو بخورم. من نظرم عوض شد کل پولو یه جا می خوام قسطی هم نداریم. پاشا فریاد میزنه که بهش حق بده بچه اشو گرفتی من بقیه اش رو میدم قضیه تموم بشه.

داود میگه صدهزار دلار تا یه ساعت دیگه رو میزم باشه دخترش هم اول وقت میفرستم خونه ولی الان تفنگ رو می خوام، پاشا اصرار میکنه ایرج تفنگ رو بده، داود تفنگ رو می گیره و سمت ایرج شیشکی میکنه و ایرج میترسه، داود میگه فرق بین من و تو اینه که من میدونم تفنگ خطرناکه ولی تو نه، گلوله ها رو خالی می کنه و به ایرج پس میده میگه ببر از هر کی گرفتی بهش پس بده گرونه، پولش لازمت میشه.

جنگل آسفالت

پاشا منتطره که غزال براش از شرکت پول بیاره، غزال میاد و ۱۰۰ هزار دلار میاره میگه میدونی داری چیکار می کنی؟ پاشا میگه اینو به دوماد هفت تیرکشتون بگو. غزال میگه پولتو پس نمیده ها، پاشا میگه نده، اینو میذارم به حساب نون و نمکی که تو خونواده شما خوردم، بابت خریتم. غزال میگه اینو با خونواده ما یکی نکن. پاشا با حرص میگه: خونواده ما، دور پاشا رو هم خط بکشید همتون. بعد پولو میبره بده به داود.

امیر داخل صندوق اتوبوس نشسته بود که یه مسافر قاچاقی دیگه سوار میشه.

ایرج برمیگرده خونه و سیمین میاد میگه چی شد؟ میگه گفتن ولش می کنن، یکی دو ساعت دیگه. سیمین بلند میگه چرا مگه قرار نبود پولو بدی بچه رو ول کنن، ایرج داد میزنه تو روح حاج بابا بهم گیر نده بعد پشیمون میشه و پیشونی سیمین رو می بوسه و میره صورتشو آب بزنه.

ریچارد آرزو رو میبره یه جایی و پیاده می کنه، آرزو خودش رو به خیابون می رسونه یه آقای متشخص نگه میداره و ازش می خواد سوار ماشین بشه چون اونجا خطرناکه، آرزو با شک مجبور میشه سوار بشه‌، مرد میگه لازمه بریم پیش پلیس؟ آرزو قبول نمی کنه.

امیر هنوز بعد از گذشت یک روز تو صندوق اتوبوس هست و راه نیفتادند بهشون میگن اگه دستشویی دارن برن یکم قدم هم بزنند تا بدنشون خشک نشه امیر از این همه معطلی خسته و کلافه شده.

مرد راننده آرزو رو به خونه آرش میرسونه، آرزو داخل میشه و به غزال زنگ میزنه با عصبانیت میگه به خانواده اش بگه برگشته اما دور و برش پیداشون نشند.

هنگامه به دیدن وکیل میره ، وکیل بهش میگه خیلی وقت ندارند و اون دوباره بره واسه رضایت اما از خودش هم ناامید نشه و حداقلش اینه اگه حتی کاری هم نکنه میتونه تاخیر تو اجرای حکم بندازه.

سیمین و ایرج میان دیدن آرزو اما غزال که دم در بود میگه آرزو در رو باز نمیکنه میگه حوصلتون رو نداره. آرزو گوشی آیفون رو میزنه و میگه ایرج تنها بره بالا وگرنه در رو باز نمیکنه.

آرزو با ایرج بحث میکنه و میگه نمی خوام ببینمتون اما در رو برای سیمین باز میکنه سیمین یه لحظه می بینه و میره ، آرزو به ایرج میگه بره دنبال سیمین.

موقع برگشت سیمین میگه بقیه پولو چطور می خوای جور کنی؟ ایرج به سیمین میگه تو قراره کمکم کنی، قسط دوم رو گردن می گیری، واسه بقیه اش هم یه فکرایی دارم، سیمین میگه من پولم کجا بود؟ ایرج میگه برو از خیریه بگیر بگو یه مستحقی به پول احتیاج داره اگه ندید زندگیش و خانواده اش نابود می شن.

هنگامه واسه گرفتن رضایت پیش خانواده مقتول میره و از عروسیشون می خواد تا حاج خانم و عباس آقا رو راضی کنن وگرنه میره بخاطر پولی که سمانه گرفته شکایت می کنه.

دانیال تو زندون دنبال اینه که حکمش رو عقب بندازه ، یه نفر بهش پیشنهاد میده یکی رو بزنه و اینطوری رضایتش میفته دست یکی دیگه اونا هم بهش رصایت میدن و نهایتش تا ۴، ۵ سال دیگه آزاده. تو جریان دادگاه جدیدش اگه زرنگ باشه رضایت شاکی قبلش رو هم می گیره و با پولی که بدست آورده میره دنبال زندگیش.

