جنگ از میدان نبرد به اقتصاد آمریکا رسید؛ آیا زمان به پاشنه آشیل واشنگتن تبدیل شده است؟
افزایش نرخ بهره در آمریکا، جهش هزینه سوخت، فشار بر بازار اوراق و نزدیک شدن انتخابات میاندورهای، جنگ را از یک بحران ژئوپلیتیک به مسئلهای اقتصادی و سیاسی برای واشنگتن تبدیل کرده است؛ در شرایطی که دونالد ترامپ از یک سو وعده پایان جنگ را مطرح میکند و از سوی دیگر تلاش دارد تبعات اقتصادی آن را تا پیش از انتخابات مهار کند. اکنون پرسش اصلی این نیست که جنگ چه زمانی تمام میشود؛ بلکه این است که هزینه ادامه جنگ چه زمانی برای آمریکا به یک مسئله انتخاباتی تبدیل خواهد شد؟
صفحه اقتصاد - افزایش ۲۵ واحد پایهای نرخ بهره توسط فدرالرزرو آمریکا، صرفاً یک تصمیم در حوزه سیاست پولی نیست. این تصمیم در شرایطی اتخاذ شده که اقتصاد آمریکا همزمان با فشارهای تورمی، افزایش هزینه انرژی، رشد هزینه حملونقل و نگرانی درباره بازار بدهی مواجه است.
جنگی که از میدان نظامی به اقتصاد آمریکا رسیده است
فدرالرزرو نرخ بهره را به محدوده ۳.۷۵ تا ۴ درصد رسانده و پیشبینی تورم سال ۲۰۲۶ را نیز به ۳.۷ درصد افزایش داده است. پیام این تصمیم روشن است: فشارهای تورمی هنوز به اندازهای جدی است که بانک مرکزی آمریکا حاضر نیست برای کاهش فشارهای اقتصادی و سیاسی، مسیر ضدتورمی خود را کنار بگذارد.
اما اثر این سیاست برای خانوار آمریکایی بیش از آنکه در ارقام فدرالرزرو دیده شود، در هزینههای روزمره قابل مشاهده است.
قیمت بنزین و گازوئیل افزایش یافته و رشد هزینه سوخت، مستقیماً به هزینه حملونقل و سپس قیمت کالاها منتقل میشود. اهمیت گازوئیل در این میان بیشتر است؛ زیرا کامیونها، ماشینآلات کشاورزی، قطارها و بخشهایی از زنجیره توزیع کالا به آن وابستهاند.
بنابراین افزایش قیمت گازوئیل تنها به معنای گرانتر شدن سوخت نیست. هزینه انتقال مواد اولیه، برداشت محصولات کشاورزی، جابهجایی کالا و رساندن محصولات به فروشگاه نیز افزایش مییابد. در نهایت، بخشی از این هزینه به مصرفکننده منتقل میشود.
فدرالرزرو یک ابزار دارد؛ اما مشکل فقط پولی نیست
مسئله اصلی برای سیاستگذار آمریکایی اینجاست که افزایش نرخ بهره الزاماً نمیتواند منشأ تمام فشارهای تورمی را هدف قرار دهد.
اگر منشأ افزایش قیمتها، اختلال در عرضه انرژی، افزایش قیمت نفت یا رشد هزینه حملونقل باشد، نرخ بهره بالاتر نمیتواند مستقیماً جریان نفت را افزایش دهد یا هزینه حمل یک کامیون را کاهش دهد.
در مقابل، افزایش نرخ بهره هزینه تأمین مالی خانوارها و بنگاهها را بالا میبرد و میتواند فشار بیشتری بر بازار مسکن و سرمایهگذاری وارد کند.
همزمان، نرخهای بالاتر به بازار اوراق خزانه نیز منتقل میشود. دولت آمریکا که با کسری بودجه قابل توجه و بدهی سنگین روبهروست، باید برای تأمین مالی خود هزینه بیشتری بپردازد.
به این ترتیب، یک بحران خارجی میتواند زنجیرهای از آثار را ایجاد کند: اختلال انرژی، افزایش هزینه سوخت، رشد هزینه حملونقل، فشار تورمی، واکنش فدرالرزرو، افزایش هزینه تأمین مالی و در نهایت فشار اقتصادی بر دولت و خانوار.