بعد دو روز راننده میاد به امیر میگه تو زن داشتی چرا اومدی بیا پایین ببین زنت چی میگه.

دانیال شبونه تو زندون با ترس تیزی رو برمیداره و سریع پیرمرد زندونی میره تو دستشویی اما پیرمرده با زوری که داشته تیزی رو ازش میگیره و نمیزاره کاری کنه.

مادر و خواهر دانیال میره ملاقاتش تو زندون، اما بهشون گفتن تو بندش نیست، اما هنگامه میگه مامانش سختشه هر هفته بیاد و امروز کیک پخته و تولدشه.

دوربین های زندون گرفته درگیری رو بخاطر همین مسئولینش دنبال دلیل درگیری هستند و دنبال شاکی هستند اما هر دوشون گفتن که شاکی نیستن.

راننده ای که آرزو رو به خونه اش رسونده بود میاد سراغش و بهش بخاطر کاری که برای آرزو کرده پیشنهاد نهار میده اما آرزو میگه خونه بهم ریخته است اونم میگه بریم کافه یا رستوران یه جا دانشجویی که خرجش هم زیاد نشه.

ایرج یه قولنامه از زمینش پیدا میکنه و با یکی میره سراغ زمین و دنبال مشتریه و می خواد بفروشتش. سیمین هم میره خیریه و ازشون تقاضای وام می کنه، اما ظاهرا بی‌فایده است. ایرج تو دفترش تلفنی به سیمین با عصبانیت میگه چرا نگفتی برای خودت می خوای. بعد از قطع شدن تلفن مشغول تمرین امضای رشیدیان میشه واسه جعل امضا.

پاشا میره عیادت مادرش می فهمه از اونجا رفته عصبانی میشه که مادرم چطور حرکت کرده با بیماری ام اس که داره؟ با عصبانیت میگه پولی که پیش پیش دادم بهم برمی‌گردانند و با عصبانیت اونجا رو ترک میکنه.

عاطفه که رفته بوده سراغ امیر اونو میاره خونش و می خواد بهش صبحونه بده اما امیر باهاش حرف نمیزنه و آخر میگه اگه مامان بابام بفهمن دق می کنند، عاطفه میگه مامان بابات دق کنن چیزیه اما عاطفه مشت مشت قرص بخوره هیچی نیست به درک! فکر کردی به همین راحتی ولت می کنم با اون دختره بری.

امیر میگه تلفنو بده به بابام زنگ بزنم اما عاطفه میگه بابات باید تقاص چکی که بزم ده و اون اردنگی که فرستاد سراغم کتکم زده بده. امیر میگه من خبر نداشتم. عاطفه میگه غلط کردی نمیدونستی . بابات بهم گفت اگه ولت نکنم میندازتم تو ظرف اسید.

امیر میخواد از خونه بره بیرون عاطفه نمیداره و بهش میگه برات مواد دارم دو تا دود بده مغزت راه بیفته، بعد گلدونو پرت می کنه و سمت امیر و میشکونتش.

خلاصه داستان قسمت ۴ سریال جنگل آسفالت

پاشا با ایرج دعوا میکنه که چرا قبول کردی تو تا فردا ۲۰۰ میلیون رو از کجات میخوای دربیاری؟ ایرج میگه یه کاریش میکنم، پاشا میگه بعدش چی، ده روز دیگش چی؟ کی به تویه ورشکسته پول میده؟ ایرج با ناراحتی میگه آقا به توچه من زندگیم رو میفروشم. نزول میکنم من میخواستم قسط ببندم که بستم. پاشا عصبانی میشه میگه می خواستی قسط ببندی منو چرا کشوندی اینجا. بگو می خواستم براش برقصم وقتی تو میرقصی به من میگه دست بزن افتش برای منه.

ایرج میگه چیکار میکردم دخترم نمیدونم کجاست چیکار میکنه، پسرم آلاخون والاخون شده زنم داره سکته میکنه خودم شدم رقاص دو عالم بعد تو یه دست زدی برای افت داره حالم داره از نفسی که می کشم بهم می خوره پاشا. حالم داره از زندگی و خودم و این شهر لعنتی بهم می خوره. 

فرشته با پاشا دعوا می کنه که چرا هنگامه بدون خداحافظی گذاشته رفته انگار اینجا هتله. فکر می کنی نمیدونم دختره کیه، دوستش داری آره، از من بیشتر دوستش داری؟ پاشا عصبانی میشه میگه دهنتو ببند. فرشته عذرخواهی میکنه که نمیدونستم دوستش داری وگرنه اینطوری نمی گفتم.

هنگامه میره ملاقات دانیال، دانیال عصبانی میگه چرا هر هفته میای ملاقات و با خنده مسخره می گی همه چیز داره حل میشه، مامان داره از بین میره منو دارن اعدام می کنند بعد تو میگی همه چیز داره حل میشه. هنگامه میگه مگه من گفتم بریم بهشون پول بدیم؟ من خودم دارم دیوونه میشم. رفتم پیش عباسشون اتمام حجت کردم و گفتم شکایت میکنم ازشون، شکایت میکنم اگه نتونستن پول بدن مجبور میشن رضایت بدن. دانیال میگه تا تو بری شکایت کنی منو دادن بالای دار. دیگه هم نیا اینجا بچشون رو کشتم خوب می کنند رضایت نمیدم منم بودم رضایت نمی‌دادم.

ایرج میره پیش سیمین ، سیمین میگه قرار بود با آرزو برگردی ایرج میگه قرار بود برم خودمو معرفی کنم اما فکر می کنی اگه برم تو آرزو رو می بینی؟ اینا از پلیس نمی‌ترسند. سیمین میگه نمیدونم خودت خراب کردی خودتم باید درست کنی‌. مگه نمیگی ده تا بدی بچه ها رو آزاد می کنن ماشینا و کارگاه رو بفروش بچه ها آزاد بشن بقیه اش به خودت مربوطه.

هنگامه به دیدن پاشا تو دفترش میره تا با وکیل حرف بزنه و کارهای برادرش رو انجام بدن. پاشا شماره و آدرس اشرفی رو به هنگامه میده تا فردا صبح بره پیشش و درباره پرونده بهش بگه. پاشا به هنگامه میگه شب کجا میری میگه خونه دوستم بهش میگه چرا دیشب نرفتی پیشش میگه عقلم نرسید.

جنگل آسفالت

پاشا به راننده اش پیام میده بره دنبال هنگامه. 

غزال به پاشا میگه هنگامه انگار نه انگار امیر رو گرفتن، پاشا میگه دو نفر دیروز افتادن دنبالش غزال میگه دروغ میگه اومده بود دنبال پول واسه داداش؟ چرا وقتی امیر بود نیومد سراغت، خوشم نیومد داشت باهات جیک جیک می‌کرد خورد تو ذوقم اینجا دیدمش. پاشا میگه منم داره کم کم می خوره تو ذوقم.

ناهید میره باشگاه سراغ هنگامه، آقا یحیی میگه چرا دیشب نذری رو آوردی نگفتی از خونه قهر کرده وگرنه دیشب مجبورش می کردم بیاد خونه. ناهید میگه شما هنوز خوب نشناختینش. یحیی میگه این بچه خیلی حیفه از همه چیزش زده واسه داداشش، تمرین نمیاد از تیم بندازنش بیرون دیگه هیچ تیمی اینو نمی خوان گناه داره واقعا اگه کاری از دستتون بر میاد یه کاری براش بکنید پشیمون نشید. ناهید میگه فردا می خوام لوبیا پلو درست کنم بگید بیان ببرند، بعد هم از باشگاه خارج میشه.

هنگامه تو فرودگاه نشسته و ساندویچ میخوره و فوتبال می بینه، پاشا پیام میده جات خوبه خونه دوستت، هنگامه جواب میده عالی، پاشا میگه حالت چی؟ هنگامه دیگه جواب نمیده. مراقبش عکس می گیره از هنگامه واسه پاشا میفرسته.

ایرج و سیمین تو کارگاه با غزال (خواهر سیمین ) قرار میذارند که سهمش رو بفروشه اما قبول نمیکنه و میگه از کل ارث حاج بابا همین واسم مونده چطور اونموقع تو مالزی منو گرفته بودن شما نفروختینش، سیمین میگه الان من چاره ای ندارم مجبورم، ایرج میگه خداشاهده اگه کارگاه رو بفروشیم نفر اول که بدبخت میشه منم. غزال میگه چرا خونه آرزو رو نمیفروشی، سیمین تعجب می کنه چون خبر نداشته که ایرج واسه آرزو آپارتمان خریده.

سیمین میگه من فقط می خوام امیر و آرزو پیدا بشند، غزال میگه ایرج هنوز نگفتی امیر کجاست، امیر جاش امنه، من اگه جای تو بودم نگران آرزو هم نبودم چون تو خودت از خونه انداختی بیرون.

پاشا به ایرج میگه امیر رو رد کنه بره بمونه واسش دردسر میشه، ایرج میره پیش پسرخاله اش بهش میگه مسافر داره اونم میگه من خلاف رو گذاشتم کنار اما در نهایت قبول می کنه وقتی می فهمه مسافر امیره، بعد ایرج تو گوشش یه حرف دیگه میزنه اولش عصبانی میشه اما مجبوری به ترکی میگه حرف تو باشه شر بخوابه.

تو زندون یکی به دانیال پیشنهاد داد که اگه گره خوردی بگو رفیق رحیم غنچه ای، اینطوری می خواست واسش عفو بگیره و کارش رو دست کنه.