این همان مسیری است که جنگ را از میدان نظامی به اقتصاد آمریکا منتقل میکند.
انتخابات؛ ضربالاجلی که نمیتوان آن را به تعویق انداخت
در چنین شرایطی، انتخابات میاندورهای آمریکا اهمیت متفاوتی پیدا میکند.
رأیدهنده آمریکایی با مجموعهای از اعداد اقتصادی مواجه نیست؛ او افزایش قیمت سوخت، هزینه مواد غذایی، اقساط وام و هزینه زندگی را به شکل مستقیم تجربه میکند.
به همین دلیل، هرچه فاصله زمانی تا انتخابات کمتر میشود، امکان انتقال هزینههای اقتصادی جنگ به آینده نیز محدودتر خواهد شد.
در این نقطه، زمان به یک متغیر سیاسی تبدیل میشود. ادامه جنگ یعنی ادامه نااطمینانی درباره انرژی و اقتصاد؛ اما پایان سریع جنگ نیز برای واشنگتن الزاماً ساده نیست، زیرا نیازمند توافقی است که طرف مقابل نیز آن را بپذیرد.
وعده ۵ هزار دلاری و معادله دشوار کسری بودجه
وعده پرداخت ۵ هزار دلار به هر آمریکایی بزرگسال در صورت حفظ کنترل کنگره توسط جمهوریخواهان نیز در همین فضای اقتصادی اهمیت پیدا میکند.
برآوردهای منتشرشده، هزینه چنین طرحی را حدود ۱.۲ تریلیون دلار یا بیشتر ارزیابی کردهاند؛ رقمی که پرسشهایی درباره نحوه تأمین مالی آن و پیامدهای احتمالیاش بر کسری بودجه و تورم ایجاد میکند.
از یک سو دولت با کسری بودجه و هزینه بالای تأمین مالی روبهروست و از سوی دیگر، فدرالرزرو برای مهار تورم نرخ بهره را افزایش داده است.
در چنین شرایطی، سیاست مالی انبساطی و سیاست پولی ضدتورمی میتوانند در جهات متفاوت حرکت کنند؛ موضوعی که اجرای وعدههای اقتصادی گسترده را پیچیدهتر میکند.
چرا ادبیات ترامپ درباره پایان جنگ تغییر کرده است؟
در کنار این تحولات اقتصادی، تغییر در ادبیات دونالد ترامپ درباره زمان پایان جنگ نیز قابل توجه است.
ترامپ پیشتر از پایان جنگ پس از انتخابات سخن گفته بود و اکنون از احتمال نزدیک بودن پایان جنگ صحبت میکند. همچنین موضوع کاهش قیمت نفت پس از پایان درگیری را مطرح کرده است.
البته تغییر لحن سیاسی بهتنهایی نمیتواند اثبات کند که دولت آمریکا تحت فشار اقتصادی یا انتخاباتی قرار گرفته است. اما قرار گرفتن این اظهارات در کنار قیمت انرژی، تورم، نرخ بهره، هزینه تأمین مالی و نزدیک شدن انتخابات، زمینهای برای بررسی این فرضیه ایجاد میکند که زمان در محاسبات واشنگتن اهمیت بیشتری پیدا کرده است.
در چنین شرایطی، سخن گفتن از نزدیک بودن پایان جنگ میتواند علاوه بر پیام دیپلماتیک، پیام اقتصادی نیز داشته باشد؛ پیامی درباره اینکه اختلال انرژی و فشار تورمی قرار نیست دائمی باشد.
اما میان «مدیریت انتظارات» و «تحقق واقعی پایان جنگ» فاصله قابل توجهی وجود دارد.
تهران چه میگوید؟
در سوی دیگر، مواضع تهران نشان میدهد که مسیر پایان جنگ یا آغاز مذاکره همچنان با موانع جدی روبهروست.
محسن رضایی، دبیر شورای عالی امنیت ملی، در اظهاراتی بر نبود اعتماد به آمریکا تأکید کرده و گفته است طرف آمریکایی باید با اقدام عملی اعتماد ایران را جلب کند. او همچنین تأکید کرده بود تا زمانی که شروط ایران محقق نشود، مذاکرهای در کار نخواهد بود.