هنگامه میره به آدرسی که پاشا واسه وکالت داده و با وکیل حرف می زنه. ایرج هم ماشین و طلاها رو می بره واسه فروش.

هنگامه بعد از ملاقات با وکیل حالش بهتر میشه و برمیگرده خونه و با مادرش آشتی می کنه ناهید ازش عذرخواهی میکنه بهش میگه اگه می خوای ببخشمش برام لوبیا پلو درست کن، بعد از خوردن لوبیاپلو قرار میشه یه لوبیا پلو هم واسه خیرات پدرش بپزند. هنگامه به مادرش میگه پاشا مقیمی یه وکیل معرفی کرده قراره کارهای دانیال رو انجام بده. 

ایرج به امیر میگه کارهاشو بکنه و بره اونور آب. امیر میگه نمیرم باباش با تشر بهش میگه و راضی اش میکنه. امیر از مادرش خداحافظی می کنه و با ایرج و پسر خاله اش راهی میشه تا ترمینال. اونجا تو اتوبوس میره تو قسمت جعبه تا اشنویه میره و از اونجا هم هماهنگ کردن بره ترکیه بی خطر. ایرج به امیر قول میده همه چیز رو درست کنه.

ایرج با پاشا پولی رو که جور کرده بودند میبرن پیش داود ، داود هم به ریچارد میگه کیف دلار رو بذاره رو ترازو می بینه کمه، به ایرج میگه بقیه اش کو، ایرج میگه تو جیبمه، داود میگه پس چرا اینقدر سفت چسبیدیش، ایرج میگه واسه اینکه نپره، ایرج میگه این ۱۰۰ هزارتاس بقیه اش رو با قسط بعد میدم. داود میگه ما حرف نزدیم باهم؟ مگه تو از دهن حرف نمیزنی؟ اگه قبول نکنم چی؟ ایرج میگه اونوقت ممکنه دستم از جیبم بیاد بیرون، داود میگه اتفاقا خیلی مشتاقم دستتو ببینم تا اینکه ۱۰۰ هزار تا دیگه بدی، ایرج اسلحه رو با دستش میاره بیرون و سمت داود میگیره و ....

خلاصه داستان قسمت ۳ سریال جنگل آسفالت

پاشا وقتی میفهمه امیر فرار کرده قاطی می کنه و حسابی داد و بیداد میکنه که به من ربطی نداره باید پیدا بشه، امیر وارد داروخانه دوستشون رسول میشه، رسول میگه داری با خودت چیکار می کنی؟ امیر میگه چرت و پرت نگو قرص رو بده برم، رسول هم میگه این نسخه پیچ جدیده خیلی زرنگه آماره همه قرصا رو داره که امیر بهش بر میخوره پا میشه بره اما رسول نمیذاره میره براش بیاره میگه فکری به حال خودش بکنه، امیر وقتی می بینه که رسول داره تلفنی به کسی خبر میده از اونجا فرار می کنه.

سیمین به دیدن ناهید ( مادر هنگامه) میاد و میگه ما چیزی برای از دست دادن نداریم و دیگه چیزی برامون نمونده به دخترت بگو اگه میدونه امیر کجاست بهش بگه برگرده، به من بگن چی شده درستش می کنم من می خوام جبران کنم. ناهید بهش میگه بره اما سیمین میگه حق من این نیست که تو خیابون ها دنبال بچه هام بگردم. ناهید هم میگه الان اومدی حلالیت بگیری یا فکر میکنی آه منه که به این روز افتادی من اگه آهم بگیر بود الان بچه ام گوشه زندان نبود. سیمین میگه من اومدم با تو درد و دل کنم من و تو مثل خواهر بودیم، ناهید میگه بودیم، خواهر بودیم که ختم کمال نیومدی خواهر بودیم که دانیالو گرفتن نیومدی بگی ناهید گریه کن حناق نگیری.

در همین لحظه هنگامه وارد میشه و میگه کی شما رو راه داده اینجا میدونستی امیر قرصیه، دنبال امیر میگردی برو میش باباش. اما مادرش میگه ولش کن. گمشو بیرون. هنگامه میگه گم شم بیرون.

ناهید میگه آره خسته شدم از دروغات ، خیریه ات این بود؟ رفتی پیش اینا دنبال پول؟ جریان عشق و عاشقیت رو از سیمین باید بشنوم؟ رفتی شدی شریک ایرج جلالی؟ دیگه چه کارایی کردی من خبر ندارم؟

هنگامه هم میزنه به سیم آخرو میگه خسته شدی آره ، سمانه پولا رو برداشته و رضوانی هم از هیچی خبر نداره، شما اونقدر دل به دانیال بدید که بره آدم بکشه، اونقدر بی خیال من بشید که برم بشم عاشق امیر. دو میلیارد که سهله صد میلیارد هم بدی این رضوانیا رضایت نمیدن. بقیه اش هم میخوای راستشو بگم؟ دارن از تیم اخراجم میکنن چون نرفتم سر تمرین. دارن امیر رو اعدام می کنن چون شما بلد نبودی مثل آدم زندگی کنی. بعد میره.

سیمین میگه ببخشید نمی خواستم اینطوری بشه. ناهید میگه همیشه نمی خوای یه طوری بشه ولی میشه الان بچه های هر دومون نیستند راحتی. بعد به سیمین میگه برو لطفا سراغم نیا مردم هم سر قبرم نیا.

هنگامه با موتورش میره یه جایی خلوت می شینه و داشته فکر می کرده چند تا موتوری می ریزن دورش و باهاش درگیر می شن وقتی ماشین پاشا میرسه راننده اش با موتوریا درگیر میشه هنگامه موتورش رو ول می کنه فرار می کنه یکی از اون مردا هم پیاده دنبالش می کنه هنگامه با کلاه کاسکتش میزنه و فرار می کنه.

جنگل آسفالت

شب هنگامه میره زمین فوتبال و تمرینات تیم رو انجام میده، همچنان راننده پاشا دنبالش و مراقبش، دائم به پاشا پیام میده و گزارش میده.

پاشا میره حمومی که امیر رو قایم کرده بود و با غزاله و شوهر خواهرش دعوا می کنه که چرا زودتر نیومده گذاشته امیر فرار کنه و بعد میزاره میره. امیر میره کارگاه می بینه باباش تنها نیست نمیاد داخل به باباش زنگ میزنه و آدرس میده بیاد تو کوچه ببینتش. همینطور که منتظر ایرج بود دو نفر میریزن سر ایرج و کتکش میزنن میگن فردا بیاد جنگل آدرس رو هم به ذکریا میگه برات بفرسته. امیر وقتی این صحنه رو می بینه از ترسش فرار می کنه. 

امیر برمیگرده محلی که پاشا بهش جا داده بود و از خماری می لرزید. اونجا می خوابه، جمشید میگه این یه چیزی می زنه، لرزش لرزه ترس نیست، لرزه خماریه من تا دلت بخواد تو عمرم معتاد دیدم. پاشا میگه رفتی بیرون چه غلطی کردی؟ امیر با گریه میگه من کاری نکردم بگید بابام بیاد، پاشا به غزاله میگه زنگ بزنید به ایرج بیاد این اینجا بمونه دردسر میشه حالش میزون نیست.

ایرج که بعد از کتک خوردن رفته خونه زن دومش غزاله بهش زنگ میزنه. امیر هم اونجا یه دوش میگیره تا حالش بهتر بشه، ایرج از راه میرسه همدیگه رو بغل می کنند به ایرج میگه با گریه من هیچ غلطی نکردم دیدمت دارن میزننت اما هیچ کاری نکردم.

ایرج به پاشا میگه داود دعوتم کرده دفترش و گفته تنها نرم تو هم باید بیای، پاشا میگه من باهات نمیام من کلا دو سال نیست تو رو میشناسم حالا با تو بیام اونجا بگم چیکاره ام، ایرج میگه مجبوری بیایی همین یه دفعه بیا و اونجا اگه تند رفتم ترمزم رو بکش من اگه بدون آرزو برگردم سیمین هممون رو به باد فنا میده گور پدر من به خاطر بچه هام بیا.

آرزو همچنان تو اتوبوس قراضه زندونیه اما بهش میرسن و غذا میدن، دوستاش تو گروه ساز خیابونی دنبالش می گردن. هنگامه شب رو میره تو بیمارستان قسمت اورژانس میشینه، پاشا میاد پیشش و میگه آخرش چی؟ من می خواستم بهت کمک کنم بفرستم پیش وکیل، پرونده برادرت رو عقب بندازن اما گوش نکردی هرچی باشه رفتن پیش وکیل از مفت کشی که راحتتره. بیا بریم خونه ما شب رو اینجا نمون من تنها نیستم خواهرم باهامه. این بپایی که برات گذاشتم یه دفعه خوابش برد چیکار می کنی؟

ایرج به غزاله میگه به سیمین نگو امیر پیدا شده من دستم خالیه می خوام ازش پول بگیرم، غزاله هم می گه خیلی مزخرفی ایرج، بعد اونو امیر رو تنها میذاره.

پاشا و هنگامه میرن خونه یه دفعه فرشته بمب شادی میزنه پاشا میگه باز تولد کیه، فرشته میگه فکر کردم جمشید اومده پاشا میگه جمشید نمیاد فرستادمش جایی.

فرشته جای هنگامه رو آماده می کنه و میاد پیش پاشا، پاشا بهش میگه این از اون دخترها نیست حواست بهش باشه من صبح میرم دنبال کارم، فرشته میگه میدونم بابا فکر می کنی من نمیدونم کیه، پاشا بلند میشه میره حیاط سیگار بکشه، هنگامه تو اتاق عکسای عروسی پاشا رو می بینه که جای عروس بریده شده.