بنابراین، ادعای ترامپ درباره تماس ایران و تمایل تهران به توافق، دستکم در مواضع علنی مقامهای مسئول ایرانی تأیید نشده است.
این اختلاف روایت اهمیت زمان را بیشتر میکند. واشنگتن ممکن است به دنبال کاهش فشارهای اقتصادی و سیاسی در یک بازه زمانی مشخص باشد، در حالی که تهران بر تحقق شروط و ایجاد اعتماد پیش از هرگونه توافق تأکید دارد.
«زمان» چگونه به متغیر اصلی تبدیل شد؟
در این نقطه، مسئله اصلی دیگر صرفاً قدرت نظامی یا دیپلماتیک نیست؛ بلکه هزینهای است که هر طرف برای ادامه وضعیت موجود پرداخت میکند.
برای آمریکا، ادامه جنگ میتواند به معنای استمرار نااطمینانی در بازار انرژی، فشار تورمی، هزینههای مالی و افزایش حساسیت افکار عمومی در آستانه انتخابات باشد.
برای ایران نیز طولانی شدن بحران هزینهها و ریسکهای خاص خود را دارد. بنابراین، زمان برای هیچیک از طرفین یک متغیر خنثی نیست.
اما تفاوت در این است که زمان برای هر طرف چه نوع فشاری ایجاد میکند و این فشار در چه نقطهای به تصمیم سیاسی تبدیل میشود.
جنگی که به بازار اوراق و پمپ بنزین رسید
افزایش نرخ بهره فدرالرزرو را میتوان از همین زاویه دوباره خواند.
این تصمیم نشان میدهد بانک مرکزی آمریکا همچنان تورم را تهدیدی جدی میداند؛ حتی اگر افزایش نرخ بهره برای دولت و اقتصاد هزینه داشته باشد.
از سوی دیگر، افزایش قیمت انرژی و هزینه حملونقل نشان میدهد که بخشی از فشار اقتصادی خارج از کنترل مستقیم سیاست پولی قرار دارد.
به همین دلیل، جنگ دیگر فقط در میدان نظامی تعریف نمیشود. بخشی از آن در بازار نفت، بخشی در پمپ بنزین، بخشی در قیمت مواد غذایی، بخشی در بازار اوراق و بخشی دیگر در فضای انتخاباتی آمریکا جریان دارد.
در چنین شرایطی، هر روز ادامه بحران میتواند یک هزینه جدید ایجاد کند؛ اما هر روز نزدیک شدن به انتخابات نیز فضای مانور سیاسی را محدودتر میکند.
مسئله اصلی؛ چه کسی زودتر با هزینه زمان مواجه میشود؟
ترامپ اکنون باید همزمان چند متغیر را مدیریت کند: فشار تورمی، قیمت انرژی، سیاست پولی فدرالرزرو، هزینه تأمین مالی دولت، وعدههای اقتصادی و فضای سیاسی پیش از انتخابات.
در این میان، پایان جنگ میتواند برای واشنگتن صرفاً یک دستاورد دیپلماتیک نباشد؛ بلکه در صورت تحقق، میتواند به کاهش بخشی از نااطمینانی انرژی و فشارهای اقتصادی کمک کند.
اما تحقق چنین سناریویی به تصمیم یکطرفه واشنگتن وابسته نیست و مواضع علنی تهران نشان میدهد که همچنان بر شروط خود تأکید دارد.
به همین دلیل، مسئله امروز بیش از آنکه صرفاً «چه کسی زمان بیشتری دارد؟» باشد، این است که هزینه گذشت زمان برای هر طرف در چه نقطهای از یک متغیر اقتصادی به یک ضرورت سیاسی تبدیل میشود.
افزایش نرخ بهره فدرالرزرو در این معنا یک نشانه مهم است: جنگ و بحران انرژی اکنون به حوزهای رسیدهاند که تصمیمهای آن فقط در میدان نبرد یا اتاقهای مذاکره گرفته نمیشود؛ بخشی از پیامدهای آن در اقتصاد آمریکا، بازار بدهی و رفتار رأیدهندگان تعیین خواهد شد.
میدان جدید جنگ، میدان زمان است؛ میدانی که در آن هر روز ادامه بحران، هزینهای تازه روی میز میگذارد.