ایرج تا صبح پیش امیر می مونه و بعد با پاشا میرن پیش داود، پاشا میگه لات بازی رو بذار کنار تا بریم اونجا. 

فرشته صبح میره هنگامه رو بیدار کنه می بینه نیست. 

داود به حلیمش کلی شکر قهوه ای میریزه چون قندش بالا بود، پاشا میاد حرف بزنه میگه اول حلیم رو بخورند، ایرج به حلیمش نمک میزنه، داود می گه بدم میاد از کساییکه به حلیمشون نمک می زنند، خب حالا خیالم راحته که نون و نمکم رو خوردید از کوره در رفتم بلا سرتون نمیارم.

پاشا میگه ایرج نمی خواسته اینطور بشه، داود میگه حالا که شده و یه میلیون دلار من الان بغل یکی دیگست، ایرج میگه ولی دختر من که گناهی نکرده، یه لطفی کنید دخترم رو ول کنید ما با هم کنار میاییم، داود میگه کی گفته که میتونی با من کنار بیایی؟ همینکه تا الان سالمید آوانس من بهتون برید پول منو بردارید بیارید، دخترت هم تر و تمیز میاد دم خونتون. برید پولمو بیارید، ایرج میگه ندارم، داود میگه پس غلط کردی مفت کشی کردی. ایرج میگه قسطی میدم شما راه بهتری دارید برای رسیدن به پولت؟ ایرج میگه راه که زیاده، قبوله قسط می بندم اما شرط داره، بایستی ریچارد بزنه تو نانای کنی، بلدی برقصی؟ ایرج پا میشه بره، داود میگه دخترت به اندازه یه قر کمر نمی ارزه؟ به پاشا هم میگه برای ایرج دست بزنه تا برقصه. ایرج با گریه دستاش رو میاره بالا یه کم تکون میده. داود میگه بسه بعد میگه ۶ تا ۲۰۰ هزار دلار تو ۶ تا ده روز. پاشا میگه چرا ۶ تا؟ داود میگه دیدم خوب رقصیدیم ۲۰۰ تاشو گذاشتم پای شاباش ۲۰۰ اولو هم ده روز دیگه نمی خوام پیش پیش باید بدید از الان تا فردا وقت دارید واسه ۲۰۰ تای اول دلار هم باشه ریچارد پولارو شمرد اوگی داد دخترت میاد خونه. قبوله؟ ایرج یه نگاه خصمانه به داود میندازه و ...

خلاصه داستان قسمت ۲ سریال جنگل آسفالت

پاشا به ملاقات بانو تو کمپ ترک اعتیاد رفت و از خودش و فرشته خواهرش می گفت تا روحیه بانو عوض بشه، از آشپزی فرشته و خاطرات شمال و ... گفت. بانو بهش میگه منو از اینجا بیرون نیاری فرار می کنما.

ایرج به سیمین میگه بریم پیش پلیس، سیمین میگه بریم چی بگیم، سیمین اونقدر عصبانی میشه که میگه اگه بلایی سر بچه های من بیاد با همین دستام خفه ات می کنم و بعد به ایرج میگه ماشینو نگه دار وگرنه خودمو پرت می کنم پایین.

جایی دیگه نشون میده یه قلچماق آرزو دختر ایرج رو گرفته و توی اتوبوس قراضه حبس کرده بهش میگه پاشو یه زنگ بزن به مادرت، آرزو می گه اونا نگران من نمیشن، ایرج و سیمین واسه من پشمک هم نیستن. میگه من به ایرج زنگ میزنم اما پسره نمیداره و میگه باید به مادرت زنگ بزنی. 

جنگل آسفالت

همینکه سیمین وارد کلانتری میشه و می خواد گم شدن دخترش رو گزارش بده قبل از اینکه گوشیش رو تحویل بده آرزو به سیمین زنگ میزنه.

هنگامه با موتور میره داروخونه پیش دوستشون، که اون جریان اعتیاد امیر رو لو میده و بعد میگه امیر مقصر نبوده و همش تقصیر عاطفه بوده که هنگامه جا میخوره و میگه عاطفه کیه؟ دوستش میگه فقط توروخدا نگو من این قضیه رو بهت گفتم که امیر مواد میزنه، هنگامه عصبانی میشه و موقع رفتن با داد می گه نمیگم تو دعا کن پیدا بشه من نمی گم.

هنگامه میره به محلی که امیر اونجا گم شده و می خواد که دوربین ها رو بازبینی کنند طرف یه طورایی مشکوک می زنه و وقتی فرشته می‌ترسه و می خواد فرار کنه می بینه در اتاق قفله. در رو میکوبه یه دفعه پاشا و نوچه اش سر می رسند، نوچه اش حسابی یارو رو میزنه و هنگامه هم از اتاق میاد بیرون.

موقع برگشت پاشا تو موبایلش یه فیلم نشون میده که معلوم میشه امیر رو نگرفتن، امیر با ساک ترک موتور نشسته و داره از محل دور میشه، هنگامه میگه چرا یه دفعه نمیگی امیر پولا رو دزدیده فرار کرده، پاشا میگه مطمئن بودم که ایرج تا الان دوقلو دلار زاییده بود، هنگامه میگه پس پای منم وسطه که کارت رو ول کردی شدی بپای من؟ پاشا میگه همینکه الان داری دنبال امیر میگردی یعنی از بقیه شون آدم حسابی تری، من می دونم از من خوشت نمیاد ولی فعلا باید به من اعتماد کنی. هنگامه میگه من بپا نمی خوام خودم از پس خودم بر میام، پاشا میگه: دیدم!

مشخص میشه آدم‌های داود آرزو رو دزدیدن و پولشون رو میخوان، پاشا میگه خونه و شرکت رو بفروش سهمشون رو بده، سیمین میگه خونه رو پول کم داشتیم پسرعموم خرید ما مستاجرشیم، شرکت هم نصفش مال غزاله است. پاشا میگه من اگه میدونستم کفت خالیه ضامنت نمی شدم مفت بری کنی. سیمین از پاشا می خواد کمکشون کنه اما پاشا میگه نه پولش رو دارم نه جراتش رو که با جنگلی روبرو بشم. 

امیر زیر یه پل پیدا میشه خودش رو به غزاله میرسونه و سوار ماشینش میشه بهش میگه هیچی نپرسه فقط زنگ بزنه باباش بیاد.

غزاله به پاشا زنگ میزنه و میگه امیر پیدا شده و الان تو پارکینگ کارگاهه. بعد ماشین رو روشن میکنه و به امیر میگه ایرج کارگاه نیست و میریم پیشش. میرن یه خونه دیگه و پاشا هم میاد اونجا، پاشا فیلم رفتن امیر رو بهش نشون میده و میگه از چی فرار میکردی فکر کردی با دسته کورا طرفی؟

امیر عصبانی میشه می خواد بره، به پاشا میگه پولا دسته منه اما به تو نمیدم باید بابام بیاد، پاشا هم میگه خواهرت دست اوناست تو راه داری میری ۱ میلیون دلار بده بابات بهشون بده خواهرتو آزاد کنن. 

امیر میگه اونجا یکی اومد منو سوار کرد یه کم که رفتیم گفتم بزن بغل پیاده میشم اما پشت یه کامیون نگه داشت بجون مادرم بقیه اش رو یادم نمیاد. فقط یادمه چشمامو باز کردم دیدم ته شهرم. پاشا میگه تو اون شیرتوشیر یکی اومد تو رو سوار کرد برد همینطور مفتکی؟

امیر میگه اسم بابام رو گفت باور کن یکی از آدم‌های بابامه.

امیر تو کارگاه سیگار میکشه و آهنگ گوش میده که خوابش میبره، سیمین صبح میاد میگه خوبه تونستی بخوابی، بعد میگه کار خودت بوده؟ فکر می کنی من نمی دونستم ده سال پیش هم دزدیده شده طلاها کار خودت بوده،

من همه چیز رو میدونم حتی میدونم شبها به اسم دوره کجا میری، نجابت کردم به روت نیوردم. اما اگه بخوای با جون بچه هام بازی کنی میدم همینجا تو همین راسته پوستت رو بکنن من به تو کاری ندارم اما من هنوز دختر رشیدیانم حرفم اینجا برو داره.

ایرج قسم می خوره میگه کار من نیست، سیمین میگه پس برو کلانتری همه چیز رو گردن بگیر، ایرج میگه ۲۴ ساعت به من وقت بده اگه پیدا نکردم میرم کلانتری خودمو معرفی می کنم.

زمان حکم دانیال نزدیک شده و هنگامه میره پیش پسر خاله سمانه میگه بهش؛ سمانه ۱ میلیارد پول گرفته که حاج خانم رو راضی کنه، پسرخاله میگه شما نباید پول می‌دادید به سمانه، هنگامه میگه پس میرم شکایت میکنم، عباس آقا میگه برو شکایت کن. بعد هنگامه میگه ۲ میلیارد دیگه باید بدیم اونو میدیم به شما فقط رضایت بدید. عباس آقا می گه دانیال فقط مجید رو نکشت همه ما رو کشته.

ایرج میره سراغ آدمای داود تا آدرس داود رو بگیره باهاش حرف بزنه و بهش بگه دست از سر خانواده اش برداره، که میگه من بهش میگم.

پاشا به داداشش کلید میده بیاد مراقب امیر باشه اما امیر قبلش فرار کرد.

خلاصه داستان قسمت ۱ سریال جنگل آسفالت

داستان با یک دعوای ناموسی شروع میشه و بعد ملاقات هنگامه با برادرش تو زندان.

هنگامه برای تهیه پول دیه به مقدار ۳ میلیارد و آزادی برادرش دانیال به آب و آتیش میزنه، خونه رو میفروشه و تو محل کار مادرش ساکن میشند، اما هنوز ۲ میلیارد دیگه مونده، دانیال میگه اصلا راضی نیست که خواهر و مادرش عذاب بکشند تا پول جور کنند.

هنگامه با پسرعموش امیر ( خواستگارش) پیش ایرج پدر امیر میرند، ایرج میگه یه جنسی هست از یه جایی باید ببرند جای دیگه و یه کارهایی باید بکنند که حتی خودشون هم نباید بفهمند چیکار می کنند و واسه چی هست، بعد میگه میرید پیش یه نفر ازش سکه میگیرید می برید جایی دلار می گیرید و می‌برید به کسی دیگه تحویل می دید. ظاهر قضیه ساده است اما اگه دست از پا خطا کنند معامله فسخ شده و باید حواستون رو جمع کنید بازار مثل میدون جنگه و توش مخبر فراوونه.

هنگامه میگه خب چقدر به ما میرسه؟ ایرج میگه از این معامله یک سوم برای شما ، یک سوم برای منه. 

هنگامه خوشحاله و با امیر توی یه جای پرت حرف میزنه میگه مادرت نمی خواد سر به تن من و مادرم باشه اما من عاشقتم و میرم به مادرت میگم که من این فرفری رو می خوام.

ایرج وقتی به خونه میره به سیمین میگه از خیریه تون یه پولی می گرفتی می دادی به پسر کمال (دانیال) ، سیمین میگه تو خیریه واسه دیه پول نمیدن فقط واسه جهیزیه است، ایرج میگه اینقدر به پسرت سخت نگیر ، از کمال بدت میاد بچه هاش چه گناهی دارند؟

وقتی که هنگامه و امیر برای جابجایی سکه ها میرند امیر قسمت بالا میره و دلارها رو تحویل می گیره، موقع رفتن مامورها می ریزند و امیر اول دستشون فرار میکنه اما نشون میده دوباره مامورا دوره اش کردند.

جنگل آسفالت

بعد نشون میده ماموران هنگامه رو گرفتن وقتی می بینند چیزی همراش نیست ول می کنند. هنگامه پیش ایرج میاد و همه چیزو بهش میگه، ایرج هم قضیه رو به پاشا مقیمی ( واسطه اینکار) می گه ، مقیمی میگه مفت کشی بچه بازی نیست میدونستم خودت نمیری نمی‌دادم بهت.

ایرج و پاشا میرند کلانتری دنبال امیر اما پیداش نمی کنند و پلیس میگه کار بچه های ما نبوده، هنگامه میره همونجا که امیر رو گرفتن میفهمه ک اونها اصلا مأمور نبودند و یکی میگه اونها پولش رو می خوان نه خودش، ولش می کنند.

ایرج تو خونه دنبال پاسپورت امیر می گرده و پیدا نمی کنه به سیمین میگه زنگ میزنم به امیر جواب نمیده ، سیمین میگه شاید هنگامه بدونه برو بهش بگو مادر امیر راضی شده بگو بچمو برگردونه من پول دیه رو براش جور می کنم.

پاشا میاد دم خونه هنگامه و میگه من اومدم ازت معذرت خواهی کنم بابت حرفهایی که قبلا بهت زدم من نمیدونستم تو با یکی دیگه هستی . ( پاشا قبلا از هنگامه خواستگاری کرده بوده و جواب منفی گرفته)

ایرج با پاشا میره سراغ ذکریا ( واسطه سکه ها) و ازش دو روز مهلت می خوان تا امیر و پولها رو پیدا کنند، اما ذکریا میگه برید بمیرید!

ایرج میگه اگه پولها جور نشد من ضررش رو میدم، ذکریا میگه ۱ میلیارد دلار به نرخ امروز ۵۰ میلیارد تومان!

ایرج میگه منو وصل کن به گنده ات، بگو کیه؟ ذکریا میگه: داود جنگلی ! شنیدی اسمشو؟ پاشا موقع برگشت به ایرج میگه من یه بار از داود خوردم بسمه، ایرج میگه با داود قرار بذار...

 

آیا این خبر مفید بود؟

نتیجه بر اساس رای موافق و رای مخالف

ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید :

نظر شما

  • ناشناس

    سلام کم نیست جرم وجنایت حالا دیگه به توسط این فیلم ها راههای جدید خلاف به مردم یاد ندهید توراخدا .همین طوری مردم روانی هستند بخاطر تحریم ها وفشاراقتصادی

نظرسنجی

کدام یک از کاندیداهای زیر در انتخابات ریاست جمهوری رای می آورند؟

اخبار مرتبط سایر رسانه‌ها
    اخبار از پلیکان
    اخبار روز سایر رسانه ها
      اخبار از پلیکان